خودم: ناتمام

هنوز. لرزان و خیس عرق بر پای ایستاده. سنگینی نگاه را حس نمی کند.

حسی از تعجب. حالتی بین تهوع و ترس. و ابروهایم که به حالتی عصبی می خواهند بچسبند به خط موهایم. دستهایم. دستهایم دیگر آرامند. از سر انگشت تا مچ. از مچ تا آرنج و از آرنج تا کتف. دیگر حسی نیست. و کمرم. البته کمی درد می کند. یک درد آرام در مهره ی پشت. غیر از اینها درکی از بدنم ندارم. انگار مالکیتی از دستم رها شده باشد. رها شدن نه مثل رها شدن. مثل از دست دادنی از روی میل. مثل بخشیدن. فروختن. از دست دادنی برای تملک چیز دیگر.

متوجه تخت می شود. می نشیند لبه اش.

کمی سردم است. آره سردم است. حالا می فهمم معنای این لرزشی که پیچیده در پهلوهام چیست. و دندانهام به حالتی عصبی می خورند به هم. عصبی. این را می شناسم. حالتی ست که می دانم. می فهمم. و البته فقط این نیست. لرزش دستانم را می فهمم (عصبی). حرکت ابروهام را می فهمم (عصبی). خلا درون شکمم را می فهمم (عصبی). و درکی نیمه کاره از اتفاقی که به خاطر ندارمش. فقط می دانم که خوب نیست. اصلا خوب نیست.

و البته فقط این نیست. در پس زمینه ی ذهنم، وقتی مرور می کنم، تصویری محو هست از یک جنگل. جایی پر دار و درخت. جنگل. و حس می کنم که تنها نیستم. سوای اینکه کسی کنارم است. کسی از لای بوته ها و پشت درختها نگاهم می کند. بیشتر نوعی درک است. و دلهره می گیردم. این هم یکی دیگر.

همیشه می گویند پنج تاست. اما بیشتر است. آن حواس است که پنج تاست. حس چیز دیگر است. حس دلهره است که کسی نگاه می کند. حس اطمینان است که تنها نیستم. حیرت است که از درک بدنم ناتوانم. تعجب است که چرا دستهام خونی ست. تهوع است که چرا دستهام خونی ست. ترس است که چرا دستهام خونی ست. و کرختی ست که هیچ حسی در دستهام ندارم.

و البته کمرم هم درد می کند. یک درد آرام در مهره ی پشت.

باز هم هست. حس می کنم اوقات زیادی را صرف اموری کرده ام که حاصلی نداشته اند. حس می کنم بالاخره (مگر من چند سال دارم؟) اتلاف وقتم از کنایه به حقیقت نزدیک تر شده. صورتی حقیقی به خود گرفته حالا. همین حالا که مرور می کنم: اتاق- دیوار- تخت. نشسته ام لبه اش. همه چیز به نظر آشنا می آید. یک فضای آشنا. جدای اینکه همه چیزش درهم ریخته. لباس ها مچاله افتاده پای تخت و این تخت

روتختی را کنار می زند و پیکر زن راانگار کشف می کند. متحیر می ماند.

این یک زن است. با تمام چیزهایی که یک زن را زن می کند. با همان قوس و قعر کمر. با همان عرق ملایم سینه. با همان اندیشه و باورهایی که یک زن را زن نگه می دارد.

اما این سرد است. سرد و قدری زبری موهای در حال رشد ساق.

...

/ 9 نظر / 13 بازدید
محمد شعبانی

خوشحالم که اولين نظرو من دارم واست ميزارم. ترس، توهم، جنون و جنايت حس هايی بود که از نوشتت بهم القا شد. کارت درسته!

