خودم   

با زهم يك داستان اما قديمي. چرا كه مدتهاست ننوشته ام. نوشتن را ترك كرده ام يا نوشتن مرا نمي دانم

 

اين داستان مستهجن نيست

بعضي وقتها كه اتفاقاتي مي افتد از نوع نه چندان مهم يا شايد هم مهم (گمان نمي كنم چندان تفاوتي داشته باشد) بعدها كه به آنها نگاه مي كنيم (يا شايد همان موقع وقوع) شايد پيش خود تصور كنيم كه اگر اين جوري شده بود (يا بشود) چي شده بود (يا مي شود). نمي دانم شما تا به حال اين جوري... خوب حتما شده ايد.

من از اين موارد زياد داشته ام. مثلا يك بار كه چند سال قبل زمان نامزدي عمويم ما از طرف خانواده ي عروس براي بار اول به صرف شام دعوت شده بوديم موقع شام حالت تهوع داشتم و حالا كه به آن شب فكر مي كنم از خودم مي پرسم كه اگر سر آن سفره بالا آورده بودم چي مي شد؟

كه البته جوابش ساده است: آبرو ريزي

چند روز قبل هم به يك نمونه برخوردم كه خودم البته نقشي در آن نداشتم ولي از آن روز تا حالا فكرم به شدت به آن مشغول بوده و به اين فكر مي كنم كه اگر اين (يا آن) مي شد چي مي شد و قصد تعريف آن صحنه كه تخيلم مدام دور و برش مي پلكد (يا آن دور و بر تخيل من) را دارم. آن قدر بهش فكر كرده ام كه زير و بم وقايع را درست به خاطر نمي آورم.

يكي از دوستان ما در موسسه (خانم رحيميان نامي) مادربزرگش فوت شده بود و ما روز عيد فطر براي عيد نو به خانه ي آنها رفتيم. نمي خواهم بگويم قبلش كجا بودم و بعدش كجا و چه جوري رفتم آنجا و با كي و ديگر حواشي را (من از حاشيه پردازي هاي مزخرف خوشم نمي آيد) فقط اين كه حوالي ظهر، در يك اتاق نورگير و آفتابي وسط شصت نفر آقا نشسته بوديم (خانمها طرف ديگر بودند) و يك دختربچه حدود يك سال و اندي (حرف مي زد) بغل يك آقاي مسن (مويش سفيد بود) داشت شيرين زباني مي كرد و دوروبريهايش به او مشغول بودند بدين صورت كه: بگو عمو... ديگه چي عمو... آره عمو و غيره.

مشغول تماشاي اين منظره بودم و به اين موضوع فكر مي كردم كه آيا من هم وقتي قد اين بچه بودم همين جوري باهام رفتار مي شد كه همان موقع آن آقايي كه بچه بغلش بود گفت اين كيه عمو؟ و بغل دستيش را نشان بچه داد. بچه گفت: سگ!

البته شما مي توانيد احساس من و ديگر حاضريني را كه اين صحنه را تماشا مي كرديم درك كنيد.

آن بيچاره (بغل دستي) هم حتما يه چيزي يه جايش آلاسكا شد و يه چيز ديگر همانجا بادكنك. ولي از آن جا كه اطلاع داريد معمولا بزرگترها دراين شرايط سعي مي كنند اوضاع را به حالت عادي و وضعيت سفيد برگردانند. روي همين اصل آن آقا كه بچه بغلش بود گفت: نه! اين عموئه عمو! بگو عمو!

و اگر بچه دوباره مي گفت سگ كه ديگر تكميل بود ولي بچه از بغل مرد به پايين سريد و رفت قسمت زنانه (حتما پهلوي مامانش).

حتما پيش خود حدس زده ايد كه آن آقا (پرسنده ي سوال) از آن آقا (بغل دستي) عذرخواهي مي كند. حدستان درست است ولي نه به اين صراحت. آن آقا (پرسنده ي سوال) بر مي گردد طرف آن آقا (بغل دستي) و در حاليكه مي خندد و سر تكان مي دهد مي گويد:...

