خودم از خودم   

 

آخرش یک داستان گذاشته ام. مابقی اضافات است.

 

        قدرت رسانه ای سینما: ماهیت رسانه ای سینما؟ سینما برایم قابل تعریف نیست. برای درک سینما به محصولاتش نگاه می کنم. و برای درک تاثیر سیاست بر سینما آن دسته از آثار سینمایی را که قصد ایجاد یک تفکر، تقویت یا تضعیف یک تفکر را دارند را به عنوان محصولات رسانه ایش در نظر می گیرم. طبق این دسته بندی، مولف اثر برای اینکه منظورش را برساند، این قصد اولیه اش است، باید به تاثیر پس زمینه ی ذهنی فرد و تاویلات گوناگون توجه کند. پس برای اینکه مطمئن باشد که می تواند درست و بدون ایراد حرفش را بزند به سمت فرم های از پیش موجود و کلیشه های رایج می رود و برای اینکه مطمئن شود که مخاطب چیزی غیر از خواسته ی او را از اثر استنتاج نمی کند، باید متن را به سمت تک معنایی ببرد. تاویل متن و مرگ مولف (با همان درک نادرست ما ایرانی ها از این تئوری) تئوری های متعلق به دوره ی مدرن اند. در دوره های پیش از مدرن برای متن معنای مشخص قائل بوده اند. با خواندن یک متن می گفتند معنایش، مفهومش این است (نقد مفهومی نقدی ست متعلق به آن دوران). چرا؟ چون در آن دوره برای جهان معنا قائل بوده اند. می گفتند با معناست. اما در دوره ی مدرن (مدرن به معنای معاصر) برای جهان معنایی قائل نیستند. و در نتیجه متون به سمت بی معنایی و یا چند معنایی رفته اند (مرگ مولف... تاویل متن). حال در این میان فیلمسازی، که به خواست سیاسیون، فیلمی با هدفی خاص می سازد، به ناچار به سمت جنبه ی تک بعدی و تک معنایی آثار کلاسیک می رود و اثری می آفریند که با تماشای فقط 5 دقیقه اش هم می توانم تا تهش را حدس بزنم.

 

        تاریخ صرفا یک توهم است. چیزی که می شناسیم روایت تاریخی ست.

        «... آیا می دانی پیش شرط همیشگی مصیبت چیست؟ وجود آرمانهایی که آن ها را گرامی تر از زندگی بشر می دانند. و پیش شرط جنگ چیست؟ همان مطلب. آنان ترا به سوی مرگ می رانند، چرا که احتمالا چیزی بزرگتر از زندگی تو وجود دارد...»

          توضیح: دارم جاودانگی می خوانم. 

 

 

         «لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟

          گفت: خایمالی؟»

 

       سوال امتحانی: 

          دوستی داشتم قدیمها (این جمله را عینا جای دیگر هم به کار برده ام). حین آشنایی و قبل دوستی باهاش بحث های ماتریالیستی می کردم (چه گها!). مجذوبم که شد و رفیق شدیم نمی توانستم قرآن را که بر می دارم ببوسم. صدقه را مسخره می کردم و از جلوی امامزاده بی توجه می گذشتم.

          دوست دیگری داشتم. نماز خوانی بود که ترک کرده بود. احساس تنهایی اش را درک کردم و اصرار داشتم که بخواند. می گفت که معامله است و نخواهد خواند.

          دوستی دارم. حین قدم زدن به امامزاده که می رسیم (عمدا از سرچشمه می رویم که برسیم امامزاده نور) خم می شویم هردو. خم نمی شد. اول من خم شدم و حال هردو، با هم می گوییم «چاکر آقا!» و به خیال خود کلی هم بهش حال داده ایم.

        هر ساختاری در نهایت ساختار دولت را بازتولید خواهد کرد. روی همین اصل، تا وقتی در خانواده های ما نظام دیکتاتوری حاکم باشد در سطح جامعه به دموکراسی دست نخواهیم یافت.

 

یک داستان  

         مازوخیست افراطی که تمایلات چپ گرایانه داشت با دست راست به دیوار مشت نمی زد.

 

  

لینک نوشته