خودم از ديگران

 

مدراتو کانتابیله / مارگریت دوراس<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

چند روز پیش برداشتم بخوانمش: یک ویلا رو به دریا. زنی در حال آموزش پیانو به کودکی لجباز. مادرش نشسته آه می کشد مدام. کودک لجباز است. می تواند و نمی خواهد یاد بگیرد.

صدای داد و فریاد می آید «آه! این محله!» نمی روند نگاه کنند. پس از پایان درس، زن با کودکش می رود برای پرس و جو. دور میخانه ای جمع شده اند. درونش زنی غرق در خون افتاده و مردی بغلش زده می بوسدش. خودش گلوله ای به سرش زده.

روز بعد زن کودک را می برد برای گردش. به میخانه می رسد. درون می رود. سفارشی می دهد و مردی مشغول گفتگو می شود با او. ادامه. ادامه. حرف می زنند. زن ترسیده از مرگ آن زن.

 

به اینجا که رسیدم کتاب را بستم. بقیه اش را حدس زدم. زن و همین مرد کنارش تریپ لاو می شوند و بعد می شود شبه همان قضیه ی دیروز در آخر. یا زن کسی را دارد هم الان و باز هم در آخر همان قضیه می شود.

 

به حبیب گفتم، گفت اما این دوراسه ها! گفتم درست. اما رمان نو فرانسه و بعد اصلاح کردم بلافاصله که دوراس از نهضت نبود. دوراس و بوبن و مانند اینها مضامین قدیمی ادبیات فرانسه را تکرار می کردند. حتا دوراس در سبک روایی هم به نوعی الهام می گرفت از گذشتگانش. گفت ولی این دوراسه ها!

به هر حال تاکیدی نیست بر اینکه چنین خواهد شد. الهامی بوده که مزه مزه اش می کنم تا هضم شود و بعد باز ادامه اش را، شاید، بخوانم.

 

پ.ن: البته این را در گوشی بگویم که من باب اطمینان چند صفحه ی آخر را خواندم و این را نوشتم!!!

 

 

/ 23 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تایماز :: لحظه ها رو با تو بودن ۲ ::

اونی که از مرگ ميترسه دير تر ميميره ........ اگه داشت با مرده حرف ميزد بجه پس داره چيکار ميکنه ........ آهان داره ٬ واييييييييی چی ميخوره با يه دخترست وايييييييييی اون چيه تو دستش ..... بسته آدامس داده بهش

تایماز :: لحظه ها رو با تو بودن ۲ ::

ديدی داستان داره به جاهای خوبش ميرسه کتاب رو بستی تا بقيه اون رو شب بخونی .......... يادت باشه يک کيلو تخمه بخر داری ميخونی تخمه بخور تا بيکار نباشی .........

تایماز :: لحظه ها رو با تو بودن ۲ ::

ميگم بسه بيشتر از اين کامنت بزار ميترسم ترشت کنه حالت بد بشه وووووووووووو بقيه داستان يادت نره با عکس بزار تا من با محمد صحبت کنم تا وبلاگت رو بديم مسدود کنند شاد باشيد بای

اتش روح

سلام اتفاقی وب لاگت رو دیدم...نوشته های جالبی ارائه کردی امید وارم موفق باشی به منم سر بزنی خوشحال میشم...........به امید دیدارت در وب لاگ و...انگاه روح.

سيما بازيار

۱-اين تايماز چه حالی داده به تو... ۲-ما همين جاهاييم... ۳- تو کجايی؟ ۴-ما بی خبر به روز نکرديم برادر که شما خبر دار نشدی... ۵-فستيوالتون!چی شد؟ ۶-شیشم عدد خوبیه ها...

کـــســيــکـــه هويتـــــــــش گمــشـــــده

مي آيي مي روی بي آنكه ديده باشي ام كه رفت و آمدت را نديده ام مي گويي مي گريي بي آنكه در گريه، اشك مرا هم ديده باشي مي خندی بي آنكه لبخند مرا ترجمه كرده باشي من خنده خنده گريه مي كنم من گربه گريه آب مي شوم من بي آنكه آمده باشم،مي مانم بي آنكه رفته باشم، مي فهمم كه رفتن ناگزير محالي است كه ترجمه اش در ماندن من است و من مانده ام كه نرفته باشم. همين. سلام ممنونم از حضورت...بسیار زیبا بود.باید بگیرم و بخونم...راستی آپ میکنی خبرم کن. .................................................................. راستی سالگرد فوت پدر یکی از بلاگراست خوشحال میشم بهم سر بزنی. اونجا بیشتر توضیح دادم. منتظرت هستم.. به امید دیدار.. راستی به خاطر اینکه دستم تو گچه مجبورم ((کپی و پیست)) کنم.. به امید دیدار.

نيما

سلام يکونات جان... عاليه... من لينکتو گذاشتم اگه تو هم منو لينک کنی ممنون ميشم... با اسم عشق.علاقه.محبت