خودم   

«حکايت تلخی ست وقتی مشهدی باقر نقش فاعل و مفعول را توأمان ايفا کند».

ریغماسیان- نصايح الکساشير-جلد هفتم-باب هفتم-بند1+12

کون مشهدی باقر

در زندگی زخم هايي هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. اين دردها را نمی توان به کسی اظهار کرد چون ممکن است به شما بخندند. به همين خاطر من اين ماجرا را تا کنون برای کسی بازگو نکرده ام و اکنون آنرا فقط برای سايه ی خودم که بر ديوار خميده می نويسم و برايم اهميتی ندارد که کسی آنرا باور بکند يا نکند. فقط می ترسم که فردا بميرم و خود را نشناخته باشم که منم يا مشهدی باقر يا ترکيبی از هر دو.

 تصور می کنم... آری، تمام قضايا از آن روزی شروع شد که مشهدی باقر به من گفت «بيا برو تو کونم!» چونکه از او تخمه نسيه خواسته بودم. بی پدر گفت و پشت کرد و ماتحتش را نشانم داد. آخر فهميده بود دخترش چشمم را گرفته. لامصب دختره بد جور چرخ و فلک می زد.

بسته ی تخمه را به سمتش پرت کردم و گفتم«شب بياه!» و خشمگين از مغازه خارج شدم.

از آن روز بود که آن بوی گند تعفن را در سراسر زندگيم حس کردم. هر جا که می رفتم، هر کار که می کردم، آن بو، آن بوی تهوع آور را در هر چيزی حس می کردم. شبها از بويش خواب نداشتم. سرم دائما تير می کشيد. سرم به دوران می افتاد و گيج می رفت و دائما ضعف می کردم. آخر بار گرانی را بر دوشم، بر سينه ام حس می کردم. انگار سنگينی مرده ای بود که بر سينه ام فشار می داد. و ماتحت مشهدی باقر دائما جلوی چشمم بود.

سه ماه نه..دو ماه و چهار روز به اين نحو گذشت تا اينکه بالاخره توانستم يک شب بخوابم.روی تختم دراز کشيده بودم و آرزو می کردم که آن بوی تهوع آور لحظه ای دست از سرم بردارد و بتوانم بخوابم. اما کم کم بو شدت گرفت. بوی تعفنی که من در هر چيز اين جامعه ی مدرن صنعت زده حس می کردم. و کم کم سنگينی بر من فشار آورد و همه جا سياه شد. تنفسم مشکل شد و من خوابيدم. خواب ديدم.

ديدم که در يک باغ بزرگ و درندشت با دختر مشهدی باقر در حال چرخ و فلک بازی هستم. من دور زدن دختر مشهدی باقر را تماشا می کنم و می خواهم سوار چرخ و فلک شوم که مشهدی باقر معلوم نيست از کجا پيدايش می شود و می گويد«بيا برو تو کونم!»

از شدت اضطراب مثل ان بود که از خواب عميق و طولانی بيدار شده باشم. سرم به دوران افتاده بود و گيج می رفت و برای قطره ای آب له له می زدم. زانوانم طاقت وزن من و سنگينی روحم را نداشت. هر طور بود خود را به آشپز خانه رساندم و ليوانی آب خوردم. ليوان را که گذاشتم چشمم به آينه ی دستشويي افتاد. از شدت ترس دستهايم را جلوی صورتم گرفتم.

من شبيه...نه اصلا خود مشهدی باقر بودم.

شبيه خودم بودم و شبيه مشهدی باقر بودم و در عين حال خودم بودم و نبودم و کون مشهدی باقر بودم و مشهدی باقر کون بود و من او بودم و من در کون او بودم و او خود من بود و کون من هيچ نقشی در ماجرا نداشت.

من در کون مشهدی باقر بودم. و سنگينی مرده ای بر سينه ام فشار می داد... .

 

 

لینک نوشته