خودم برای ديگران   

       

این متن تقدیمی ست به شیرین.

 

«بی نام»

 

خارجی- یک کوچه ی خلوت- شب

قدم می زدم.

سیاهی تصویر

[یک آینه ی بخار گرفته]

صدای یک زن: صدامو می شنوی؟

صدای سرفه ی یک مرد. صدای بسته شدن در. صدای گذاشتن لیوان روی میز.

من هیچوقت نتوانستم روحیات زن ها را درک کنم. برخودرهای زیادی داشته ام اما هنوز از درک کامل نحوه ی برخودر جنس لطیف با دنیا عاجزم. مثلا... مثلا فرض کن زنت بیاد خونه و شروع کنه به حرف زدن بگه توی فلان خیابون یه مرده منو انگـ... چیز نه بهم متلک گفت. خوب تو بهش می گی دیگه از اون خیابون نرو. ولی اگر همچین حرفی بزنی هرچی دستشه پرت می کنه و داد می کشه: خودم می دونم دیگه نباید از اون خیابون برم، و می زنه زیر گریه. بعد تو هیچ کاری نمی تونی بکنی غیر اینکه سرت رو بخارونی و هی فکر کنی که چی شد؟ این جور وقتا باید بگی وای چه آدمای بدی پیدا می شن دست بکشی به سرش بگی خیلی بی شعورن  و از این مدل حرفا. توی همین چیزا بوده که من خیلی اوقات گیر کردم.

صدای یک زن: اگه صدامو می شنوی جواب بده

سایه ی محوی پشت آینه پدیدار می شود. بعد دستی بخار آینه را پاک می کند. چهره ی دختری موسیاه پیدا می شود که حوله به تن دارد. خود را نگاه می کند. دستی به مویش می کشد. حوله را روی شانه اش جا به جا می کند و از حمام بیرون می رود.

صدای یک مرد: گوش می کنی چی می گم یا نه؟

[چهره ی یک دختر از نزدیک. به جایی خارج از قاب نگاه می کند.]

چند نما از خیابان در شب. صدای آژیر. دور می شود.

خارجی- روز- پارک

سه نفر جوان در حال زدن یک نفر دیگر هستند. یکی با مشت به صورتش می کوبد. می افتد. با لگد می زنندش. بعد می روند.

سیاهی تصویر

خارجی- شب- خیابان

ماشین گوشه ای می ایستد. زن سوار می شود.

جوان: کودک از طفولیت زنانگی را در مادر و خواهرانش کشف می کند. به تدریج با بزرگتر شدن این میل با ترس آمیخته می شود. وحشت و جاذبه ی زنای با محارم همواره با ما...

[صدای سرفه زن می آید. حرف مرد را قطع می کند]

زن: این مال کیه؟

جوان: پاز

زن: کی؟

جوان: اکتاویو پاز

زن: اسمشو نشنیده بودم.

[نمایی از کافی شاپ. تاریک. زن و مرد دو طرف میز نشسته اند. جلویشان لیوان آب میوه است.]

جوان: مکزیکیه

[زن نی لیوانش را در می آورد و چند قطره به صورت مرد می پاشد. می خندد.]

داخلی- کتابفروشی

جوان چند کتاب را نگاه می کند.

داخلی- انجمن شعر

جوان روی یک صندلی می نشیند. یقه ی لباسش را با دست مرتب می کند. مردی با میکروفن شعر می خواند.

رابطه ی من با مادرم خیلی خوب بود. اما همدیگه رو نمی فهمیدیم. شاید بگید این همه جائیه اما من با بقیه هم زیاد روبراه نبودم. با خواهرم مدادم دعوا داشتم و ... خوب با دوست دخترهام هم... خیلی وقت ها توی کافی شاپ یا... یا خیابون و پارک قدم می زدیم حرف می زدیم اما حرف همو نمی فهمیدیم. با اولی سر برداشتن ابرو دعوام شد. دومی رو خوب نمی دونم. توی خونه نشسته بودیم و داشتیم گپ می زدیم که گفت آلبوم بیار. آوردم. نشست تماشا. بعد گفت تو هم خوشگل بودیا! و لپم رو کند. خوب من هم همون کاری رو کردم که هر پسر دیگه ای اگر جای من بود می کرد. نمی دونم چرا این مدلی شد. فکر می کردم برای همین اومده. اما با گریه رفت. گفت که من یه دیوونه ی بی شعور و هیز و از همین چیزا خلاصه فحش داد. و رفت. من باز نفهمیدم چی شد. فقط سرم رو خاروندم و شلورام رو کشیدم بالا. سومی از همه بهتر بود. خوب هنوز هم باهاش دوستم. شاید چون بهتر من رو می فهمه. من که گفتم نمی تونم زنها رو درک کنم. هرچند که رابطه مون دیگه مثل اولا نیست. بهترین روز همون روز اول بود. توی صف سینما دیدمش. تنها بود. نگاهش کردم. نگام کرد. هی نگاش کردم و بعد یه ده دیقه رفتم باهاش حرف زدم. با یکی قرار داشت که طرف نیومده بود. بهتر من! با هم رفتیم تو. کنار هم نشسته بودیم و وسطای فیلم بود که... راستی یه جوک: یک خانوم و آقا رفته بودن سینما. نشسته بودن که یه زنبوره از پاچه ی شلوار خانومه می ره بالا. فکر می کنین کجا رو نیش می زنه؟ دست آقاهه رو!!!

