خودم   

 

كم نيستند داستانهاي ناتمام من: اين هم يكي ديگر!

 

ترس پيرزن از تاكسي خالي

 

آمبروس چمپل:

خارجي – روز – خيابان لادن

يك مرد كت شلواري (احتمالا همان آمبروس چمپل داستان بازجويي) سامسونت به دست، در طول خيابان (قسمت ماشين رو) در حال راه رفتن است. چند قدم جلوتر يك پوست موز افتاده. پاي مرد روي پوست موز مي رود. در نمايي بسته به هوا بلند شدن و بعد اسلوموشن تماس ماتحت وي با زمين را مي بينيم؛ و سپس دهان او كه باز مي شود.

آمبروس چمپل:

نويسنده معتقد است كه شروع داستان با يك ماجرا مي تواند جذاب تر باشد تا اينكه با توصيف شخصيت ها و مناظر كلي وقت تلف شود و يك خروارخواننده بپرد و از همين حرفها و روي اين حساب داستان را با يك ماجرا شروع مي كند تا جذاب تر شود و آن يك خروار خواننده را بر اثر توصيف هاي آغازين از دست ندهد و خلاصه اين كار را مي كند. يعني كرد. (جهت اطلاع آن دسته از عزيزان كه از اينجا به جمع خوانندگان پيوسته اند عرض شود كه منظور از ماجرا ليز خوردن همان مردك آمبروس چمپل است) حالا اينكه پوست موز مانده بوده يا نه يا ماركش چيكيتا بوده يا چيز ديگر در درجه ي دوم اهميت قرار دارد چرا كه بايد اول صحنه را براي خواننده شرح داد تا تصويري (هر چند مختصر) از ماوقع به دست آورد.

آمبروس چمپل:

خيابان لادن يك خيابان پر از چاله چوله است. عين لحاف چهل تيكه كه هيچ وقت تويش ماشين پارك نيست. (همه توي پياده رو پارك مي كنند) ساعت حدود ده و نيم صبح است. هوا اندكي ابريست. خيابان خلوتست و تنها عابر خيابان غير از آمبروس چمپل يك دختر خانم است كه تقريبا انتهاي خيابان است و نويسنده به علت بعد مسافت از توصيف وي عاجز است.

(جهت تكميل صحنه پردازي مي توانيد صداي قار قار چند كلاغ را هم اضافه كنيد.)

-آي!

اين صداي فرياد آمبروس چمپل بود بعد از تماس اسفل السافلينش با زمين نه قار قار كلاغ. البته نويسنده قصد نوشتن يك داستان محكم و بي مورد را دارد و از آنجا كه كوچكترين جزييات ممكن است در زندگي يك شخص تاثيرات بسيار بگذارد لذا نويسند معتقد است كه بايد شخصيت پردازي بي نقص و كاملي براي وي صورت پذيرد. پس:

آمبروس چمپل:

همانطور كه در مدارك رسمي (نوشته هاي قبلي اينجانب) ذكر شده، آمبروس چمپل مردي چهل و چهار ساله با شكمي گنده است كه رييس يك شركت است و پولش از پارو بالا مي رود. حالا اينكه رئيس پولدار يك شركت با كت و شلوار و سامسونت چرا توي اين خيابان پرت آنهم در ساعت اداري پياده مي رود خود از نكات تاريك داستان است كه نويسنده اميدوار است بتواند در بازنويسي هاي بعدي آنرا روشن كند. اما شايد بد نباشد قبل از ادامه ي داستان مشخصات آمبروس چمپل برايتان فهرست شود:

آمبروس چمپل:

چهل و چهار ساله، چاق و شكم گنده، قد كوتاه، با چشم هاي ريز سياه و موهاي كم پشت جو گندمي.

همانطور كه ديديد در سطر فوق شش صفت براي امبروس چمپل آورده شد كه مي شود هر كدام را جداگانه شرح داد:

چهل و چهار ساله: آمبروس چمپل چهل و چهار سال دارد كه البته چهل هنگام نوشتن قدري شبيه چمپل است و اين در خواندن داستان مشكل ايجاد مي كند. اما اين مشكل شماست نه من يا آمبروس چمپل و به هيچ عنوان تاثيري در سن او ندارد.

