خودم   

 

 

بازجويي(آب سرد بابا آب سرد)

 

 

-اسم شما آمبروس چمپله آقا؟

طبعا اين يک پرسشنامه ی کتبی نيست که جلويش اسمتان را بنويسيد و بعد هم نام پدر و شماره شناسنامه و سال تولد و الی آخرش را. سوالات آنها يک مدل ديگر است. اين يک سوال است از نوع رودررو. اين سوال را از شما نپرسيده ام. شما مخاطب سوال نيستيد. اين جمله ايست که داستان با آن شروع می شود و در نتيجه ی آن ذهن مخاطب سوال و همين طور ذهن شما مخاطبين داستان به دنبال جواب می گردد. مسلما جواب های گوناگونی بسته به اينکه آن را چطور تعبير کنيد برايش وجود دارد. مثلا، اين آقا در ذهنش جستجو می کند تا ببيند آيا شخصی به نام آمبروس چمپل را می شناسد يا نه. اين خانم به بغل دستيش نگاه می کند. نه خانم. اسم او آمبروس چمپل نيست. هيچ کدام از مردهای اين سالن نامشان آمبروس چمپل نيست.

اين آقا هم... بله آقا؟... بله آقا. آمبروس چمپل اسم يکی از شخصيت های مرديکه زياد می دانست هيچکاک است.. ولی... نمی دانم... نه فکر نمی کنم. نه عزيز من ببينيد، فقط يک شباهت اسمی وجود دارد و صرفا از روی همين شباهت نمی توان نتيجه گرفت که اين اوست. به هر حال اين سوالی ست که مطرح شده و نيازمند پاسخ است. مسلما اگر اين سوال از شما پرسيده شود فورا می خواهيد جواب دهيد: نه! ولی اگر من يکی از آن مثلا فيلسوف های آماتور باشم که صبح از دنده ی چپ بلند شده و چای بدهنش روغن ترمز مزه کرده با شنيدن جواب شما صاف توی چشمتان نگاه می کنم و می گويم: مگر شما خود را می شناسيد؟

با اين حساب هيچ کس نمی تواند به اين سوال پاسخ دهد هرچند که هرروزه به سوالات بی شماری نظير اين جواب می دهد.

شکر خدا من از آن فيلسوف آماتورها نيستم و روغن ترمز هم نخورده ام. حتی مزه هم نکرده ام. ولی فکر می کنم مزه اش از گريس بهتر باشد. البته هر دو بد مزه اند اما بين ايندو مسلما گريس بدمزه تر است. آخر سفت تر است و بويش بد تر.

به هر حال من به شما گير نخواهم داد اگر به اين سوال جواب بدهيد آن هم بدون لحظه ای تفکر و تعمق در جنبه های گوناگون زندگيتان.

خاطرم هست يکی از دوستان می گفت که هر کس در برخوردهای مختلف زندگيش چهره های متفاوت دارد. يعنی يه جا اين طوريست. يه جا يه طور ديگر و پس از کلی بحث نتيجه می گرفت که هر انسان به تعداد اماکن و محيط هايي که عضو است دارای شخصيت است.

اين حرف جالبی به نظر می رسد. يعنی من الان که جلوی شما نشسته ام و برايتان حرف می زنم يک نفرم و وقتی از اينجا خارج می شوم می روم پيش دوستان يک نفر ديگر. فکر می کنم اين به نظريه ی وحدت وجود ربط... نه اين مربوط به ثبات شخصيت است.

بگذريم. اين دوست ماهم حتما از آن فيلسوف آماتورها بود.

در هر صورت، اين سوال ذهن تماشاچيان را به خود مشغول می کند. البته منظورم از تماشاچيان شنوندگان بود. يک وقت سوتفاهم نشود. اينجا سيرک که نيست.

بله. اين سوال ذهن شنوندگان که شما باشيد را به خود مشغول می کند و اولين چيزی که در ذهن شما می جرقاند اين است: نه! چون اول فکر می کنيد از شما پرسيده ام. خوب اين ممکن است جواب درستی نباشد. عرض کردم چرا ولی گير نمی دهم چونکه سوالم را از شما نپرسيده ام. مخاطب من کس ديگريست.

