خودم: يکونات   

 

شرمنده بابت تاخیر زیاد

 

یکونات ریغماسی

قسمت دوم و سوم

 

 

 

 

صحنه دومي كه نويسنده قصد توصيفش را دارد نيمكت يك پارك است. يك نيمكت بتوني سه نفره  ارتفاع از سطح زمين : هفتاد سانت- رنگ آبي . تقريباً انتهاي پارك است . اطرافش تك و توك درختي ديده مي شود و زمين چمن دورش تا آن دورترها تا كنار زمين بازي ادامه دارد.

يك زن روي نيمكت نشسته . يعني خميده- آرنج هايش را روي زانو هايش گذاشته ، بازوهايش را بغل زده و مستقيم به جوي آب روبرويش نگاه مي كند . حدوداً بيست ساله است. خوش صورت است. موي طلائي- بيني كوچك و لبهاي نازك دارد. روسرس زردي را از روي بي حوصلگي دورش پيچيده و مانتويش را از بين بازوانش نمي توان دقيق ديد . فقط رنگش قهوه اي است. پارك خلوت است و به ندرت كسي مي گذرد . نور خورشيد كه با برگ درختان و سگ ريزه هاي گوشه و كنار بازي مي كند مي سرد توي جوي آب و چشم اين خانم را مي زند. زمين بازي خالي ست اما صداي بازي بچه ها مي آيد حتماً از مدرسه اي در آن نزديكي. احتمالاً پيش خود حدس زده ايد كه اين خانم مهسا منتخب است همسر امير. بله ، حال و هواي كار اينگونه ايجاب مي كرد كه به سراغ او برويم و اين از خصوصيات نوشته هاي خانوادگي اين مدلي است . به هر صورت اين خانم غمگين است . خوب اگر شما هم با شريك زندگيتان مشكل داشتيد چندان خوشحال به نظر نمي رسيديد و حالا اين خانم قصد دارد از شوهرش طلاق بگيرد كه به هيچ عنوان امر دلپذيري نيست و شما هم قطعاً چه مرد و چه زن (يا محترمانه تر : آقا و خانم) از اين امر خشنود نخواهيد شد . چرا كه مطمئناً در پي يك سري مشكلات و ناراحتي ها چنين تصميمي را گرفته و البته اينكه عده اي پيش خود تصور كنند كه ممكن است به علت ناراحتي نبوده باشد و دلايل ديگري داشته باشد كه مثلاً بوالهوسي باشد يا چه مي دانم خسته شدن و از اين حرفها ، دو مورد مهسا نادرست است چون او به زندگي اش علاقه داشته شوهرش را «عميقاً» دوست دارد (خواهر امير).

براي درك بهتر اوضاع شايد بد نباشد كه اظهارات شاهدين را در مورد گذشته ي مهسا علاوه كنيم كه كودكي شاد و پر جنب و جوش بوده و همواره به عمل « كرم ريختن» اشتغال داشته (مادر مهسا).

در مدرسه دانش آموز متوسطي بوده و چون تنها فرزند خانواده بوده از نظر عاطفي كمترين كمبودي در زندگيش مشاهده نشده بوده.( براي رعايت اختصار روابط عاطفي آنچناني را سانسور مي كنيم - نويسنده)

از طريق خانواده خاله اش با امير آشنا شده و باعث و باني ازدواج خاله اش بوده و طبق اظهارات شاهدين گويا « اونا اصلاً واسه هم ساخته شده بودن» و كاملاً با هم «جور» بودند.‌‌ ( خاله مهسا)

به هر حال الان مهسا روي نيمكت پارك نشسته و به جوي روبرويش نگاه مي كند . آفتاب مي تابد و چهره «محزون» وي را روشن مي كند (نويسنده) . چهره اش حالتي از دلتنگي و خيال پردازي را توأمان در خود دارد به طوريكه اگر از او پرسيده شود صبح به اين زودي (ساعت هشت و نيم) در اين پارك خلوت چه مي كند ، حتماً پاسخي خواهد داد كه متن كامل آن به شرح زير است:

 

“ سايه پنجره بر پرده ها پيدا كه شد ساعت بين هفت و هشت بود و ‎آنوقت دوباره من در زمان بودم و صداي ساعت را مي شنيدم . ممتد و يكنواخت. مثل ساعت. ضربان پالس گونه . تلگرافي . ممتد و يكنواخت. يكنواخت. غلطي زدم . بيست دقيقه به هشت بود . بعد يك ربع به هشت بود و بعد هم حتماً ده دقيقه به هشت. صداي پدرم را از اتاق بغلي مي شنيدم كه غر مي زد و صداي سماور را كه مي جوشيد و هيچكس نمي رفت خاموشش كند . صداي در آمد و سكوت دوباره توي اتاق موج كه مي زد و انگار همه چيز تار شد ناگهان . خط سايه پرده روي ديوار شكلهاي غريبي شده بود كه مي پيچيد. بلند شدم . دستي به مويم زدم و سرم را تكان دادم. آينه خطي شبه گونه بازپسم مي داد. ساكن و بي روح. فاقد هر چيز. حتي جنسيت . كسي در حياط راه مي رفت. حتماً مادرم . صداي پا و كسي از جلوي اتاق رد شد پرده ها موج زدند و اشكال مبهمشان سايه دار شد و برگشت . ده دقيقه به هشت بود . حتماً باز خواب مانده بود. احمق. صداي استكانها را در سيني مي شنيدم. اشتها نداشتم . لباس پوشيدم و از در سكو بيرون رفتم.

كوچه خلوت و ساكت بود و در را كه بستم صدايش پيچيد و رفت و برگشت كه انگار پشت تير چراغ برق مرد . سرم را پائين انداختم و رفتم . تك و توك ماشيني مي گذشت . صداي گريه يك بچه از پنجره اي مي آمد و سكوت صبحگاهي را به هم مي زد و رفته گر ها هم حتماً نيامده بودند شب قبل ، آخر آشغال ها سركوچه تل انبار شده بود.

به خيابان اصلي رسيدم . توي ايستگاه اتوبوس نشستم . اتوبوسي آمد . سوار شدم جلو پر از مرد بود و گرنه جلو مي نشستم . مجبور شدم بروم آخر . صندلي سفت بود . سرم را به شيشه تكيه دادم . من بايد د آخه واسه چي  نمي فهمي من نمي فهمم من من ديگه به اينجام ايستاد . چند نفر پياده شدند . چند نفر هم سوار شدند. دوباره به راه افتاد . ترافيك بود . پشت چراغ قرمز ايستاد . ماشين بغلي يك زن و شوهر بودند كه با هم حرف مي زدند تا چراغ سبز شود و بروند با تو بيام اونجا با تو با تو رفتند . از چند ايستگاه ديگر هم رد شديم و ديگر خلوت شده بود اتوبوس كه راننده سه بار ترمز دست را كشيد و گفت كه  آخر خط رسيده ايم .”

 

نويسنده اعتراف مي كند كه حال و هواي خاص اين پاسخ و نوستالژي حاكم بر آن براي لحظاتي او را وسوسه كرد كه اين پاسخ را به صورت يك داستان جداگانه به طبع برساند اما بر نفس اماره خود غلبه كرده ، به تحقيق خود ادامه داد.

نكته ايكه نويسنده به علت صداقت مايل است عنوان كند اين است كه قصد داشت اين صحنه كمي رنگ و بوي فمينيستي داشته باشد اما به علت فقدان آگاهي لازم در مورد فمينيسم گويا در اين مورد ناموفق بوده اما با توجه به قسمت هاي سانسور شده اين صحنه ، نويسنده اين سؤال را مطرح مي كند كه آيا مهسا سه ماه و ده روز را صبر خواهد كرد ؟

□ □ □

سومين صحنه كه قرار است صحنه پاياني نيز باشد نمائي از شهر است . البته از ديد امير كه پشت يك پنجره بزرگ و كثيف در طبقه هفتم يك ساختمان در مركز شهر ايستاده و منتظر است كه رئيسش بيايد.