چاق و شكم گنده: آمبروس چاق و شكم گنده است كه البته چاق شباهتي به چمپل ندارد (هرچند چمپل چاقست) و تنها مورد اشتراكشان وجود يك ‹‹چ›› در هر دوست. به هر حال آمبروس چمپل چاقست.

اين در خريد لباس برايش مشكل ايجاد مي كند. در واقع لباس خريدن براي او يك معضل اساسي--- ولي قصد ما كه حرافي نيست. ببينيد: آمبروس چمپل لباس درست و حسابي ندارد. گذشته از هيكل بد فرمش خودش هم بسيار بد سليقه است و از آغاز عمر نكبت بارش تا كنون حتي يك بار هم پيش نيامده كه بشود به او گفت خوش لباس. يا حتي معمولي. زنش هم كه از آغاز زندگي مشترك تلاش هايي در راستاي خوش تيپ نمودن او انجام داده اكنون مدتهاست كه (نا اميدانه) اعلام بازنشستگي كرده و-اين طوري به درد نمي خورد.

آمبروس چمپل:

يك روز صبح را كه با خمياز و كش و قوس و حركات و اطواري از اين قبيل اغاز مي شود را سانسور مي كنيم تا در وقت و كاغذ صرفه جويي شود و به آنجا مي رسيم كه آمبروس جلوي اينه ايستاده و دارد موهايش را شانه مي كند. از اينها هم كه بگذريم مي ماند كفش پوشيدن و بيرون رفتن وي از خانه كه خوب ارزش چنداني ندارد كه بخواهيم وقتمان را تلف كنيم.

دوباره:

يك روز صبح را كه با خميازه و كش و قوس و حركات و اطواري از اين قبيل آغاز مي شود را... در نظر بياوريد و آمبروس چمپلي را كه با زير شلواري جلوي آينه ايستاده و ماتحتش را مي خاراند و مثل بچه هاي چهار ساله با انگشت به دنبال اندك غنيمتي سوراخ هاي بيني اش را كنكاش مي كند.

بعد از تخليه مثانه و كارهايي از اين قبيل، با زيرپوشي كه فقط تا روي نافش را مي گيرد پشت ميز مي نشيند تا با همسرش صبحانه بخورد(تازه ازدواج كرده اند). بعد از خوردن صبحانه و گفتگوهاي رمانتيك هر روزه كه از جملاتي تشكيل شده كه از فرط استعمال ديگر نخ نما شده اند با عجله مي رود كه لباسش را بپوشد و اين مي تواند آن اوجي باشد كه تنش داستان را شكل مي دهد.

البته من اين امر را با قاطعيت نمي توانم عنوان كنم چرا كه راستش را بخواهيد از اوج و اين جور چيزها زياد سر در نمي آورم و فقط بلدم بنويسم. اما فكر مي كنم كه هر داستان به يك تنش احتياج دارد كه به اعمال داستان وحدت ببخشد وآن را هدايت كند و از اين قبيل چيزها. و حالا ما بگوييم كه لباس پوشيدن آمبروس مي تواند يك تنش باشد... خوب فكر نمي كنم كه اين هدف داستان باشد چون گرچه لباس پوشيدن او منظره ي مضحكي است اما تنها كنش و فعلي است در ميان افعال ديگر و زود مي گذرد. پس جمله اي كه گفتم نادرست بود و اين تنش نيست و اوج هم نمي تواند باشد. پس اصلاحش مي كنم:

  ‹‹...با عجله مي رود كه لباسش را بپوشد و اين نمي تواند آن اوجي باشد كه تنش داستان را شكل مي دهد.››

 

پس چه چيز مي تواند تنش داستان را شكل دهد؟

 

لعنتي!

 

 

در باره ي ترس پيرزن از تاكسي خالي

 

-ايده ي ترس پيرزن از تاكسي خالي يك سال قبل از نوشتنش به ذهنم رسيد. اما نه به اين معنا كه يك سال فكر كرده باشم و بعد بنويسم. يك سال سعي كردم و هي هر بار خراب شد و باز نوشتم.

