خودم   

 

بنا به خواست بعضی اين يادداشت از ده خط تجاوز نخواهد كرد:

 

در رابطه با مورد قبلی من ديروز در كمال وقاحت پاشدم رفتم حوزه. رئيس جلسه نزديك بود گريه اش بگيره. بهم گفت ديگه نيا. من هم بيرون جلسه در يك حركت قابل پيش بينی (!) تصميم گرفتم تمام ايل و تبارش رو به خانه ی بخت بفرستم. حالا از طرف مادری يا پدري.

اين هم يك شعر يا چيز ديگه از من:

 

اما من سرمای صبح گاهی را از درون باد صبح درك نكردم.

پنجره كه گشوده شايد شود و بادی كه صبح است به درون آورد.

نقش شمايلهايی كه من است و شايد بشود از وحشت بر خود بلرزد و با آه چه سرد است نهان كند.

شمايلهايی كه مثل قاعده گی سرخ بر خط خطی هايش دارد و (سرخ   سرخ   سرخ) شكلی از درخت بر خود بگيرد.

شايد ان وقت برگها صدای خش خش صبحگاهی خود را از باد صبحگاهی باز پس (از سر) بگيرند.

درخت سبز است.

برگ سبز است.

خون سبز است.

باد صدای هر خش خشی را مثل يك اه در گوشم جلوه دهد و آنگاه سبز جاری در حياط را همچون نشانه ی يك بلوغ تازه تلقی كنم.

(حتمن بايد عطسه بزنم من در آن لحظه شايد نسيمی بوزد به جای باد صبح كه برگها می لرزند و شمايلهايی كه بر ديوار خط خطی ست صليب كاغذی شود از شرم و بعد كه پنجره را بستم عطسه زنان از الوهيت احساس سرما كنم و شرمگينانه به گوسفندانی چشم بدوزم كه اينسان وقيحانه حواری من می ناميدشان.)

..............................................................................................

(شرمنده انگار تجاوزه رو كرد-تا بعد)

 راستي:‌ خرمگس يكی از شخصيت های مورد علاقه ی منه شمای لال!

 

لینک نوشته