خودم   

نوشتن برایم هر روز سخت تر می شود. بس که خوانده هایم این چند وقته بی سر و ته بوده و از همه رقم. بس که وقفی پور خوانده ام!

من ِ ساختار گرا طوری شده ام که زمین خوردن شخصیت داستانم می شود زمین خوردن امیر ارسلان خیس عرق پشت کوه قاف و چشمه ای که آب می خورد آن چشمه که بچه سرخپوست یا اصلا پوکاهانتس (پوکاهانتس؟؟؟) رویش خم شده تا پر نیمه خیسش را از آب بگیرد و ناگهان یک گله کرگدن وسط چهارراه ظاهر می شوند و با اسکیموهایی که به انتظار سبز شدن چراغ ایستاده اند گپ می زنند و ترافیک دم ظهر را سنگین تر می کنند و گوجه های ول شده از بساط مغازه دار را له و کف خیابان را قرمز (می کنند) تا رد گوجه (خون) پای پلیس و گارد ویژه و در نهایت شرلوک هلمز را وسط بکشد.

بعد می گویند وقفی پور بر ادبیات امروز تاثیر نگذاشته!

 

پ.ن: داشتی چطور کشکی کشکی خودم را جزو ادبیات روز به حساب آوردم!!!

لینک نوشته