به همين خاطر است كه اپيزود اول اينقدر دست كاري شده به نظر مي رسد. چون هر نكته ايكه طي ده ماه به ذهنم رسيد نوشتم و بعد تكه ها را سر هم كردم و شد اين اپيزود.

-ايده ي اين داستان ناگهاني به ذهنم خطور نكرد. يعني... خوب من ايده ها را مي سازم و در اين مورد خيلي پيش رفتم و داستان را براي خودم تعريف كردم و اين باعث شد كه نتوانم بنويسم-اين قضيه ي اول بود.

قضيه ي دوم اينكه ما، يعني من و او، داشتيم توي خيابان راه مي رفتيم كه من داستانم را برايش تعريف كردم يعني ايده اي را كه در ذهنم بود ونمي توانستم روي كاغذ بياورم. گفتم كه، داستان را نبايد براي خودم تعريف مي كردم. گفتنش نوشتن را مشكل و حتي غير ممكن مي كند. و حالا داشتم آنرا براي كس ديگري تعريف مي كردم. او هم همين را گفت. گفت‹‹چرا اينا رو مي گي؟ ديگه نمي توني بنويسيشون›› و من گفتم كه بي خيال نوشتن شده ام. گفت ‹‹نوشتن ايني كه مي گي خيلي سخته. نثر قوي اي مي خواد›› گفت ‹‹شايد يكي ازش استفاده هم كرد›› و يه جورايي لبخند زد به من كه بين جمعيت نيمي از حواسم به او بود كه گمش نكنم و نيمي ديگر به اينكه چطور مي شود اينها را نوشت-بايد اينها را بنويسم.

-دقيق خاطر نيست كه چه موقعي بود. پنج يا شش ماه پيش در يك دوره ي گرما وسط زمستان كه روزها لبهايمان خشكي مي زد و شب حيابان غلغله بود و جگركي ها كار و بارشان سكه. مي توانستي در آن موج جمعيت هركسي را ببيني و ممكن بود تمام راه به يك آشنا هم بر نخوري.

انگار نوشته بودم باران مي آمد. و او هم نوشت. نوشته بود باران مي آمد را نوشت. و باراني نبود- دروغ نوشتن راحت است و او شايد هزارمين نفري بود كه داستان را برايش مي گفتم. مخاطب خوبي نبود. ساكت و آرام گوش مي داد و بعد كه نظرش را خواستم شروع كرد به تعريف داستان خودش و من هم پريدم وسط حرفش و آخرش نفهميدم كداممان تمام كرديم.

و همان شب باز خواستم بنويسم. و ننوشتم. نشد.

و او نوشت. نوشت از ماشين و جيغ و پدرش كه من پدرام خواندم و دروغي كه بار قبل نوشته بودم. حالا هم دروغ مي نويسم.

-داستان كه كامل شد برايش خواندم. جلوي آينه ايستاده بود. با دكمه هاي نيمه باز و دستاني معطل و موهايي كه با انگشتانم حلقه حلقه مي كردم. كه او نبود. با چشمهاي قهوه اي. نگاهم مي كرد، از خودم مي پرسيدم: چرا زيباست؟ اگر زيباست چرا روسپي ست و اگر روسپي چرا زيبا؟ به عقب تكيه داده بود. به من-حرف زدن در اين وضعيت خيلي رمانتيك است.

داستان را وقتي دراز كشيده بود برايش خواندم. ملافه را دور خودش پيچيده بود و نمي گذاشت كنار بزنم. از پشت چين هاي ملافه خطوط تنش را دنبال مي كردم و به اعوجاج آينه فكر مي كردم: سمت چپ يك خط عمودي داشت. اول گوش چپ. بعد ابرو. چشم. دهان و بيني. انگار با صورتش لاس مي زد. چهره اش را لمس مي كرد. با آن در مي آميخت و موج دار پس مي داد. نشان دار. با رد انگشتهاي آينه.

داستان را وقتي دراز كشيده بود برايش خواندم. كتاب ها مثل روسپي ها هستند. من دانشجويم و مشتري هردو. هر دو را به بستر برده ام.