از اينجا به بعدش را نمي دانم ولي مي تواند گفته باشد ديديد چه بچه ي شيطانيه يا بچه ي بامزه ايه يا در حاليكه مي خندد و سر تكان مي دهد بگويد آقا ناراحت كه نشديد يا معذرت مي خوام كه اگر يكي از اين دوتاي آخري را گفته باشد يك اشتباه استراتژيك مرتكب شده و حرف آن بچه را برجسته كرده. به نظرم بهترين چيز اين بود كه مي گفت: خوب حالا چه كار مي كنيد يا كار مغازه خوب پيش مي ره يا هر چيز ديگري كه موضوع را عوض كند. كه حتما گفت.

آن بيچاره (بغل دستي) هم حتما ناراحت شده كه جلوي اين همه آدم به او گفته اند سگ. با وجوديكه حرف از دهان يك كودك بيرون آمده و از لحاظ قانوني اعتباري ندارد ولي ضرب المثلي هم هست كه مي گويد حرف راست را بايد از دهان بچه شنيد. با اين وجود او كه اندكي سرخ شده پس از ديدن چهره ي ديگر حضار كه يواشكي به ريشش مي خندند مي گويد: بله بچه ي شيطاني بود يا مغازه بد نيست يا هر چيز ديگر.

ولي براي من اين سوال پيش آمده كه چرا يك بچه به يك آقاي محترم كه با تبسم به او نگاه مي كند مي گويد سگ. شايد چهره ي آن آقا به سگ شبيه بوده كه اين جاي بررسي چنداني ندارد، چون نبوده. آن آقا شكل قابلمه بود ولي شكل سگ نبود. شايدآن بچه تصور خاصي از سگ داشته كه با آن آقا جور در مي آمده يا آن آقا شاخصه هايي را دارا بوده كه بچه را به ياد سگ انداخته. براي درك موضوع بايد ديد كه يك كودك چه تصور خاصي از سگ مي تواند در ذهن داشته باشد.

سگ: جانوري كه پارس مي كند، ترسناك است، گاز مي گيرد(مامان گفته) و به زبان ساده جيز است.

آن آقا پارس نمي كرده، ترسناك نبوده، طفلك گاز هم نمي گرفته و خلاصه جيز نبوده پس چرا بچه به او گفت سگ؟

شايد به آن كودك آموزش داده اند كه هر وقت چنين سوالي پرسيده شد چنين جوابي بدهد. ممكن است. يادم هست كه يكبار به پسر دخترخاله ام واژه ي هپلي را ياد دادم و او به هر كس مي رسيد همين را مي گفت يعني صفت هپلي را پشت نام مخاطب خود مي گذاشت بدين طريق كه: ملاحت هپلي. پريسا هپلي و غيره.

نكته ايكه بايد مد نظر قرار گيرد اين است كه آن كودك (پسر دخترخاله) معناي واژه را نمي دانست (هرچند كه واژه ي بي معنايي بود) و فقط آن را تكرار مي كرد. بنا بر اين در اين مورد نيز بايد اطرافيان بچه را مورد بررسي قرار داد.

اشخاصي كه يك كودك يك سال و خورده اي مي تواند با آنها برخورد داشته باشد عبارتند از: مامان. بابا. برادر (يا داداش). خواهر (يا آبجي). مادربزرگ و پدر بزرگ (اگر در قيد حيات باشند). خاله. عمو. دايي. عمه و دوستان نزديك و دور فاميل (و عشيره ي آنها).

مسلما پدر و مادر توجه عميقي به تربيت فرزند خويش دارند و نمي خواهند كه او واژه هاي بي ادبي ياد بگيرد (البته استثناهايي دراين زمينه يافت مي شود مثلا يكي از اقوام ما به پسر بچه ي دوساله ي خود ياد داده بود كه هر وقت پرسيد عمو خسرو كجائه؟ بوبولش را نشان دهد. آن هم جلوي خود عمو خسرو) به هر جهت اين عمل از پدر و مادر سر نزده (البته اين احتمال كه شايد كلمه اي رد و بدل شده باشد و كودك آن را (باشد!) مثل دوزاري روي هوا زده باشد را نيز بايشد مد نظر قرار دهيم.)

برادر و خواهر: از آن جا كه برادر يك پسر است (نه بابا!) و با ديگر پسربچه هاي هم سن خود برخورد و روابط نزديك دارد لذا ممكن است بسياري واژه هاي غير فرهنگي را از محيط غير فرهنگي بيرون ياد گرفته در محيط فرهنگي منزل تكرار نموده، محيط فرهنگي منزل را نيز تبديل به يك محيط غير فرهنگي كند. (بي فرهنگ!)

