خودم؟

 

عكس هيچ ربطي به متن ندارد!

مادربزرگم هميشه مي شينه لبه ي سكو و باغچه ها رو تماشا مي كنه / و گاهي ياد پدربزرگم مي افته / همون پيرمرد ارمني كه نمي دونم چرا با كدوم عقلي مسلمون شد / كه مي تونست يه گاو رو رو دست بلند كنه /  كه تفنگ ساچمه اي قديمي اش لبه ي طاقچه ي مادربزرگمه / و هر وقت دلش مي گيره نمي دونم چرا اون رو دستمال مي كشه / شايد اون رو ياد چيزي مياندازه / آره حتمن ياد چيزي مي افته / به خاطر حالت خاصش تفنگ مي گم / حالتي كه ممكنه مادربزرگ شوماها وقتي عصاي يادگاري رو ناز مي كنن بهشون دست بده / رفيقم يه فيلمنامه نوشته بود / يه تيكه اش ماشين قهرمان فيلم با يه ماشين ديگه كورس مي ذارن و كلي مي مالن به هم / و سر يه صحنه ي خطرناك كه مي خاد دستي بكشه / نمي شه / از ترمز دست ماشينش يه مايع خيس مي زده بيرون / و دست قهرمان روش ليز مي خوره / و تصادف مي كنه / واسه همينه كه مامان بزرگم هيچ وقت نمي ره شكار / يا مادربزرگاي شما واكر رو به عصا ترجيح مي دن / هاه!

 

/ 20 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دمدمی

اينجا با سالوادور دالی حال کردم و قبلی با کل متنت بازگشت صادق هدايتی برای خودت! فکر کنم ديگه فعال نيستی. حيفی... بنويس. خيلی با نوشته هات حال کردم. هرچندکه فکر می کنم برای حال کردن بقيه نمی نويسی!

ارداويراف

ارداویراف به روز شد اما این بار با شعری از جناب آقای دکتر صادق دارابی. منتظرم

مريم

سلام.ممنون سر زدين و مرسی از نظرتون هر چند معتقدم که شعر مثه داستان نيست که حدس زدن پايان بهش خلل وارد کنه و تا اين پايان چی باشه؟...ببخشيد چون بيشتر از اين اين رمق تایپ کردن ندارم. راستی اسم خيلی باحالی داريد معنای خاصی نمی دونم داره يا نه اما آوای قشنگی داره

جاسيگاری

مادر بزرگ من فقط اديب خوبيه وتنها برای کودکان بی معرفتش دلش ، تنگ که نه قنج ميزنه

مجيد

لذت تجربه ای است که از خواندن واگويه های شما به آدمی دست می دهد./

محمد

من لينکتو تو وبلاگم گذاشتم خبر مارم بگير اينقدر درس نخون انيشتين ميشياااا!

ظطظطزظطزززززززززززززززززززززز

کیر