البته اگر خانم ها به اين سوال جواب نه بدهند چندان هم بر خطا نيستند چون سوال خطاب به يک آقاست.

"آمبروس چمپل کيست؟"

اين دومين چيز يا دومين مورد است که در نتيجه ی آن شما در ذهن خود مشغول جستجو می شويد يا اين خانم به بغل دستيشان نگاه می کنند و نه آقا. درست است... درست است. آمبروس چمپل در مردی که زياد می دانست هيچکاک بود. ولی از کجا معلوم که اين او باشد.

خوب شايد هم باشد. هنوز بقيه داستان را نگفته ام. يعنی قهرمان من نگفته. چی شد؟ بيشتر توضيح می دهم. من در حال تعريف يک داستان هستم که در آن قهرمان داستان من در حال روايت يک داستان است که اولين سوال داستانش هم اين است. در واقع اولين جمله ی آن:

اسم شما آمبروس چمپله آقا؟

اگر يک آمبروس چمپلی در مقابل قهرمان من، يعنی نويسنده قرار داشته باشد(يعنی جلويش) می خواهد بلافاصله به سوال جواب دهد. او هم مثل شما جوابی در ذهنش آماده دارد. همه همين اند. همه خود را شخص واحد و ثابتی می پندارند ولی طبق نظر دوست گراميمان... بی خيالش! بگذريم!

بله. او هم می خواهد فورا به سوال جواب دهد. ولی مکث می کند. مثل همه ی متهمين. چرا متهمين؟ خوب اگر صبر کنيد خواهيد فهميد.

-من؟

اين سوالی ست که می پرسد.

-اسم من آمبروس چمپله؟

اين دومين سوالی ست که می پرسد. ولی قبل از اينکه نويسنده بقيه داستان را تعريف کند بگذاريد مشخصات آمبروس چمپل را برايتان بگويم.

مردی چهل و چند ساله را در نظر بياوريد. با موهای جو گندمی، ريش تراشيده، چشمان سياه تنگ و سبيل پرپشت و يک کت و شلوار که شکم برآمده اش را مخفی می کند و به او ظاهری موقر، مناسب سنش می بخشد. مثل يک رئيس بانک. او مخاطب سوال ماست و تصور نمی کنم که بوی روغن ترمز هم به دماغش خورده باشد.

گويا نويسنده در اين لحظه ترديد کرده و نمی داند که اين شخصيت آمبروس چمپل هست يا نه. هرچند که شايد هنوز شخصيت هم نباشد. برای شخصيت بودن بايد يک اسم، يک قيافه، مشخصات ظاهری و الگوهای رفتاری و حرکات خاص و تکيه کلام ها و ديگر چيزها را که از حوصله ی داستان خارج است داشت. هرچند که بنا به نظر دوست گراميمان ممکن است اينها در محيط های گوناگون دستخوش تغيير شوند اما اسم هميشه ثابت است. ولی در اين مورد خاص اسم هنوز در هاله ای از ابهام قرار دارد. به عبارت ديگر نمی دانيم که اين اسم اوست يا نه. هيچ کس هم نمی تواند به اين سوال پاسخ دهد. به جز نويسنده که در فکراست و شما قادر به کمک به او نيستيد. حتی اگر برای اين سوال جوابی داشته باشيد(که نداريد).

نويسنده فکر می کند. فکر می کند و فکر می کند. ولی فکرش به جايي نمی رسد.

مسلما او نمی تواند وقت زيادی را به فکر کردن اختصاص دهد چون داستان طولانی می شود. لذا در اين موقعيت خاص عجالتا از اين سوال می گذرد و به دنبال يک شخصيت برای او می گردد. البته شايد نشود گفت شخصيت. چون نويسنده تعدادی شايد شغل و الگو را برای او در نظر گرفته، سپس با نتيجه گيری و استدلال منطقی رد نموده. مثلا:

   اکشن بازی، با توجه به اينکه سن آقای چمپل بالاست رد شد.

   عاشق پيشه را چون به قيافه اش نمی آيد رد کرد.

