خودم   

شكوفايي خلاف طبيعت: ردي ميد

 

1-

مي خواست فرياد بزند. ديگر نمي توانست.

كسي نبود كه بشنودش، كسي نمي خواست بشنود.

از اين رو او از صداي خودش مي ترسيد، و آن را در خود فرو مي خورد.

سكوتش منفجر مي شد، تكه هاي بدنش به هوا پرتاب شده بود.

با دقت تمام آنها را جمع مي كرد، بي هيچ صدايي، در جاهاي خودشان مي گذاشت و فاصله ها را پر مي كرد.

و آنگاه كه از سر تصادف، شقايق يا زنبقي زرد مي يافت.

آن ها را نيز جمع مي كرد و بر پيكرش مرتب مي نهاد.

مثل اينكه تكه هاي خود او هستند چنين بيخته و شگفت شكفته.

 

يانيس ريتسوس

 

2-

همونجا كه يارو داشت داد و هوار مي كرد و واسه انتخابات راي جمع مي كرد. مي گفت من چنين من چنان. اما كسي گوش نمي كرد. تا اينكه داد زد من كه صداش گرفت. آخه كسي گوش نمي كرد. كسي نمي خواست گوش كنه. واسه همين بود كه صداش گرفت و ساكت شد. حرفاش توي دلش تلنبار شد. آخه اون ديگه از صداي خودش هم مي ترسيد.

همين طور مدتها گذشت تا اينكه خسته شد و خواست باز داد بزنه كه بازم صداش در نيومد. داده به بقيه حرفاي جمع شده توي دلش اضافه شد. ظرفيتش تكميل شد و يك دفعه تركيد. تيكه هاي بدنش به اطراف پخش و پلا شدن.

ساكت و ناراحت شروع كرد به جمع كردن تا اونا رو سر جاشون بذاره. موقع جمع كردن اگه گل پيدا مي كرد اونو هم بر مي داشت مي ذاشت توي تنش. انگار تيكه ي تن خودش بود.

اما نمي دونست كه همراه تيكه هاش پوست تخمه ها و ته سيگارها رو هم جمع كرده.

 

يكونات ريغماسيان

 

 

 

لینک نوشته