-اپيزود دوم هنوز نصفه بود كه اپيزود اول را خواندم. نيمه مجذوب، نيمه خمار گوش مي داد. اپيزود دوم را برايش تعريف كردم: جواني توصيف مي شد. و قرار بود اين جوان با دختر همسايه شان توي يك اتاق تنها شود. حرف بزنند. بعداز چند ديالوگ برود كنار پنجره. آه بكشد. دختر بگويد ‹‹چرا آه مي كشي؟ مگر چه كم داري؟›› و او بگويد ‹‹آنچه تو داري!››و مابقي ماجرا كه به قول بهرام صادقي ‹‹عشق از شاخه ي گل شروع و به زير لحاف ختم مي شود››؛ و اينها همه نيمه كاره بود كه اپيزود اول را برايش خواندم.

شايد خودم هم مي دانستم نقص دارد. وقتي مي نويسم نقص ها را مي بينم. بگذار باشد. مهم نيست كه غلط است. ضعيف است. ناقص است. بايد يك چيز اوليه باشد. بعد بازنويسي مي كنمش. شايد بعد از بازنويسي كمترين شباهتي به اين هم نداشته باشد اما بايد يك چيز، همين چيز باشد كه رويش تكيه كنم و پر و بالش بدهم. چيزي كه وجود ندارد را كه نمي شود اصلاح كرد.

اما شايد آنچه خواندم خودش به اصلاح احتياج داشت يا شايد آنقدر اصلاح شده بود كه ديگر مثل يك پيراهن كهنه و رشته رشته، رمقي برايش نمانده بود و خشك و بي جان به نظر مي رسيد. يا مصنوعي كه او گفت. اخم هايش درهم بود. نمي دانم از اول كار يا آخرهاش. شايد وقتي فكر مي كرد. گفت ‹‹تكنيك هات تكراري شده›› راست مي گفت. تكراري شده بودم. باز هم همان سبك نوشتاري. نويسنده بازي و مستند نويسي مسخره با تكنيك هاي همراهش. استفاده زياد از پرانتز. تغيير لحن در جاهاي مختلف به صورت ملموس و استفاده از تكنيك هاي ديگر انواع هنري مثل تكنيك هاي سينمايي.

اما فقط اين نبود. شاخصه ي اصلي اين روش تاكيد بر متن بودن بود. بر نوشته بودن. كه من زياد از آن استفاده كرده بودم. مدام بر اينكه اين متن است. بازنويسي خواهد شد تاكيد داشتم. از خودم باعنوان نويسنده اسم مي بردم و دايم تكرار مي كردم كه در حال نوشتن يك داستان هستم. شايد از همين خوشش نيامده بود و خودم هم مي دانستم تكراري ام. مثل  همان ديواري كه صاف ايستاده با خطوط كج و رنگهاي درهمش: و جزوه هايي كه اينجا نبودند: كاش اين كلمات اينجا نبودند. كاش طور ديگري نوشته بودم. كاش مي شد آن طور كه مي خواستم بنويسم. كاش تكراري نبودم- اما بودم. چون اين روش امكان استفاده از نثر هاي مختلف را در درون خود مي داد و مي شد واژه هايي را كه هيچ سنخيتي با هم ندارند براحتي كنار هم آورد.

اما فقط اين نبود. داستان اتفاق نداشت. چيزي كه بعد از كمي يا كمي بيشتر از كمي مكث گفت. با شك. قصد من هم از آغاز همين بود. بي اتفاقي. اين را گفتم و او سكوت كرده بود مثل هميشه كه نگاهش مات مي شد و ديگر به بي اتفاقي هم فكر نمي كرد. بعد فهميدم نقص كار كجاست. من مي خواستم اتفاق نداشته باشد اما در نحوه ي پياده كردن اين ايده اشتباه كرده بودم. اتفاق وجود ندارد. اين درست. اما امكان اتفاق هم وجود ندارد. بي اتفاقي زماني مي تواند به عنوان يك حركت، يك تكنيك مورد بحث قرار گيرد كه امكان اتفاق وجود داشته باشد و داستان يا متن از آن سر باز زند و در برابرش مقاومت كند. در غير اين صورت عدم وجود اتفاق، وقتي امكان اتفاق هم وجود ندارد، نكته ي مثبت كه نيست اصلا نقص است و همين باعث شد كه نگاهي دقيق تر به نوشته ام بياندازم. شك كنم. دوباره بنويسمش.