   دزد هم نمی تواند باشد. خيلی متشخص تر از آن است که دزد باشد. می تواند بانک خودش را بزند؟ خوب... او که بانک ندارد. گفتم ظاهرش مثل بانک دارهاست. به هر حال دزدی هم شاخه ای از اکشن بازیست.

بله. نويسنده کم کم دارد به اين نتيجه می رسد که عجب غلطی کرد اين سوال مزخرف يعنی اسم شما آمبروس چمپله آقا؟ را پرسيد. نمی داند چه کند. بله يا نه. اين دو جواب پيش روی او و آمبروس چمپل قرار دارد. تازه شغل و رفتار و ديگر چيزها را هنوز جور نکرده.

در اينجا نويسنده با توجه به اينکه ديگر توی هچل افتاده و راه فرار چندانی پيش رو ندارد به يک موضوع باب روز دست انداخته، آن را دست آويزی برای فرار از موقعيت نابهنجار خويش می نمايد. بدين طريق که:

آمبروس چمپل، چهل و چهارساله، مدير يک شرکت صنعتی، متأهل، دارای چند فرزند(يکيشان دم بخت). وضع مالی: در طبقه ی مرفه جامعه جای می گيرد.

آنچه از خلال گفته های نويسنده که مشغول تعريف يک صحنه ی بازجويي ست می توان فهميد اينها بود و ديگر اينکه آقای چمپل ديروز از صبح در محل کارشان حضور داشته اند و شب ساعت ده و سی دقيقه در يک هتل با منشيشان قرار ملاقات.

بله، گفته بودم که قيافه شان به عاشق پيشه ها نمی رود ولی خوب استثنا هميشه يافت می شود و نويسنده هم چاره ای نداشته.

چه اتفاقی افتاد؟

متاسفانه جلسه ی قصه گويي تحت نظارت وزارت ارشاد و اداره ی سانسور می باشد لذا نويسنده از گفتن ماوقع پوزش می طلبد. به بزرگواری خودتان ببخشيد.

در پی مطالعه ی چهره ی شنوندگان نويسنده به اين نتيجه رسيده که بايد حادثه ای رخ دهد تا اذهان منتظر تماشاچيان و شنوندگان را ارضا نموده، پتانسيل های آنها را به جنبشی تبديل و تخليه نمايد و از آنجا که ندانسته به تعريف يک صحنه ی بازجويي پرداخته پس اين نيز مزيد بر علت می شود لذا نويسنده مشغول تفکر در اين رابطه می شود که چه حادثه ای می تواند در اتاق يک هتل درجه ی يک رخ دهد. اسم هتل را نمی گويم چون ممکن است سو تفاهمی پيش آيد ولی شماره ی اتاق 69 بوده.

خوب... دختر می توانسته کور شود. چطوری؟ نويسنده چند صحنه در ذهنش رديف می کند که:

الف) آمبروس چمپل روی تخت دراز کشيده و دختر جلوی آينه در حال آرايش است که موچين می رود توی چشمش. نه بيش از حد ساده است.

ب) آمبروس روی تخت دراز کشيده و دختر در حال پوشيدن جورابش است که ناگهان سوسکی از سقف توی چشم دختر بيفتد؟ نه. نويسنده اين مورد را هم به علت مسخرگی رد می کند.

چرا کور شود؟ نويسنده اين سوال را از خود می پرسد و در پی آن به موارد ديگری دست می زند شامل:

سکته کردن دختر(ول کن بابا!)

مرگ بی مقدمه ی دختر(ديگه چی؟)

کشته شدن دختر(توسط کی؟ دزد؟ ساکن اتاق بغلی؟ آمبروس چمپل؟)

که البته اين مورد آخری امکان پذير است اما نويسنده به دلايل شخصی آن را نيز رد می کند.