قبل از آن ، امير مدتي قدم زده . قبل از آن روي صندلي نشسته و هي به ساعت روي ديوار و ساعت مچي اش نگاه كرده. قبل از آن ايستاده بوده رو به منشي ، به در بسته اتاق رئيس نگاه مي كرده و بعد از اينكه منشي گفته « رئيس هنوز نيامده » شانه بالا انداخته.

ساعت هشت و بيست دقيقه است . امير ساعت هفت و چهل و پنج دقيقه از منزل خارج شده (با ماشين) . ساعت هفت و پنجاه و هفت دقيقه به ساختمان روزنامه رسيده (امير روزنامه نگار است) . رفته توي پاركينگ پارك كرده- پرونده ها را كه روي صندلي كناري ولو بودند جمع كرده و به سمت آسانسور پاركينگ دويده خراب بوده- چند بار دكمه اش را زده نگاهي به ساعتش انداخته و پريده توي پلكان كنار آسانسور . در طبقه همكف سوار آسانسور شده. دكمه طبقه هفتم، طبقه آخر را فشار داده . تكيه داده و چشم هايش را بسته.

نويسنده معتقد است كه اگر اينجا يك جمله به صورت فلش  بك اضافه شود كمك شاياني به حس و حال و فضاي نوشته مي كند و در تفهيم علت جمله امير براي آن دسته از مخاطبين كه هنوز نفهميده اند جريان چيست، مؤثر است . پس يك جمله با فونت متفاوت اضافه مي شود بدين طريق:

فردا ساعت هشت گزارش بايد روي ميزم باشه !

البته نويسنده بر اين باور است كه اين جمله خود به خود مشخص مي كند كه اين جمله از طرف كي و خطاب به چه كسي است. چرا كه ازلحن جمله مشخص است كه يك آقاي رئيس است و از آنجا كه فلش اين جمله در ذهن امير بك مي شود پس قطعاً رئيس امير است و امير بايد تا دو دقيقه ديگر در دفتر او باشد تا گزارشش را به او تحويل دهد اما «رئيس هنوز نيومده» . اين را منشي كه توي اتاق كناري بود به او گفت . سرش را خم كرده بود و با تعجب تماشايش مي كرد كه به در بسته اتاق نگاه مي كرد و نفس نفس مي زد . ازبس كه تند آمده بود . نگاهي به ساعت انداخت . بعد شانه بالا انداخت و لحظه اي خواست برگردد ولي باز شانه بالا انداخت . دوبار به ساعت نگاه كرد «وقتي مي گن هشت يعني ده . احمق» و روي يك صندلي نشست تا از پنجره روبرو با ساختمان روبروئي روبرو شود و خلاصه اينكه امير منتظر رئيس مي شود و در طي مدت انتظار به كرات به ساعت ديواري و ساعت مچي اش نگاه مي كند ( دو دقيقه اختلاف دارند - نويسنده ) و پس از مدتي بلند شده به كنار پنجره رفته ، به تماشاي شهر مشغول مي شود كه اين نما از ديد او صحنه پاياني است :

 

