خودم

P30-Fram;%20Shows%20Bonus%20Room%20framing%20at%20inspection%20stage%20from%20rear.jpg

در ستایش فرم

اسم چهل کچل را روی کاغذ بنویسیم باران بند می آید.

چند حس متفاوت- می خواهم متنی بنویسم که در عین آغاز و ارتباط با این جمله مرکب از تکنیک های همیشگی ام باشد و وفادار به آرمان های همیشگی ام و علی الخصوص درون فرم های همیشه آشنا که نه، فرم را می شود ساخت. فرم کلیشه که نمی شود گفت- گرچه درون فرم رفتن خودش درون کلیشه رفتن است، اما شکلی که نوعی اطمینان از منسجم بودن، از دقیق و درست بودن به توی مخاطب که نه، به من نویسنده بدهد. که جاییکه از تصمیم گیری عاجزم این فرم باشد که حکم می دهد.

غیر از آن محتوای بومی و اندیشه ی مستتر در آن (اندیشه ی مستتر؟ این جمله را خودم گفته ام!) در تعارض با سابقه ی ادبی من از آغاز تا اکنون است که به نوعی نویسنده ای مدرنیست هستم و غیر از تکنیک های به روز و نگاه مدرنیستی، محتوام را نه فقط از این نوع نگاه عامیانه نمی گیرم، که اصلا از آغاز خودم می سازم.

می گویم نگاه عامیانه. حرف زدن از کچل و کاغذ و باران که احتمالا روغن کله پاچه ی معروف را هم در ذهن مخاطب تداعی می کند برایم مثل حرف زدن از لیف و سدر و حمام است آنهم وسط داستانی که از بیخ و بنیادش یک اثر مدرن است.

ذهنیت من برای خلق اثری با این آغاز به شدت با «اوسانه ی زندگی» گره خورده. اثری باز هم درباره ی زندگی عامیانه و عامیانه گی زندگی و عامیانه گی زنده هاش.

دوستی داشتم قدیم ها. چند وقت قبل دیدمش. گپ که می زدیم حین حرفهاش یادی کرد از جنگل رفتنی که من نبودم البته. به دوست دخترهاشان قول داده بودند سیگار نکشند ولی توی جنگل اکسیژن زیاد آوردند. ماندند چه کنند. رفتند دورتر. توی یک دشت. رفتند روی یک درخت. یکی یک نخ داشت. با احتیاط و هزار قربان صدقه (کدام کاغذ تولید این عصر را این قدر قربان صدقه اش رفته اند؟) روشنش می کنند و هر یک پکی می زنند و بقیه حین پک اطراف را می پایند که مبادا سروکله ی یکی از دخترها پیدا شود.

می خندید از خاطره اش.

تکنیک های مدرن که در داستانی عامیانه یا با محتوای عامیانه به کار می روند، تکنیک هایی که به قصد مدرن کردن نوشته می آیند، عمدتا نوشته را از کارکرد اصلی باز می دارند. محتوا سرجاش هست. تکنیک لنگ می زند.

(ساعت کار دست روی میزم، که روی زمینه ی گونی کار شده، عقربه هاش به اطراف قابش گیر می کند.)

تابستانی رفته بودم خانه ی دایی ام. شبها توی هال می خوابیدم و صدای ساعت شماطه دارش که گذاشته بودندش گوشه ای، و ساعت به ساعت دنگ دنگ صدا می کرد، را تا صبح می شنیدم.شبی بیدار ماندم. یا خوابم نبرد. هر دو اصلا. دراز بودم و فکر می کردم. اوایل صدای ساعت هر بار رشته ی افکارم را پاره می کرد و می برد سمت خودش. اما کم کم تا دم دمای صبح جزوی از افکارم شد انگار و اصلا لازم بود. مرحله به مرحله فکر می کردم و پس از مدتی ساعت صدا می کرد و بعد باز فکر می کردم و باز دنگ دنگ دنگ. حالت فرمی طبیعی و درونی را به خود گرفته بود. لازم نبود مقدمات آمدنش را فراهم کنم و یا مثل یک ترجیع بند بچسبانمش میان فکرهام. خودش سرجای خودش می زد. بی نیاز از حضور مولف. مطمئن و مطرود. بود.