به هر حال نويسنده در نمی ماند و به مورد جالبی دست می زند که عبارتست از:

 

آمبروس چمپل بی حال و خمار روی تخت افقی بود و به صدای راديو نه ضبط گوش می داد و دختر جلو آينه داشت ريختشو درست می کرد که يکدفعه صدای ترمز شديد و بعد هم تصادف آمد. دختر دويد توی ايوان تا ببيند چه شده. راستی اتاق های هتل ايوان هم داشتند. بله دختر دويد توی ايوان و همانطور که از لبه ی ايوان خم شده بود يکدفعه نرده ی شل ايوان زير وزن او کنده شد و دختر از طبقه ی سوم به حياط هتل منتقل شد. از برخورد او با زمين صدای تِپ برخاست. ديگر اينکه صدای جيغ او را تمام هتل شنيدند(تِپ را فقط دربان شنيد.). آمبروس چمپل بی خبر از همه چيز رو به سقف داشت مابقی حکايتش را برای دختر که حالا در کف حياط بسر می برد تعريف می کرد. بعد سوالی پرسيد و چون جوابی نشنيد صدا زد: شيدا!

نکته ی ديگر اينکه اسم منشی آقای چمپل شيدا بود.

آمبروس چمپل به اتهام قتل خانم شيدا موسمی بازداشت شد و اين اولين بازجويي بود:

-اسم شما آمبروس چمپله آقا؟

و آمبروس چمپل که مات و مبهوت به چهره ی ماموران پليس که به او زل زده اند نگاه می کند (البته گاهی هم دزدکی به خودش در آينه ی ديوار نگاهی می اندازد) می گويد:

-نه!

-پس چيست؟

آمبروس در حالی که می لرزد پاسخ می دهد:... امير علی... منتخب.

بازرس با چهره ی درهم می پرسد:

-شما ديشب ساعت دوازده و سی دقيقه در هتل[...] اتاق69 با خانم شيدا موسمی بوديد؟

-من؟

-بله شما!

آمبروس لرزان به قيافه ی خودش در آينه نگاهی می اندازد و ...

 

نويسنده در اينجا متوقف می شود. تعجب کرده و نمی داند که اين آقای اميرعلی منتخب اينجا چه می کند. آيا او قهرمان است؟ قاتل اوست؟

البته حضار محترم بايد اين نکته را نيز مد نظر داشته باشند که اصلا قتلی رخ نداده و شيدا موسمی از لبه ی ايوان سقوط کرده (تِپ) و اگر گناهی هم باشد متوجه مسئولين هتل و پيمانکار ساختمان است. نويسنده با عنايت به اين موضوع و بدون توجه به طويل شده داستان رشته ی کار را رها می کند و برای آگاهی بيشتر و روشن کردن زوايای تاريک ماجرا به تحقيق در اين باره می پردازد.

مسلما نرده ی ساختمان يعنی نرده ای که لبه ی ايوان اتاق 69 وصل بوده جزئی از ساختمان محسوب می شود و شلی يا سفتی آن به گردن نصب کننده ی آن است. از آنجا که بنای ساختمان هتل در مرداد سال 1323شمسی مطابق با 1954 ميلادی آغاز شده پس قطعا نرده ی ايوان هتل در فاصله ی بين اين تاريخ و هشت ماه بعد که ساخت آن به پايان می رسد نصب شده و از آنجا که بنای ساختمان از پايين ترين سطح يعنی پی آغاز می شود و کارگران پس از کندن پی و ريختن بتون و مواد ساختمانی لازم زيربنای ساختمان را می نهند سپس بر روی آن ديوارهای زيرين را بنا کرده، رفته رفته طبقه ی اول را ساخته به طبقه ی دوم می رسند و پس از پايان اين مرحله، درها و پنجره ها را نصب می کنند (البته قبلش لوله کشی آب و برق رسانی را انجام می دهند) سپس به نازک کاری می پردازند که البته می دانيد که عمليات ساخت به دو قسمت تقسيم میشود:

1)سفت کاری: کارهای ساختمانی پايه نظير کندن پی، ساختن ديوارها و سقف و ديگر چيزها که ليست بلند بالايي را شامل می شود.

2)نازک کاری: کارهای ساختمانی غير پايه نظير گچ کاری، کاشی و سراميک و سنگ و ديگر چيزها که ليست بلند بالايي را شامل می شود.