 

 

 

ترس پيرزن از تاكسي خالي: يك آقاي چاق، كت شلواري، سامسونت به دست، توي خيابان لادن راه مي رفت.خيابان خلوت بود و تنها عابر آن غير از آن آقا يك دختر خانم بود كه تقريبا انتهاي خيابان بود و آن آقاچشمش را كه تنگ كرد و دستش را سايبان چشم باز هم او را دقيق نديد و در همين لحظه بود كه پايش رفت روي يك پوست موز كه جلويش افتاده بود و تلپ خورد زمين و از درد گفت ‹‹آي!››

-آي!

درد از ناحيه ي ماتحت گوشتالود آن آقا به بقيه ي نقاط بدنش منتقل مي شد. از پايين به ران، زانو و بقيه ي جاها و از بالا به كمر و شكم و كتفش هم درد گرفته بود و سرش قدري گيج مي رفت و اگر موقع افتادن دستش به زمين خورده بود كه حتما كف دستش هم درد گرفته بود و شايد پوستش رفته بود و زُق زُق مي كرد. (اگر دستش به زمين خورده بود.)

 

(خوب ديگر چي؟)

آن آقا قدري آه و ناله كرد و سرش را تكان داد. انگار تاسف بخورد. شايد به خاطر خراب شدن شلوار. به اطراف نگاه كرد. (توصيف صحنه:) خيابان پرتي بود. يك طرفش درخت داشت. طرف ديگر نه. پر از چاله چوله بود عين لحاف چهل تيكه كه ماشيني هم تويش پارك نبود. همه توي پياده رو پارك كرده بودند. ساعتش ده و نيم را نشان مي داد. هوا اندكي ابري بود. خيابان خلوت بود و تنها عابر آن به غير از آن آقا همان خانم بود كه حالا به سر خيابان رسيده بود و منتظر تاكسي بود.

و كلاغ ها قار قار مي كردند.

و آن آقا همانطور نشسته تاكسي سوار شدن آن خانم را نگاه مي كرد.

ساعت ده و نيم صبح بود.

و خيابان خلوت بود.

و آن آقا بلند شده بود و مي رفت دنبال كارش.

گرچه تاثيري در داستان ندارد اما اسمش آمبروس چمپل بود.

 

ترس پيرزن از تاكسي خالي: آمبروس چمپل مدير يك شركت صنعتي بود كه در آمد هم زياد داشت و زني داشت و بچه اي و كتي و شلواري كه پايش بود و سامسونتش هم دستش و داشت توي خيابان لادن راه مي رفت. خيابان خلوت بود و تنها عابر آن غير از آمبروس چمپل يك دختر خانم بود كه تقريبا انتهاي خيابان بود و آمبروس چشمش را كه تنگ كرد و دستش را سايبان چشم باز هم او را دقيق نديد و در همين لحظه بود كه پايش رفت روي يك پوست موز كه جلويش افتاده بود و تلپ خورد زمين و از درد گفت ‹‹آي!››.

آمبروس رئيس يك شركت صنعتي بود كه در آمد هم زياد داشت و با اين حساب ممكن است اين سوال پيش آيد كه رئيس پولدار يك شركت با كت و شلوار و سامسونت چرا توي اين خيابان پرت آنهم در ساعت اداري پياده مي رود؟

جوابي براي اين سوال ندارم. نمي دانم. البته جواب جور كردن يا طفره رفتن كار راحتي ست. مي توانستم اصلا نپرسم. ولي پرسيدم چون داستان در لحظه شكل مي گيرد و در اين لحظه اين سوال به ذهن من رسيده. البته اين متن بازنويسي خواهد شد و شايد بعد از بازنويسي كمترين شباهتي به اين هم نداشته باشد اما فعلا متن همين است و غير از اين نيست. اين است كه بايد رويش كار شود. متن راهش را از ميان جمله ها دنبال مي كند و هر جمله بر طبق جمله ي قبل تعيين مي شود تا متن به راه خودش برود. شايد از آنجه منظور من است فاصله ي زيادي داشته باشد. مهم نيست. بازنويسي مي كنمش. آخر من هم يكسري طرح در ذهنم دارم كه مي خواهم پياده كنم و هنوز حتي به نصفه هاي كار هم نرسيده ام. گرچه داستان آنقدر طولاني شده كه شايد مجبور شوم آن را در چند نوبت بخوانم و پايان هر نوبت هم بگويم ‹‹ادامه دارد››.