“ از پائين عمارت تا تپه هاي كنار شهر كه امير به آنها چشم دوخته بود ، شهر در نور و سايه ساختمان هايش شناور بود. آن دورترها، جائي كه ديگر خبري از ساختمان هاي بلند و عظيم نبود، خانه هاي كوچك و توسري خورده در نور صبحگاهي نرم نرمك رنگ گرفته، شكل هاي غريبي از سايه و روشن پديد مي آوردند. پائين پايش رفت و آمدها به آرامي صورت مي گرفت. ماشين ها و عابران. دسته دسته عابراني كه تازه به سر كارشان مي رفتند و كاسباني كه مغازه هايشان را باز مي كردند و يا كركره ها را بالا مي كشيدند. مردمي كه از كنار هم بي توجه مي گذشتند و به خيابان مي رفتند تا بگذرند. پليسي سر چهار راه ايستاده بود و ترافيكي را كه به خاطر چراغ راهنمائي خراب ايجاد شده بود هدايت مي كرد. طرف ديگر ولي چهارراهي نبود ساختمان ها سايه هاي عظيم شان را روي خيابان ها انداخته بودند و ماشين ها به سرعت وارد سايه ها مي شدند و از آنها بيرون مي آمدند .

از پشت پنجره ها نمي شد داخلشان را ديد. يا پرده ها كشيده بود يا شيشه هايشان مثل همين شيشه كثيف بود. سرش را چرخاند تا از پشتش بتواند بقيه شهر را ببيند اما ساختمان بخش عظيمي از ديدش را كور كرده بود. سايه ي مه گرفته اي يك آن پرده پنجره اي را پس زد. گلداني كه لبه بيروني يكي از پنجره ها گذاشته بودند هر لحظه ممكن بود بيافتد. حتماً كف پياده رو خرد مي شد. موزائيك هاي پياده رو حتماً سفت بود و چيزي ازش باقي نمي ماند. سرش را كه خم كرد تا به طرف راست نگاه كند ديد لبه پنجره هم ديدش را محدود كرده. خم شد و دوباره به پياده رو نگاه كرد . بعد از بين ساختمان ها سعي كرد آن طرف شهر را ببيند اما شهر داشت از دود ترافيك اول صبح خلاص مي شد و آن را به هوا فرستاده بود. مه غليظ تا چشم كار مي كرد شهر را پوشانده بود از اينجا تا آن كوه هاي دور كه از اين فاصله آبي به نظر مي رسيدند تا تپه هاي دور شهر كه فقط بالايشان پيدا بود و انگار در هوا معلق بودند و مثل كوه ها كه آنها هم از دود معلق در هوا به نظر مي رسيدند و تمام شهر در آن غرق بود از تپه هاي معلق تا همين پياده روي زير پايش كه خيلي پائين تر بود و فاصله ي زيادي هم بود .”

 

حق با شماست! با توجه به دو سه سطر قبل نويسنده هم حس كرد كه امير قصد دارد خودش را از پنجره به پائين پرت كند لذا پا پيش گذاشته ، به طرف وي دويد و دستش را گرفت تا از عمليات انتحاري وي ممانعت به عمل آورد . اما با واكنش غير منتظره ي امير مواجه شد كه پرسيد : آقا چه كار مي كنيد ؟ و وقتي نويسنده ماوقع را براي وي شرح داد ، با عكس العمل غير معقول و غير متمدنانه ي وي روبرو شد كه نويسنده را به چرت و پرت گوئي و تجسس متهم كرده، به ارعاب و تهديد وي پرداخت و وقتي نويسنده خواست با وي از در مصالحه در آيد با وي درگير شده ، اقدام به ضرب و شتم وي نمود كه نويسنده هم به ناچار به دفاع از خود پرداخت و در پايان اين نكته را خاطر نشان مي كند كه در حادثه پيش آمده مقصر امير بوده چرا كه اگر لبه پنجره نمي ايستاد هنگامي كه نويسنده براي دفاع از خود اقدام به هل دادن وي كرد از لبه پنجره به پائين سقوط نمي كرد پس مقصر خود متوفي بوده ، هيچ گناهي متوجه نويسنده نمي باشد و نويسنده اميدوار است كه اين گزارش در جهت روشن شدن ماجرا و رفع سوء تفاهم ها كارساز بوده ، اقدامات لازم براي آزادي وي صورت پذيرد.  

 

 

                                                                               با تشكر جواد حاتم نژاد

                                 11/11/82 بازداشتگاه شهيد چمران

 

 

 

 

لینک نوشته