خودم

سلام دوباره!

اين يه داستان از من. البته قديميه ولی خيلی دوستش دارم!

 

تواتر

 

اكنون: همچون هميشه: وقت يكه اغلب...

     و گرده های سرد بی حسی

     بر خشكی اعصابم خزه می بندد

اكنون: دراز كشيده     در سايه روشن نور خورشيد بر تخت

اكنون: سرش را در آب فرو برد و بيرون آورد. بعد بلند شد و دوش گرفت. سوت هم می زد. سرش كمی گيج رفت. فكر كرد بخار و ديد كه احاطه اش كرده. فكر كرد مثل اينكه می خواد بخورتم و بخار بلعيدش با ياد لحظات: ماضي:‌ بلند كه شد ضعف كرد. فكر كرد كم آوردم و دستی به موهايش كشيد. نگاهی به تخت انداخت. فكر كرد روتختی كثيف شد و در حاليكه سوت می زد رفت توی حمام- صدای دوش آب و پيكر غرق در تشنج، از گذشته: ماضي:

     و تكان های مواج متجاوز

     بر معصوميت ناموجود

     كه می برد با خود      كه می شويد يا...

     در گرماگرم لذت: نوسان سرد و مواج اميال

     هيچ مغروق:‌ارضا:

نور خورشيد بر پشتش می تابيد. پرده را نصفه كشيده بود. در نوريكه زير تكان های نامرتب بر تخت می افتاد می شد روتختی مچاله را ديد و پيكری در حال، از قبل: ماضي: دستش را كه گرفت لرزيد. ترسيده بود. كنار پنجره نشسته بودند روی صندلی كه دستش را گرفت وبلندش كرد و بردش به سوی تخت: به سوی اكنون:

دراز كشيده     با سايه روشن اكنون در چشمهايش

                                           غرق در خون

اكنون:

 

.............................................

متن كامل مابودگان اسماعيل خويی را می توانيد اينجا بخوانيد.

 

تا بعد!

 

/ 6 نظر / 9 بازدید
*ستاره*

سلام دوست عزيز .......من قبلا هم به اينجا سر زده بودم ......نوشته هاتو دوست دارم ...در عين سادگی خيلی گيرا هستش....موفق باشی ...منتظر بقيه متنهات هستم!

شب های سفيد

آي آدماي مهربون. پنجره ها رو باز کنيد. با دلي از عشق و اميد . به شهرمون نگاه کنيد. آي آدماي مهربون . بياييد دلاي خسته رو. از غصه ها رها کنيد. به شهرمون نگاه کنيد. به آسمون نگاه کنيد. بيايد که باز بهاره. فصل شکوفه زاره. مثل دوتا پرنده . عاشق بشين دوباره. بيا مثل يه عاشق . دلو بديم به دريا. براي آرزوها . بريم به سوي فردا. موفق باشی. وممنون لطفتون .

ملیکا

در بستر خود می مانم ... و گريبان هر کس را که بوی تو را می دهد می بوسم می بويم می بوسم و حتی دريغ از حس زن شدنی درد آلود ... !!! آه اين عشق شيطان آلود را از من بگيريد ! جای پای اهريمن در انتهايی ترين نقطه بکر بدنم همچون نشانی از فلز گداخته حک شده ... < اکنون من باغبان جهنم هستم > و روحم را به شيطان فروخته ام ...! فرشتگان بی سری که گوشه ای در حال جان کندن بودند را پرستاری می کنم ! من پرستار معصوميت فرشتگان بی بال زنا زاده ای هستم که نطفه های تا ابد هرزه شان با آب مردانگی ابليس بسته شده !

ملیکا

با يه بغضی که ته گلوم ماسيده هوايی را تنفس می کنم که بوی شهوت انگيز تن يک مرد در آن تبخير شده ... تمام بدنم درد می کند ... ترک کردن چشمهات ... دستهات ... لبهای تا خدا هوس انگيزت ... برام سخته ... ! وقتی قراره نباشی آغوش تو يا هر کس ديگر ... حرومزاده يا امامزاده ... چيزی به جز گريه ... به جز ويرانی ... به جز بد نامی ... خيسی گريبانم نه از اشکهايم و نه از عرق شرم ... چرخش زبان خلق خدا روی اين تن گناهکار است و بس. گستاخی من با ابليس ... بازی مرگ ... کات !

*ستاره*

يکونات جان پس چرا آپ نميکنی ؟ من منتظر داستانهای قشنگت هستم......

نگين

سلام دروووووووووود فراوان راستش خواستم نظری بدم ديدم دوستان قبلا حق مطلبو ادا کردن