خودم   

در ستایش فرم

اسم چهل کچل را روی کاغذ بنویسیم باران بند می آید.

چند حس متفاوت- می خواهم متنی بنویسم که در عین آغاز و ارتباط با این جمله مرکب از تکنیک های همیشگی ام باشد و وفادار به آرمان های همیشگی ام و علی الخصوص درون فرم های همیشه آشنا که نه، فرم را می شود ساخت. فرم کلیشه که نمی شود گفت- گرچه درون فرم رفتن خودش درون کلیشه رفتن است، اما شکلی که نوعی اطمینان از منسجم بودن، از دقیق و درست بودن به توی مخاطب که نه، به من نویسنده بدهد. که جاییکه از تصمیم گیری عاجزم این فرم باشد که حکم می دهد.

غیر از آن محتوای بومی و اندیشه ی مستتر در آن (اندیشه ی مستتر؟ این جمله را خودم گفته ام!) در تعارض با سابقه ی ادبی من از آغاز تا اکنون است که به نوعی نویسنده ای مدرنیست هستم و غیر از تکنیک های به روز و نگاه مدرنیستی، محتوام را نه فقط از این نوع نگاه عامیانه نمی گیرم، که اصلا از آغاز خودم می سازم.

می گویم نگاه عامیانه. حرف زدن از کچل و کاغذ و باران که احتمالا روغن کله پاچه ی معروف را هم در ذهن مخاطب تداعی می کند برایم مثل حرف زدن از لیف و سدر و حمام است آنهم وسط داستانی که از بیخ و بنیادش یک اثر مدرن است.

ذهنیت من برای خلق اثری با این آغاز به شدت با «اوسانه ی زندگی» گره خورده. اثری باز هم درباره ی زندگی عامیانه و عامیانه گی زندگی و عامیانه گی زنده هاش.

دوستی داشتم قدیم ها. چند وقت قبل دیدمش. گپ که می زدیم حین حرفهاش یادی کرد از جنگل رفتنی که من نبودم البته. به دوست دخترهاشان قول داده بودند سیگار نکشند ولی توی جنگل اکسیژن زیاد آوردند. ماندند چه کنند. رفتند دورتر. توی یک دشت. رفتند روی یک درخت. یکی یک نخ داشت. با احتیاط و هزار قربان صدقه (کدام کاغذ تولید این عصر را این قدر قربان صدقه اش رفته اند؟) روشنش می کنند و هر یک پکی می زنند و بقیه حین پک اطراف را می پایند که مبادا سروکله ی یکی از دخترها پیدا شود.

می خندید از خاطره اش.

تکنیک های مدرن که در داستانی عامیانه یا با محتوای عامیانه به کار می روند، تکنیک هایی که به قصد مدرن کردن نوشته می آیند، عمدتا نوشته را از کارکرد اصلی باز می دارند. محتوا سرجاش هست. تکنیک لنگ می زند.

(ساعت کار دست روی میزم، که روی زمینه ی گونی کار شده، عقربه هاش به اطراف قابش گیر می کند.)

تابستانی رفته بودم خانه ی دایی ام. شبها توی هال می خوابیدم و صدای ساعت شماطه دارش که گذاشته بودندش گوشه ای، و ساعت به ساعت دنگ دنگ صدا می کرد، را تا صبح می شنیدم.شبی بیدار ماندم. یا خوابم نبرد. هر دو اصلا. دراز بودم و فکر می کردم. اوایل صدای ساعت هر بار رشته ی افکارم را پاره می کرد و می برد سمت خودش. اما کم کم تا دم دمای صبح جزوی از افکارم شد انگار و اصلا لازم بود. مرحله به مرحله فکر می کردم و پس از مدتی ساعت صدا می کرد و بعد باز فکر می کردم و باز دنگ دنگ دنگ. حالت فرمی طبیعی و درونی را به خود گرفته بود. لازم نبود مقدمات آمدنش را فراهم کنم و یا مثل یک ترجیع بند بچسبانمش میان فکرهام. خودش سرجای خودش می زد. بی نیاز از حضور مولف. مطمئن و مطرود. بود.

سه شنبه شب. بین سه و چهار شنبه و صبح

 

لینک نوشته