خودم با ديگران

 اول- اين يادداشت دوم اين وبلاگه. اولين چيزي كه ممكنه براتون سوال بشه اينه كه يكونات ريغماسي يعني چي؟ و اين شخص كيه؟ كه خوب اين يه سوال ديگه ست. به هر حال من چند وقت قبل يه يادداشت گذاشته بودم تو پروفايلم تو كلوب، اينجا هم ميذارم شايد يه كمكي باشه به حال شماهايي كه كيستي من براتون مسئله ست!

 

<?xml:namespace prefix = o />

اندر احوالات من و پروفايلم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

مشخصات: اين پروفايل شخصي است يكونات ريغماسي نام. حدود بيست سال سن دارد. متولد بيست و دوم مرداد ماه هزار و سيصد و شصت و چهار است در بيمارستان دزياني ساعت يك نيمه شب. در گرگان متولد شده و در طول بيست سال عمر پر بار خويش به ندرت اين شهر را ترك كرده و تمام خصايص متولدين مرداد در مورد وي صادق مي باشد: مغرور است. شاد و پر حرف است. سر زنده است. خوش تيپ است. به نفع خودتان است توي چشمهاش نگاه نكنيد.

از بين تمام حيوانات به ببر علاقه دارد. گرچه چند سال قبل كه اول دبيرستان يا دوم يا سوم بود (يك سني كه به همچين حركتي بخورد)  يك نفر از اين فالها هست اسم حيوان مي دن مي گن انتخاب كن رنگ مي دن مي گن انتخاب كن اسم مي دن مي گن انتخاب كن از همونا آورد و يكونات از بين گوسفند و اسب و شتر و گاو و خوك و از اين قبيل حيوانات ببر رو انتخاب كرد الان هم همينو انتخاب مي كنه گرچه ممكنه بهش بگن (اون موقع هم گفتن) كه تو آدم مغروري هستي. يكونات ريغماسي مي گويد ‹‹هستم!›› گرچه نسبت به حيواناتي نظير مار دو سر، سگ سه سر، اژدهاي چهارسر و از اين جك جونورا هم بي علاقه نيست.

 

شايعه: يكونات ريغماسي داشت توي خيابان راه مي رفت مي آمد اين طرفي اين يادداشت را براي شما بگذارد كه توي راه بچه ي همسايه را ديد كه البته در مورد ظاهرش بايد گفت با خواهرش مو نمي زند. گرچه (مي گويند) خواهر وي به امر فحشا اشتغال دارد، مادرش نيز. ولي يكونات ريغماسي تا كنون آن طرفي نرفته. فقط (خودش مي گويد كه) در بين تمام دخترهايي كه تا كنون ديده دختري را نديده كه از لحاظ فيزيكي به دختر همسايه (قبلي نه. يكي ديگه) برسد. الحق كه خفن خوش هيكل است گرچه سحر مي نامندش ولي كاشف به عمل آمده كه نامش در شناسنامه صغري مي باشد. خدا به خير كند. دوشيزه ي محترمه ي مكرمه ي فلان فلان فلان فلان صغري فلاني آيا وكيلم شما را به عقد دائم آقاي يكونات ريغماسي... نه حرفش را هم نزنيد.

 

اوضاع فعلي: يكونات ريغماسي الان يكي از دندانهايش را از دست داده كه دارد اين يادداشت را مي نويسد. هوا گرم است. خطوط مشكل دارد. اين رونوشتي بدون اصل است. يكونات ريغماسي دلش براي دندانش تنگ شده.

 

موفقيت: يكونات تازه دندانش را از دست داده بود از مطب دكتر آمده بود بيرون و با باباش رفته بود داروخانه داروهايش را بگيرد. چند تا مسكن و از همين چيزها. يكونات چشمش به يك عدد تيغ ژيلت مچ تري توربو افتاد قند تو دلش اب شد سيخ كرد و در يك حركت باباهه رو يه خروار خرج انداخت و يكي از همينايي كه گفتم همراه با تيغ يدكي هشت تايي ابتياع كرد. جالب است. بابا اعتراض نكرد. گرچه بابا سالي دو بار شهريه دانشگاه آزاد يكونات را مي دهد و اين تابستان هم پول ترم تابستاني را داده چونكه يكونات خان از هجده واحد فقط شش واحد را پاس كرده ولي همچين حركتي از او سابقه ندارد. همين پرويروز بود كه به خاطر قبض تلفن (هشتاد و سه هزار و سيصد و پنجاه تومان و دو شاهي) با او دعوا كرده و به همين خاطر است كه يكونات مي آيد كافي نت و از خانه كانكت نمي شود. البته به خاطر اينترنت بازي اين قدر قبض زياد نيامده بلكه همه اش پول تلفن است. خارج شهر. موبايل.