خواهر نيز مانند برادر خود با ديگر مونث هاي هم سال خود مراوداتي نظير عروسك بازي و غيره دارد ولي از آن جا كه عروسك بازي اكثرا در محيط هاي سر پوشيده نظير اتاق صورت مي گيرد لذا نمي توان چندان گناهي را متوجه خواهر دانست.

پس براي بررسي علل اين واقعه نخست به سراغ برادر مي رويم و ساير آشنايان نظير خاله و عمو و عمه و دايي و دوستان نزديك و دور (و عشيره ي آنها) را به مرحله ي بعد موكول مي كنيم هرچند كه گناهي نظير آن چه متوجه برادر است مي تواند از آنها نيز سر زده باشد با اين حال براي بررسي علل به زبان آوردن واژه ي سگ توسط... خداي من! گويا چند صفحه ي قبل اشتباه كردم. آن بچه نگفت سگ... گفت خر. البته اين چندان مشكلي هم پيش نمي آورد چون كه آن آقا (همان طور كه عرض كردم) شبيه قابلمه بود نه سگ يا خر. شاخصه هاي خريت را نيز دارا نبود. (البته نكته اي ديگر كه در اينجا بايد بررسي شود اين است كه خريت قدري نيز بر شخصيت افكار و نوع اعمال فرد دلالت مي كند و واژه ي خر را مي توان معادل هالو، شاسكول و يا اسكول در نظر گرفت ولي از آنجا كه مااز چند و چون زندگي و اعمال و افكار آقاي بغل دستي اطلاعي نداريم و گذشته از آن يك بچه ي يكسال و خورده اي نمي تواند به خريت يك آقاي چهل ساله پي ببرد لذا از اين مورد چشم پوشي مي كنيم)

با استناد به استدلال هاي منطقي دو صفحه ي قبل به اين نتيجه رسيديم كه بايد به سراغ برادر طفل برويم ولي با تحقيق بيشتر متوجه مي شويم كه طفل برادر ندارد و از آنجا كه خواهر نيز بي تقصير است پس بايد به سراغ فاميل او نظير عمه خاله دايي و ... انگار باز هم اشتباه كردم. آن كودك نگفته بود خر گفته بود... اصلا كلمه اي نگفته بود بلكه تف كرده بود نه نه خودش را (البته ببخشيدها!) خيس كرده بود و با اين عمل شاشيده بود به آن آقا. البته موارد پيشين نيز نوعي شاشيدن به شخصيت آن آقا بود ولي در اين مورد اين امر يعني هتك حرمت آقاي بغل دستي نمود عيني تري پيدا كرده، تبديل به عملي نمادين شده.

بگذريم. وقتي كه كودك مثانه اش را تخليه نموده اطرافيانش را آلوده به ادرار مي نمايد بايد به اين سوال پاسخ داد كه چرا پوشك ندارد؟ براي پاسخ گويي به اين سوال بايد به سراغ مادر بي توجه و بي مسئوليت او برويم و ... ولي گويا كودك نشاشيده بود بلكه ريده بود (عذر مي خوام البته) كثافت كاري كرده بود... يا نه... بالا نياورده بود. مثل اينكه همه چيز را قاطي كرده ام. خوب دوباره مرور مي كنم: آن كودك در بغل آن آقا به آقاي تف كرده بود نه نه آن كودك در بغل آن آقا به آقاي بغل دستي فحش داده بود كه البته نمي توان به حساب فحش گذاشت چون كودك دركي از دشنام و ناسزا در ذهن ندارد و فقط ممكن است مادرش در پاره اي موارد او را ذليل مرده و يا جانگير خطاب نمايد ولي فحش خوب نگفته بود سگ... و خر هم... بله! آن كودك روي آقاي بغل دستي قضاي حاجت كرد از نوع بزرگ يا كوچك؟... اي واي همه چيز را فراموش كرده ام كه اين فراموشي من و اشتباهات خوب البته نتيجه ي گذشت زمان است و من نمي توانم دقيق به خاطر بياورم كه سه روز پيش آن جا چه شد و بايد دوباره حسابي فكر كنم. فقط يك چيز را مطمئنم: ما در يك اتاق نورگير وسط شصت نفر اقا نشسته بوديم و دختر بچه داشت بغل آن آقا (پرسنده ي سوال) شيرين زباني مي كرد. (؟)

 

آبان يا آذر هشتاد دو سه

لینک نوشته