سه شنبه شب. بین سه و چهار شنبه و صبح

 

/ 11 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

خيلی اين جمله عمق داره. ساده نگاش نکنيم...

شيرين

دارم تو رو تصور ميکنم که داری اين مقاله رو ميخونی!! جالبه. ( مقاله ی تو + قسمت آخر نخوندش )

سمفونی مردگان

سلام.بابا مقاله نویس........شانس آوردی ساعت بود اگه داییت یه هاپو کوچولو داشت که هر شب آواز میخوند اونوقت صدای اون میشد جزوی از افکارتخلاصه که روش فکر کن

نسرين

- احساس ها هم گاهي كليشه اي مي شوند. براي فرو رفتن توي يه حس هم بايد يه سري چارچوب رو در نظر داشته باشي كه اين هم مي شه كليشه - گاهي دوست داشتن زيادي باعث يواشكي كار كردن مي شه و گاهي دوست نداشتن زيادي - هميشه قدمت رو وقتي ميخواهيم مدرن كنيم چيزي از آب در مياد كه نه مثل قبليه نه مثل جديد... - صداي ساعت عاشقانه ترين صداييه كه مي شه توي شب شنيد. زمزمه اي كه تا صبح توي گوش مياد. كدوم عاشقي تا صبح بيدار ميمونه٬ لالايي مي خونه تا عاشقش خوابش ببره؟؟؟

سمانه

سلام . فعلا ارادت . همين .

ســـاقي دختــري از اهــالي فــردا

سلام رفيق پروازهای زمستانی . نابلدی و نارفيقی کرديم دير آمديم .. ! . اما آمديم ...! . راستش رو بخوای با خوندن متنت ياده نويسنده محبوبم شدم .. صمد بهرنگی هم در مورد کچل ها نوشته بود .... . يه چيزی بگم !! . يه کوچولو بلند می نويسی

ســـاقي دختــري از اهــالي فــردا

بهانه ی سرکشی های من! شب گرداگرد من حصاری سخت کشیده ، مرا از حصار روحم رهایی بخش دلم در پس ابرهای وحشی زندانی شده، مرا به آفتاب نگاهت میهمان کن بر من بتاب و تابناکم کن که دل من جایگاه ابدی حضورت شده است اینک من ایستاده ام... تابش تو از نور خورشید نیرومندتر است و مرا از ماه، به پیش خواهد انداخت زیباترین لالایی آفرینش! تو از کدامین شبِ ماهتاب آغاز شده ای که از ابهت آوایت، دلم در میان شعله می نشیند؟ می دانم که این روح مصیب زده را آخر تو خواهی کُشت... دیگر هراس من از مرگ نیست، از زیستن هم نیست تمامی هراس من از زیستن بی توست...

ارتش سایه ها

آپ کردم.... " ناقوس ها را برای من به صدا درآورید...برگشتم" و داستان "...ناقوس..." بیا و بخونش حتما..... خوشحال ميشم...

President Evil

سلام. با توجه به قلب ضعيفم می تونم همين قد رو بگم که خود سالمندم به فرم خيلی توجه دارم (هر چند دست و پا شکسته) و اغلب نوشته های من چه در زبان فارسی و چه انگليسی ملهم از اين خاصيت هستن. توی فارسی نامه های دکتر سروش خيلی برام جالبن. من از نثر مدرن فارسی اسن سر در نمی آرم چون تا حالا نخوندم! اگه صحبت ادبيات آمريکا و انگليس باشه اون وخ من اسم يکی دو نفر رو شنيده ام فکر می کنم (مطمئن نيستم!) موفق باشی