گوش می کنی چی می گم؟ گوش می کنی؟ گوش می کنی؟

ناگهان تکان می خورد. انگار خواب بوده. به اطرافش نگاه می اندازد. مردی با صدای بلند شعر می خواند. روبرویش یک دختر آرام می خندد. چشم در چشم می شوند. ده ثانیه و بعد تاب نمی آورد و طرف دیگر را نگاه می کند. کسی دیگر شروع به شعر خوانی می کند. صداها در پس زمینه گنگ و نامفهومند. نرم نرمک دوباره یه دختر نگاه می کند. دختر با تبسمی بر لب طرف دیگر را نگاه می کند.

خارجی- روز- یک خیابان خلوت

داخلی- شب- کتابفروشی

چند نفر گوشه ای مشغول صحبت هستند. چند کشتری هم به کتاب ها نگاه می کنند.

صدای یک مرد: خوب  می تونست بگه آیدا جون چاکرتم آیدا جون مخلصتم و هر چی. اما دیگه چه فایده؟ باید به اوج رسوند باید معنای جدید خلق کرد می گه آیدا   لبخند تو    آمرزش است

[چند مشتری بر می گردند و نگاه می کنند]

مرد: کار جدید چی داری؟ چیزی نوشتی؟

جوان: نه... نه هیچی

کتابفروش: آقای چیز... این کتاب جدید اومده دیدین؟

[یک کتاب کوچک جیبی را نشان می دهد. میرد می گیرد. صفحه ای راباز می کند و با صدای بلند می خواند. مشتری ها گوش می دهند.]

مرد: عشق خلاف قانون و ممنوع است. ازدواج صورت قانونی آن است. [ورق می زند] ازدواج عشق قانونی شده و محدود شده توسط جامعه است [صفحه ای دیگر را باز می کند] کودک از دوران طفولیت زنانگی را...

قطع به:

داخلی- کافی شاپ- شب

[زن و مرد پشت یک میز نشسته اند و آب میوه می خورند. جوان زیر لب زمزمه می کند:]

جوان: ... در مادر و خواهران خویش کشف می کند. به تدریج با بزرگتر شدن این میل با ترس آمیخته می شود. وحشت و جاذبه ی زنای با محارم همواره با ما...

[زن سرفه می کند . حرف جوان را قطع می کند]

زن: این مال کیه؟

جوان: پاز

زن: کی؟

جوان: اکتاویو پاز

زن: اسمشو نشنیده بودم

جوان: مکزیکیه

[دختر نی آب میوه اش را در می آورد و چند قطره به صورت جوان می پاشد. می خندد. جوان صورتش را با یک دست پاک میکند. دستهایش را روی میز گره می زند و به اطراف نگاه می کند. بعد او هم لبخند می زند.]

سیاهی تصویر

صدای زن: نه... [با تردید] نه

صدای جوان: مطمئنی؟

زن: [با خنده] نه!

[زن جلوی آینه ایستاده و مانتواش را در می آورد. روسری اش را از سر می کشد. با دست موهایش را مرتب میکند. صدای قدم زدن می آید. صدا متوقف می شود. سایه ای از جلوی تصویر می گذرد. زن بر می گردد]

زن: خوب؟

خارجی- خیابان- شب

یک ماشین چندخیابان را طی می کند. صدای چند زن و مرد می آید که با هم حرف می زنند. نمایی دیگر: ماشین گوشه ای پارک است.

داخلی- یک خانه- صبح

زن از روی تخت بلند می شود. ملافه را دور خود می پیچد. به اطراف نگاه می کند. به اتاق های دیگر سر می کشد. هیچ کس نیست.

خارجی- یک خیابان- شب

ماشین در حال حرکت است. یک گوشه ی خلوت می ایستد. زن پیاده می شود. ماشین می رود. زن با دست سینه اش را می مالد.

همیشه فکر می کردم موقع راه رفتن در پیاده رو باید پایم را دقیقا وسط موزائیک ها بگذارم. و یا اول پای راستم را بگذارم و بعد پای چپم را. احساس بدی داشتم وقتی این طوری نمی شد. فکر می کردم موزائیک ها برای همین هستند. یادم هست جلوی شهرداری موزائیک دو رنگ بود. حس می کردم موزائیک های قرمز گرمتر از موزائیک های آبی رنگند. و تعادل راه رفتنم از بین می رفت.

داخلی- انجمن شعر- شب

جوان نشسته و به صندلی خالی روبرویش نگاه می کند. کسی شعر می خواند. صداها در پس زمینه گنگ و نامفهومند.

 

 

لینک نوشته