دیگران: پسوآ

           Pessoa2.jpg

 

چند تغییر کوتاه دادم در ترجمه اش. غیر از آن، این شعر ترجمه اش از آقای حمید فرازنده است. کتاب منتخب اشعار... انتشاراتش یادم نیست.

 

 

 

دکان سيگار فروشی

 

من هيچم.

هرگز چيزی نخواهم شد.

نمی توانم بخواهم چيزی شوم.

با اين همه، تمامی روياهای جهان را در خود دارم.

 

پنجره های اتاقم،

-اتاق يکی از مليونها نفری در جهان

که کسی چيزی از او نمی داند

(مگر چه خواهند کرد وقتی بدانند؟)-

پنجره هايي که به سوی راز خيابانی باز می شود

که مردم پيوسته ناديده اش گرفته اند،

رو به خيابانی که از همه ی انديشه هايم بيگانه است،

و واقعی است؛ واقعی و ناممکن؛ معلوم، معلوم و غريب،

که زير سنگها راز اشيا را در خود دارد و راز زندگی را

و مرگ را برای نشستن نم بر ديوارها و موهای سفيد بر آدمی،

و سرنوشت را برای راندن ماشين همه چيز در جاده ی هيچ.

من، امروز، باخته ام، چنان که گويی حقيقت را می دانسته ام.

ذهنم، امروز، روشن شده است، چنان که گويي به سوی مرگ می رفته ام.

و ديگر رابطه ای با اشيا ندارم

جز اين که از دستشان داده ام،

اين خانه و اين سوی خيابان

که به سوی خط واگن قطاری پيچ می خورد؛

و سوتِ حرکت

که از درون سرم بلند می شود،

و ضربه ای به اعصابم و خش خش استخوانهايم

هنگام ترک کردن.

من، امروز، سردرگم ام، مانند آدمی که انديشيده است و يافته است و

فراموش کرده است.

من، امروز، بين قولی که به سيگار فروش آن سوی خيابان داده ام

                           -مانند چيزی واقعی در جهان بيرون-

و احساس اين که همه چيز روياست

                     -همچون چيزی واقعی در جهان درون-

                                                                         تقسيم شده ام.

 

به يکباره شکست خورده ام.

هيچ نقشه ای را جامه ی عمل نپوشانده ام.

شايد همه ی آنها هيچ بود.

اين است آن چه از آنها آموختم-

قطره قطره از پنجره ی پشتی خانه ام بيرون ريختم

بيرون زدم و به روستا رفتم، با نقشه ای بزرگ.

اما آنجا تنها علف ها را ديدم و درختها را.

اگر کسی آنجا بود همانند بقيه بود.

از کنار پنجره رفتم، روی صندلی نشستم.

به چه چيز بينديشم؟

 

از چيزی که می خواهم بشوم چه می دانم؟-

من که نمی دانم که ام.

همان باشم که فکر می کنم؟

اما من به چيزهای زيادی فکر می کنم!

افراد زيادی هستند که رويايی مشترک دارند که

نمی تواند از آن همه شان شود!

نبوغ؟-در اين لحظه

صدهزار ذهن در روياي نبوغ اند، مانند من،

و تاريخ حتا يک مورد نشان نمی دهد –کسی چه می داند؟-

و هيچ چيز به جز سرگين

از فتح های آينده بر جا نخواهد ماند.

نه، من به خود ايمانی ندارم...

در همه ی تيمارستان ها بيمارانی هست با يقين های بی شمار!

و من، که به چيزی يقين ندارم

آيا مطمئن تر از آنهايم يا نه؟

نه، نه حتا در من...

دراين ساعت آيا در چند اتاق زيرشيروانی و مانند آن

در اين دنيا، نوابغی هستند که با چشمان خود رويا می بينند؟

چند آرمان رفيع و والا و روشن-

آری، واقعا و يقينا رفيع و والا و روشن-

و چه کسی می داند کداميک تحقق می يابد؟-

آيا هرگز نخواهند ديد نور خورشيد واقعی را،

يا چيزی از آنها به گوش مردم خواهد رسيد؟

اين جهان از آن کسی است که به دنيا آمده تا تسخيرش کند

و نه از آن آن که در رويا می بيند آن را تسخير کرده است

حتا اگر شايسته ی آن باشد

من بيشتر از ناپلئون رويا ديده ام.

من پر عشق و محبت تر از مسيح به پستان هايي فرضی چنگ زده ام

فلسفه بافی هايي در خفا کرده ام که کانت از آن خبر ندارد.

 

من، اما، مرد اتاقک زير شيروانی ام و شايد همواره چنين خواهم بود

حتا اگر آن جا به سر نبرم؛

من کسی خواهم بود که برای آن چه هستم زاده نشده است:

من کسی خواهم بود که از هنر و شايستگی برخودار است؛

من کسی خواهم بود که منتظر آنان می ماند

تا دری را برايش باز کنند

                        جلوی پای ديواری بدون در؛

کسی که می تواند ترانه ی جاودانی را در لانه مرغی بخواند،

و صدای خدا را از چاهی سر پوشيده بشنود.

ايمان به خودم؟-نه، و به هيچ چيز ديگر.

بگذار طبيعت بر سر پرشورم

آفتابش را و بارانش را جاری کند

و باد را که بر چشمانم می گذرد،

و بقيه ی همه ی آنچه را که می تواند بيايد

-اگر بيايد-

يا بايد بيايد، يا نبايد.

ما شيفتگان دل خسته ی ستاره ها

همه ی جهان را تسخير می کنيم

پيش از آن که از بستر به در آييم؛

اما بيدار می شويم و می بينيم هوا گرفته است

بيدار می شويم و می بينيم هوا عجيب است.

از خانه بيرون می زنيم و می بينيم همه چيز زمين است و

منظومه ی شمسی و را شيری و در ابهام.

 

(کمی شوکولات بخور، دخترک،

کمی شوکولات!

نگاه کن! به جز شوکولات هيچ متافيزيکی در جهان نيست.

ببين! هيچ مرامی چيزی بيشتر از قنادها نمی آموزد.

بخور دخترک چرک رو، بخور!

ای کاش من هم می توانستم مانند تو شوکولات را

صادقانه بخورم!

اما من انديشه می کنم و زرورق درِ شوکولات را باز می کنم

می گذارم به کف زمين بيفتد،

همان طور که می گذارم زندگی از کفم برود.)

اما، از تلخی آن چه هرگز نخواهد بود،

لااقل دست نوشته ی عجولانه ی اين شعرها بر جا می ماند.

سطرهايم به سوی چيزی غير ممکن پيش می روند

اما لااقل من بدون ريختن اشکی به خود خيانت می کنم،

لااقل در حرکت دستهايم هنگام انداختن لباس های چرک، شريف ام؛

در منشم به سوی اشيا،

و بدون پيراهنی در خانه می مانم.

 

/ 6 نظر / 18 بازدید