شيرين

به بابا.هنوز که نيمه کاره اس !!! گفتم جواد جان پيشرفت کرده شروع کرده به کامل کردن داستان هاش!! فقط ۱ خط اضافه شده بهش که پسر...جای پرندوش جانم خالی(!) پسر تو کی ميخوای از اين حصار تک بعديت بيرون بيای ها؟؟‌( ربط اين جمله ی آخر فقط برميگرده به پرندوش جان و بس !‌)

نويد

اگه وقت داشتم پاراگراف يه پاراگراف کارت رو تشريح می کردم تا اين نتيجه رو بهت برسونم کهبايد سعی کنی غريزی بنويسی. نه يک ايده رو با روش های از پيش تعيين شده اجرا کنی

مهديه

باز هم هست. حس می کنم اوقات زیادی را صرف اموری کرده ام که حاصلی نداشته اند. حس می کنم بالاخره (مگر من چند سال دارم؟) اين قسمت رو خيلی خوب می فهمم.ولي در مورد فرم کارهاي تو که خاص خودته نمی دونم يه جاهاييشو می تونم توجيه کنم ولی آخرش به نتيجه ای نمی رسم. اين توضيحات داخل پرانتز پست مدرني ات اينجا خوب بود ولی تو بعضی نوشته هات آزارم می ده. نمی دونم ولی به آخر متن که می رسيم تقريبا هيچ حسی در ما ايجاد نميکنه يه جور نياز به دوباره خوانی متن و باز هم همان احساس. می فهمی چی ميگم؟

شيرين

من پايه ام با جلسه شديييييد...!!!دلم برات تنگيدونديده شده(!)

شيرين

فقط وقتش رو هماهنگ کن با من. من شنبه ۴ شنبه ها ۷:۳۰ تا ۹ گيرم.۵ شنبه ها هم همين ۷:۳۰ تا ۹ کلاس دارم.

شيرين

من فکر ميکردم که تو اون شب من رو نشناختی. تنها کسی که انتظار ديدنش رو اونجا نداشتم تو بودی.که ديدمت!!! آخرين پستم واسه ی يه دوست بود.از اندک پستهاييم که خصوصی بود و ضميرش مرجع داشت.... حواد من از فرشته کوچولوهام ميترسم.کشتمشون.۲ روز پيش هم لالی رو کشتم.کسی نفهميد.گيجی هام ترسناکن.از قيافه ی خودم هم بدم مياد.نميدونم چمه ! توی اوج يهو بيدار ميشی ميبينی سقوط کردی.خالا اوج کجا يا چيه خودم هم نميدونم. حس بدن له شده رو دارم.

شيرين

نميدونم چرا حس ميکنم همه باید بفهمن ولی کسی نميفهمه. مثل به بادکنک دارم باد ميکنم.سوزن هم بدچوری قلقلکم ميده........

مريم

سلام دوست من نمی دونم شمایی که نویسنده ی این وبلاگی مردی یا زن؟ هر چند اسمت یه جورایی مردونه به نظر می رسه و یه رگه هایی از خشانت داره... اما می خوام بگم دنیای زنان این نیست که شما نوشتی.البته می دونم که احتمالا قصدت اصلا نوشتن از دنیای اونا هم نبوده.ولی خوب من اینجوری احساس کردم دیگه می دونی ما قبل از اینکه زن و مرد باشیم انسانیم .زنانگی و مردانگی هم فقط یه سری احساسات و عواطفیه که به ما در شناخت بهتر خودمون کمک می کنه.و باعث می شه باور کنیم که زن یا مردیم.از این پستت بیشتر ازبالایی خوشم اومد.راستش پست بالا و جدید ترت یه حالی بود.احساس کردم دارم یه اثر خارجی می خونم.یه ترجمه.نمی گم بده ها.کاری به خوب یا بد بودنش ندارم.چون اصلا ویژگی هایی که یک منتقد باید داشته باشه رو ندارم و از نقد کردن متنفرم.ولی یه پیشنهاد می کنم نه به عنوان یک منتقد بلکه در جایگاه یک هموطن بیشتر ایرانی بنویس......راستی به روز شده خبر بده وقت کردی احيانا