/ 7 نظر / 8 بازدید
شیرین

واسه ی همينه که ديگه نميشه پرواز کرد. که ديگه بايد نشست لبه ی سکو ها پيش مادربزرگ های کوچولو به باغچه نگاه کرد و هر لحظه ياد تفنگی افتاد که سالها داره روی تاغچه خاک ميخوره . بعد برای اشک های مادربزرگ دستمال سفيدی آورد و تفنگ رو با اونا پاک کرد

شيرين

ديروز که اومدم اينجا علاوه بر عکست نوشته هم بود. حالا فقط عکس ! من خواب ديدم يا عوض شده؟

نويد

مصطفی

سلام. من قسمت شعر کانون وبلاگ ادبی رو به عهده دارم و از اینکه همکار هم شده ایم خرسندم. خواستم که عرض ارادتی داشته باشم و اگر خواهان باشید تبادل لینک کنیم ضمنا اگر درباره ی وبلاگ من هم نظری بدهید و درباره ی پست هایم و اینکه وبلاگ من در چه قشری از وبلاگ ها هست خوشحال خواهم شد.

سيد مهدي موسوي

سلام عزيز! با مطلبي تحت عنوان « چگونه ياد گرفتم دست از نگراني دست بردارم و به بمب اتم عشق بورزم! » ، پاسخ به سوالات دوستان و يك شعر تازه به روزم!! منتظرت هستم...