همين قسمت قسمت خواندن يا چاپ تكه تكه ي يك متن گرچه خواندن آن را سخت مي كند اما امكاناتي هم به آن مي افزايد. در واقع تعليق كه يكي از اجزاي مهم داستان است در اين نوع ارائه به نهايت خود مي رسد ‹‹.......................-ادامه دارد›› و خواننده بايد تا دفعه ي بعد صبر كند تا ببيند كنت شليك كرد يا نه.

اما اين امر مطابق ميل من نيست. اين بار تعليق نمي خواهم. آيا امكان پذير است. داستاني كه تعليق نداشته باشد. داستاني كه از قواعد اصلي سبك تخطي كند و همچنان در سبك بماند. داستاني كه مبناي آن يك قصه نباشد. بلكه بر مبناي خلق يك ساختار پيش برود بطوريكه با تكميل ساختار كامل شود. برخوردهاي گوناگون با يك صحنه ي كوتاه. پشت سر هم تا ايجاد هرج ومرج و رسيدن به يك تركيب كلي از داستانها. كار سختي است ولي مي نويسمش و بعد فقط بعد مي تواني از بوي بد دهانم حرف بزني كه تند بود يك بوي تند مثل مثل اينكه كنسرو لوبيا خورده باشي و مسواك هم نزني. وقتيكه مشغول باشي و باران (همان باران) به شيشه مي زند به عبور رهگذرها نگاه مي كني تا ببيني كلاه كدام يك قوس سهمي را رسم مي كند.

باران همچنان مي بارد.

تو برهنه پشت پنجره ايستاده اي. طوري بامن حرف مي زني انگار نشسته باشم روي صندلي كه پايه اش شل باشد و با يك تكان از زيرم در برود.

انگار در اتاق خزيده باشم زير تخت و صندلي ها تا سوسك ها را بگيرم و ‹‹ببين!››

انگار كمر شلوارم شل باشد يا هنوز زيپش را نبسته باشم.

نبسته بودم. بستم.

 

اشاره: وسط هاي نوشتن داستان بودم كه يك نفر بهم جواب رد داد و حالا چه جوري جواب داد و چرا بماند فقط مثل اين بچه تعطيل ها بهش گفتم كه توي داستان آخرم راجع به او نوشته ام و اگر اعتراض هم بكند تغيير نخواهم داد. راجع به اوننوشته بودم به همين خاطر اين چند سطر را نوشتم تا يادي هم از او كرده باشم.

 

ادامه: ...و آن كلاغي بود كه بالاي آن درخت مسكن داشت. از دار دنيا تنها همين لانه را داشت و از آن فراز به دنياي دون نظاره مي كرد و بر بي خردي مردم پست بي كله واحسرتا مي فرستاد.

عمري دراز بر وي گذشته بود و به اصطلاح عوام دنيا ديده بود و نه فقط سرد و گرم روزگار، كه مزه ي صابون گلنار را نيز چشيده و بسيار مطلوب طبع يافته بود و مي خواست اين تجربت را نيز همپاي ديگر تجربياتش از آن عمر گران در كتابي بنويسد براي دگران. باشد تا درسي باشد براي آيندگان- كه صابون گلنار خوشمزه ترين است و برداشتن گل سر راحت ترين. تا جوانان نسلش بيهوده عمر خود را در راه برداشتن ساعت و انگشتر تلف نكنند.

گنجينه افكار گرانبهايش را هر روز در كتابش ثبت مي كرد و اين كتاب اكنون نيمه كاره بود و از براي تكميل آن به اطراف خويش مضاعف نظر مي كرد و افتادن برگي را نيز از نظر دور نمي داشت-شايد در اوفتادن آن حكمتي باشد كه بر كلاغان نهان مانده.

و كلاغ آن روز هم به اطراف نگاه مي كرد تا ماده ي خامي بيابد از براي تكميل اثرش...

..........................................

 

 

لینک نوشته