خودم؟   

 

عكس هيچ ربطي به متن ندارد!

مادربزرگم هميشه مي شينه لبه ي سكو و باغچه ها رو تماشا مي كنه / و گاهي ياد پدربزرگم مي افته / همون پيرمرد ارمني كه نمي دونم چرا با كدوم عقلي مسلمون شد / كه مي تونست يه گاو رو رو دست بلند كنه /  كه تفنگ ساچمه اي قديمي اش لبه ي طاقچه ي مادربزرگمه / و هر وقت دلش مي گيره نمي دونم چرا اون رو دستمال مي كشه / شايد اون رو ياد چيزي مياندازه / آره حتمن ياد چيزي مي افته / به خاطر حالت خاصش تفنگ مي گم / حالتي كه ممكنه مادربزرگ شوماها وقتي عصاي يادگاري رو ناز مي كنن بهشون دست بده / رفيقم يه فيلمنامه نوشته بود / يه تيكه اش ماشين قهرمان فيلم با يه ماشين ديگه كورس مي ذارن و كلي مي مالن به هم / و سر يه صحنه ي خطرناك كه مي خاد دستي بكشه / نمي شه / از ترمز دست ماشينش يه مايع خيس مي زده بيرون / و دست قهرمان روش ليز مي خوره / و تصادف مي كنه / واسه همينه كه مامان بزرگم هيچ وقت نمي ره شكار / يا مادربزرگاي شما واكر رو به عصا ترجيح مي دن / هاه!

 

لینک نوشته