 

يكونات ريغماسي با بند قبل زياد حال نكرد. دوباره مي رود سراغ اوضاع فعلي.

 

اوضاع فعلي: بي حسي خيلي باحال است. اين را يكونات ريغماسي به بابايش گفت وقتي با هم توي مطب نشسته بودند و يكونات يه وري بود به خاطر بي حسي و دنبال يه آينه مي گشت كه توش خودشو نگاه كنه (راستي لقب يكونات در دانشگاه اينه مي باشد) و حس مي كرد لبش كلفت شده. كلفت مثل لب سياه پوستا گرچه يكونات زياد نسبت به ديگر نژادها خوش بين نيست ( نژاد پرست نيست.  خاطره بد دارد) ولي كمي تا قسمتي ياد باب مارلي و جيمي هندريكس افتاد. (اين اسما رو نوشت تا شماهام بفهمين يه چيزي حاليشه) به هر حال به بابايش گفت بي حسي چه باحاله و بابايش گفت اوناييكه سكته مي كنن همين طوريه ديگه كنترل عصبشونو ندارن و يكونات فكر كرد ديد زياد به اين حالت علاقه ندارد.

خلاصه موقعي كه اومدن بيرون از مطب و رفتن داروخونه و باباهه خرج افتاد (غير از پول ويزيت دكتر)  و به يكونات سفارش كرد كه فوري بياد خونه و توي راه تو آفتاب راه نره آب نخوره حرف نزنه و بعد يكونات سوار يه تاكسي شد كه رانندش پر حرف بود و يكونات انقد هي با اوهوم آه اه اوه جواب داد كه يارو شاكي شد و يكونات عوض انبار جهاد سازمان اب پياده شد كه بياد كافي نت تا اين پيغام رو براي شما بذاره كه پسر همسايه رو ديد كه در مورد مشخصات ظاهريش بايد گفت با خواهرش مو نمي زنه. گرچه مي گن خواهره آره و اينا ولي يكونات تا به حال اونوري نرفته جان شما. فقط گاه گداري پشت پنجره واميسته به راه رفتن دختر همسايه نگاه مي كنه كه قدرتي خدا انگار آدامس مي جوه ولي شنيده كه اسم دختره تو شناسنامه صغري استه. وامصيبتا! يكونات ياد اين موضوع كه مي افته يهو تمام حس و حالشو از دست مي ده دپ مي زنه مي ره تو اتاق مي شينه كتاب مي خونه. شعر.

من عاشق توام يعني حجمي كه درد مي كند از سرم بزرگتر است / من عاشق توام يعني هيچ وقت جز در خيال تو من معني نمي دهم / من همه ي سعي ام را كرده ام كه در دنياي بهتري از خواب برخيزم / حال كه خيالم را پس نمي دهي چشمم را مي بندم و به دنبال تو من محو مي شوم  

 

نكته: يكونات به هيچ عنوان نسبت به دختر همسايه احساس لاو و از اين برنامه ها ندارد. فقط مي گويد كه بركت خداست و بايد فتبارك الله گفت به خالق چنين لعبتي.

 

دختر ميز بغلي آينه دارد.

 

يكونات در آينه كه نگاه كرد خواست چيزي بگويد تا ببيند حرف زدنش چه فرقي كرده. ديد كجكيست. لبخند زد. ياد لانگ جان سيلور افتاد.

 

اوضاع فعلي: ديگر موضوعي به ذهن يكونات نمي رسد. اگر شما چيزي مي خواهيد بگوييد. بنويسيد. تا دو ساعت ديگر اثر بي حسي مي رود و درد شروع مي شود. گرچه دندان درد درد لذت بخشي ست. آدم ارضا مي شود. به ارگاسم مي رسد!!!

 

الغرض: يكونات اين سطرها را نوشت براي آنانكه مي خواهند قدري بيشتر او را بشناسند. گرچه خودش مي گويد بي فايده است. خودش هم خودش را نمي شناسد.

