خودم

ديروز غروب، از يك پاساژ بيرون آمدم. چهره ام مثل هميشه درهم (درهم كه نه؛ من لبخند نمي زنم و تازگي فهميده ام دخترها ازم مي ترسند) مي آمدم. مطمئن به قدم هايم. مثل هميشه. چهره در هم، مثل هميشه. بي تفاوت، مثل هميشه آمدم از پاساژ توي خيابان و صدايي از پشت شايد شنيدم يا به دليل ديگري برگشتم پشت سرم را نگاه كنم و ضربه اي به شكمم خورد.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

برگشتم. جواني بود. رد شده بود. دست ها در جيب و آرنج ها به اطراف گشاده، شايد به عمد.

لبخند زدم. به راهم ادامه دادم. شايد بايد داد مي زدم(هي يارو چه مرگته؟!) شايد معنايي داشت (آن قدر مطمئن راه مي روي كه...) اتفاقي بود. آره، اتفاقي بود. به راهم ادامه دادم. شكمم را حس مي كردم. مثل هميشه چهره درهم، مثل هميشه دست ها مشت، مثل هميشه قدم ها مطمئن، و سر بالا مثل هميشه.

و شكمم را حس مي كردم.

وسط، مايل به راست. زير قفسه ي سينه.

به راهم ادامه دادم.

و شكمم را حس مي كردم. رفتم انجمن؛ جلسه بود. بعدش مثل هميشه پياده آمدم خانه، هوا سرد بود، مثل هميشه.

مثل هميشه مردم را تماشا مي كردم؛ و گاهي به داستان بعدي فكر مي كردم كه هنوز در حد ايده هم حتا نبود و دستهام را مي آوردم بالا، بيني ام را مي ماليدم، سرد شده بود، حس مي كردم با كمترين ضربه جدا مي شود، مي افتد جلوي پايم، و به قدم هايم دقيق مي شدم كه اگر تكه اي گوشت سرخ يخ زده ديدم برش دارم.

و شكمم را حس مي كردم.

خانه كه رسيدم لخت ايستادم جلوي آينه، روي شكمم جاي آرنج پسرك را با ماژيك خط كشيدم.

به شكمم نگاه مي كردم.

 

پ.ن: هنوز حسش مي كنم. (مثل هميشه)

 

/ 22 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
arezoo khamseh

يه ضربه که امروزتو يه رنگه ديگه زده. گاهی هيچی نيست اما يه وجه تمايزه برای فرار از روزمرگی.مهم نيست چی باشه اما عزيز می شه برای آدم. با همه اين ها راوی بايد بيشتر اين تفاوت رو حس می کرد خيلی سرد روايت می کنه. در صورتی که تنها تر از اين حرفاست که بتونه اين قدر بی تفاوت از کنارش بگذره.موفق باشيد.

ناما جعفري

سلام مهربانانه....خانم منشی چشم های سگه چه رنگی بود...قهوه ای.....!!! قهوه ای)قهوه ای....................... آدم های هنری مثل یک قسمت ازیک داستان یایک فیلم ویایک نمایش هستندکه توسط یک خواننده یا یک بیننده بد/بدخوانده یادیده می شوند....به ديداري دوباراميدوار

سیما بازیار

حسش می کنی...نمی کنی....می کنی.....نمی کنی....می کنی...نمی کنی...؟

sokoote tanhaei

یه هفته گذشته... اثر مازیکه رفت دیگه. نه؟

رویا

فقط می تونم بگم اون چیزی که احساسش می کردی نقطه ی مشخصی بوده توی شکم به نام کبد.

*

ديگران رو زيادی جدی ميگيری بی خيالی طی کن

سيب گاززده

اگر از شکمت روح را استعاره کنم و جوانک را گذری در زندگی توسط ديگران بايد بگويم ...زخم های من همه از عشق است عشق عشق عشق

شیث صابر

وب میگشتم رسیدم اینجا.مروری کردم با اجازه و رفتید در بشرخقهفث ( این favorite است وقتی يادمان رفته باشد زبان را به En بدل کنيم). اين هم عرض سلام

klesha

مثل هميشه دمت جيزززززززززززززززززززززز....