 

 -----------------------------------------------------

 

دوم- يه خبر سوخته(البته براي گرگاني ها): چند وقت قبل تو حوزه يه برخوردي پيش... اصلا مي دونين حوزه چه جور جاييه؟ حوزه هنري يه نهاده وابسته به سازمان تبليغات اسلامي كه در زمينه هاي مختلف فرهنگي براي اعتلاي (!) فرهنگ اين مرز و بوم تلاش ميكنه! خبرگزاري داره. انجمن شعر داره و نشزيه داخلي و از اين چيزا. چند تا مجله هم داره كه من شعر و ادبيات داستاني رو از اون بين ديدم. ادبيات داستاني رو برداشتم. شماره اولي. يه مقاله درباره هدايت. كوبيده بود. يه مقاله راجع به خشم و هياهو. كوبيده بود. خوندم. چرند بود. ادامه دارد. دومي رو برداشتم. يه مقاله درباره هدايت. كوبيده بود. بيخودي. ادامه ي خشم و خياهو رو خوندم. چرند بود. ادامه دارد. بعدي رو برداشتم. به همون سياق. بعدي. به همين سياق. و بعدي ها.

چند وقت قبل تو جلسه ي انجمن شعر اين نهاد يه برخورد بين مسئول جلسه و يكي از اعضا پيش اومد. برخورد كه نبود. مسئول جلسه اون رو به برخورد تبديل كرد. همراه با يه خروار توهين با ماها. ما هم در مقابل در جواب حرفها و اظهار نظرات ايشان و همين طور صحبت هايي كه درباره ي يك طرح كشوري كرده بودند مطالبي نوشتيم كه تو نشريه ي سليم چاپ شد. متن كامل ياداشتها در ادامه اومده:

 

اول متن خودم-

 

پيش درآمدي به چهارده زبان براي يك داستان مناسبتي

 

آنچه هست:

1ـ اين قرار است يك داستان باشد

2ـ داستان كه مي‌گويم يعني يك روايت يك حكايت يك ماجرا يك چه مي‌دانم قضيه... چيزي در همين حدود.

 

آنچه مي گذشت:

3ـ 54: 6 روز چهارشنبه 22/4/1384 از پله‌هاي حوزه بالا مي‌رفتم.

4ـ حوزه در خيابان اول لشكر كوچه نهم واقع است.

5ـ اعضاي جلسه به اين شرح بودند: چند آقا و خانم. حدود بيست و چند نفر. از چهره‌هاي شاخص اين جمع مي‌توان آقاي پاكيزگي و استاد خطر و بقيه را نام برد.

6ـ مروري دقيق‌تر: دايي. استاد خطر. رئيس. عيسي. آقاي پيپ و بانو. دوتا خانم. يك خانم ديگر. يك خانم بغل دستي‌اش. بغل‌دستي‌اش و او. و ديگراني كه شامل من هم مي‌شود وقتي روي صندلي بنشينم.

7ـ وضعيت جلسه بدين شرح بود: و در مورد شعر مناسبتي يعني مي‌گم اگر اسم بياد توي كار يعني شما اجازه بديد نه درباره اثر و از اين حرفها.

8ـ خوب از طرف خانمها كاري هست؟

9ـ نمي‌دانم چرا دم انتخابات انجمن كه مي‌شود همه يكهو به يكسري افراد مخلص با صفا با سواد و دلسوز تبديل مي‌شوند.

10ـ برق رفت.

11ـ پرده را كشيدند. تا پنجره را باز كردند آمد. دو دقيقه بعد باز رفت. باز آمد. دوتا از خانمها بلند شدند بروند رفت. من رفتم پائين بر كه مي‌گشتم آمد و تا آخر به همين نحو بود.

12ـ

13ـ برق رفت.

14ـ خوب در مورد اين شعر؟

15ـ «اون بيت را مي‌شه بخونيد(خواند) تركيب زيبايي بود مشكل وزني داشت ولي اين تركيب خيلي قشنگ بود»

16ـ يك شعر ديگر

17ـ «اون بيت را مي‌شه بخونيد(خواند) تركيب زيبايي بود مشكل وزني داشت ولي اين تركيب خيلي قشنگ بود»

18ـ يك شعر ديگر

19ـ «اون بيت را مي‌شه بخونيد(خواند) تركيب زيبايي بود مشكل وزني داشت ولي اين تركيب خيلي قشنگ بود»

20ـ به طور خلاصه ميتوان گفت عمده بحثها درباره اين تركيب خيلي قشنگ بود و مشكل وزني داشت بود. داشت مي‌گشت. بود.

21ـ برق آمد.

22ـ لطفاً از سطر قبل استعاري برداشت نكنيد. دو دقيقه بعد قرار است برود.

23ـ به وقت نوشتن ، مي‌بينم كه چيزي هم انگار از قماش غريزه در كار نوشتن دخيل است. نوشته پيشاپيش اينجا در دل شب حضور دارد. نوشتن شايد بيرون از خود نوشتن باشد، در نوعي بي‌ترتيبي در زمانها: بين نوشتن و آنچه نوشته شده، بين آنچه نوشته شده و آنچه هنوز بايد نوشت، بين دانستن و ندانستن معناي نوشتن، شروع از مفهوم خالص و غرقگي در معنا و بعد هم رسيدن به بي‌معنايي ـ چه بيهوده است نوشتن اين سطرها براي آنان كه درباره‌شان مي‌نويسم.

24ـ اين روند ديگر همه‌جايي است: گريز از تفكر. ديگر هيچ كس به مغز خود فشار نمي‌آورد. هيچ كس فكر نمي‌كند. وقتي براي كسي موضوعي را تشريح كني يك واكنش نشان مي‌دهد: رو ترش مي‌كند. و به همين دليل است كه در تمام انجمن‌ها آنان كه نقد مي‌كنند را به چشم مگس مزاحم نگاه مي‌كنند. و اين امر آنجا تشديد مي‌شود كه كلاسيك كارها هم باشند. نمي‌دانم شعر كلاسيك چه گناهي كرده كه گير اينها افتاده. تمام بحثشان اين است كه اين تركيب قشنگ بود يا مشكل وزني داشت. همين. و وقتي كسي شروع كند به بحث و با تئوري وارد ميدان شود واكنش همان است كه گفتم. آن هم در چه جلسه‌اي كه رئيسش مدام موبايلش را درمي‌آورد. نگاه مي‌كند. مي‌گذارد سرجايش. موبايلش را درمي‌آورد. نگاه مي‌كند. مي‌گذارد سرجايش. و اگر در بين اين گذاشتن و برداشتنها فرصتي پيدا كند مي‌گويد «خوب از طرف خانمها شعري هست؟» يا «خوب در مورد اين شعر؟»

و دوستان هم مي‌گويند ««اون بيت را مي‌شه بخونيد(خواند) تركيب زيبايي بود مشكل وزني داشت ولي اين تركيب خيلي قشنگ بود» و يا به پچ پچهاي بغل دستي‌اش (استاد خطر) گوش مي‌كند كه احتمالاً زندگي نامه تخيلي بعضي اعضاء را برايش شرح مي‌دهد.

 

آنچه شد:

25ـ خانمي شعر خواند. گفتند. دوباره خواند. خوب در مورد اين شعر؟ استاد غلامي فرمودند شعر ضعيفي بود. و بعد هم يكسري بحث بين حضار درباره اين تركيب قشنگ بود و اشكال وزني و از همين حرفها. عيسي گفت نه من مي‌گم شعر خوب بود ضعيف نبود و بعد راجع به نوع نگاه شاعر به اشياء و دنيا صحبت كرد (قيافه‌ها درهم رفت). رئيس موبايلش را گذاشت سرجايش و گفت نه حرف شما اشتباه است چون كه آقاي غلامي گفتند ضعيفه پس ضعيفه. يا يك همچين چيزي. عيسي گفت « خوب من دارم نظرم رو مي‌گم»

/ 4 نظر / 7 بازدید
شب های سفيد

دل تو نهر گل آلود دل من چشمه نور . تو سرا پا هوس اما دلم از وسوسه دوره. فرق ما بين من و تو از زمين تا آسمون. دل من سنگ صبوره دل تو کوه غروره. ديگه از من نميگيري يه سراغ خشک و خالي راس راسي پاک زدي انگار خودتو به بي خيالي. ديگه از من نميگيري يه سراغ خشک و خالي راس راسي پاک زدي انگار خودتو به بي خيالي. گفتي رفيقه راهي به خستگيم پناهي اما نگو که هستم با من يار نبودي. موفق باشي. خوشحال مي شم که به وبلاگ من هم بزنيد .

پاس مهر

درود بر يکونات ريغماسی متنت خيلی جالبه قبلا قسمتی از اونو تو وبلاگ کلوب ديده بودم. اما يه کم گنگه ياد زمانی می افتم که ما تازه زرت و زورت کردنو ياد گرفته بوديم و مثلا خيلی فوق مدرن می نوشتيم. الان ياد گرفتم که بايد خيلی شفاف و ساده نوشت حتا وونه گات هم اگه دقت کنی از مانوهای نمايشگر پرهيز می کنه. اميدوارم موفق باشی

بهار نارنج

سلام آقای ريغماسی...از ديدن وبلاگتان به شدت شادمان شدم...پاينده باشيد.

sima

سلام..اول اینکه شما چه کاره اید تو حوزه ی هنری؟ حتماً برای آقایان خرمگس معرکه!!!!دوم اینکه شما جداً اینها رو چاپ کردید؟؟؟سوم اینکه تازه شدید مث انجن شعر ما!!!!هر چند بنده دعوت به صبر شدم و شما نیز...تواصو بالصبر!!!!