و از آنجا که نرده ی ايوان را می توان جزئی از نازک کاری ساختمان دانست که نازک کاری هم قسمت پايانی کار است، پس در مرحله ی پايانی کار قرار دارد. لذا نويسنده بيشتر بر اين عقيده است که نرده ی ايوان در فاصله 22 اسفند 1323 تا 23 فروردين 1324 نصب شده ولی نويسنده در همين حين متوجه می شود که بنای هتل دوبار (يکبار در 1341 و يکبار در 1359) بازسازی شده (شامل سفت کاری و نازک کاری يعنی قسمت هايي از آشپزخانه و ديوار حياط و صد البته سرويس بهداشتی) لذا نويسنده دو را به علاوه ی دو کرده سپس از آن جذر گرفته از حاصل عبارت لگاريتم می گيرد (که عبارتست از   log√2+2) و به اين نتيجه می رسد که علت فرو ريختن ايوان هتل را بايد در عمليات بازسازی ساختمان (مرحله ی دوم در1359) جستجو کرد چرا که اگر فرو ريختن را q و عمليات ساختمانی را p در نظر بگيريم به اين رابطه ی منطقی دست می يابيم که qp که اگر هم p درست باشد و هم q رابطه صحيح است و اگر q نادرست رابطه غلط است ولی اگر p نادرست باشد رابطه در هر صورتی درست می باشد (نشد که!) ولی اگر در اينجا ترکيب را pq در نظر بگيريم پس ترکيب در صورتی که هم p و هم q درست باشد درست است و از آنجا که q ترکيب نادرست است پس ترکيب نادرست بوده و... بازم نشد. به هر حال نويسنده به سراغ پرونده های مربوط به آن زمان (سال1359) میرود و درصدد يافتن نام پيمانکار ساختمان بر می آيد. پس از يافتن نام شخص مزبور به سراغ وی رفته، پس از بررسی ها و سوالات گوناگون (از جمله: اسم شما آمبروس چمپله آقا؟) به اين نکته که صاحب هتل در آن دوره فردی کنس بوده پی می برد. چرا که پيمانکار مزبور که ديگر پيرمردی فرتوت و زهوار در رفته است اين نکته را که شخص مزبور به پيمانکار مزبور پول کافی را برای انجام عمليات مزبور نمی داده عنوان می کند و نويسنده پس از پرسيدن اينکه آيا اسم صاحب هتل آمبروس چمپل بوده يا نه و فهميدن اينکه پيمانکار اسبق نام او را به خاطر نمی آورد مجددا به سراغ پرونده ها رفته، به تفحص در آنها پرداخته، نام صاحب هتل را می يابد و برای يافتن سر نخی که به حل ماجرا کمک کند به خواندن پرونده ی وی دست می يازد:

 

 اسفنديار قطرانی. نام پدر: سبز علی. متولد: 1312. شماره شناسنامه:17. محل تولد: گرگان(دربنو)

تحصيلاتش را تا کلاس ششم در گرگان تحت نظر معلمين مجرد به انجام رسانده ولی بنا به گفته ی خود وی نخستين معلم او پدرش بوده که مستراح رفتن را به وی آموخته. او از همان اوان جوانی فردی پر تلاش و زحمتکش بوده و از آنجا که (بنا به گفته ی مادرش) فردی شير پاک خورده بوده، لذا حلال را از حرام می شناسد و لقمه ی حرام به دهان نمی برد. او از دوران طفوليت به فعاليت های اجتماعی علاقه داشته و در کليه ی بازيهای جمعی (نظير دستش ده، هفت سنگ و گردو بازی) با دوستانش شرکت می کرده. او از دوازده سالگی در حجره ی پدرش به او کمک می کرده و پس از پايان تحصيلات به کار در يک تجارتخانه مشغول می شود. تا اينکه در سال 1338 در پی ارثی که از يکی از نزديکان به او می رسد هتلی را در شهر محل سکونت خود(گرگان) ابتياع نموده، به اداره ی آن مشغول می شود.  از آنجا که (بنا به گفته ی مادرش) فردی شير پاک خورده بوده در کار اداره هتل حداکثر دقت را به  عمل آورده، هتل با کاردانی و توجه دقيق وی به شهرت خوبی در منطقه دست می يابد که تنها يک چيز آن را مخدوش می کند که آن هم در سال 1382 يعنی چهل و چهار سال بعد از خريد هتل بوده:  سقوط زنی از لبه ی ايوان که متخلف يعنی قاتل دستگير شد که بعدا در بازجويي معلوم می شود ماموران ساکن اتاق بغلی را گرفته اند و قاتل در اين فاصله گريخته. البته اسفنديار قطرانی از آن به بعد دقت بيشتری به عمل آورد بدين طريق که:

از پذيرفتن زوج ها بدون شناسنامه معذوريم

حتی شما

 

او در سال 1330 با حليمه خاتون دختر ابوتراب ازدواج کرده که ثمره ی ازدواج آنها سه فرزند، دو پسر و يک دختر است که در سال 1359 دخترش را به خانه ی بخت می فرستد و متعاقب آن در1360 و 61 دو پسرش را به جرگه ی متاهلين می پيونداند. او در سال 1393در سن 81 سالگی دار فانی را وداع می گويد.

روحش شاد.

 

 

 

سالشمار زندگي اسفنديار قطراني:

 

1312- 22 مرداد. تولد در محله ي دربنو- پدرش سبزعلي ميرزا، صاحب حجره اي در بازار نعلبندان

 

1319- رفتن به مدرسه

 

1321- آغاز به كار در حجره ي پدر. اولين نشانه هاي نبوغ اقتصادي

 

1325- پايان تحصيلات و دريافت مدرك كلاس ششم

 

1326- آغاز به كار در تجارتخانه

 

1330- شهريور ماه- ازدواج با حليمه خاتون دختر ابوتراب. صاحب حجره ي همسايه ي پدرش

 

1335- 13 مهر- تولد دخترش «اقدس»

 

1337- 21 ارديبهشت- تولد پسرش «حجت»

 

1338- 14 تير- تولد پسرش «حشمت»- خريد هتل

 

1341- بازسازي هتل (نوبت اول)

 

1357- وقوع انقلاب اسلامي ايران به رهبري حضرت امام خميني «ره»

 

1359- بازسازي مجدد هتل- ازدواج دخترش

 

1360- ازدواج پسرش حجت

 

1361- ازدواج پسرش حشمت

 

1365- تولد نخستين نوه اش «عباس» از دخترش

 

1366- تولد دومين و سومين نوه اش «امير» و «مارال» از دو پسرش

 

1382- واقعه اي ناگوار. سقوط يك زن از ايوان يك اتاق (در اثر اشتباه ماموران، قاتل فرار كرد)

 

1393- 18 تير. مرگ. پيكر او در امامزاده عبدالله گرگان مدفون است

 

 

 

پي نوشت:

1- مرددم در گذاشتن اين داستان. مدتها گذشته از نوشتنش و من آنقدر دور شده ام، چه در ذهنيت و چه در نثر، كه ديگر مثل يك غريبه بهش نگاه مي كنم. شايد اين، ولي، اولين داستاني بود كه وقتي مي پرسيدند با اطمينان پاسخ مي دادم «بله، من نوشته ام».

2- نثر اين داستان، و داستانهاي ديگر شبيه به اين را، كه زياد هم از اين مدل دارم انگار، ديگر قبول ندارم. قبلا هم گفته ام در شرح اين نثر، يا شايد اين سبك، نمي دانم كدام واژه صحيح تر است، اينجا، قبلا هم گفته ام، «نويسنده بازي و مستند نويسي مسخره با تكنيك هاي همراهش. استفاده زياد از پرانتز. تغيير لحن در جاهاي مختلف به صورت ملموس و استفاده از تكنيك هاي ديگر انواع هنري مثل تكنيك هاي سينمايي.» اين كلمات من بود آن بار، و اين بار هم انگار همان هاست.

3- اين داستان را نوشتم. بعد از آن «اين داستان مستهجن نيست» بود و بعدش «يكونات ريغماسي» كه اسم من شد. و بعد «ترس پيرزن از تاكسي خالي» كه تعرضي بود به اسم داستاني از يك دوست دوست داشتني. كه در داستان هم بود. و من هم بودم در داستانش. و بعد خطش زدم.

4- بي فايده. هنوز هست.

5- مرددم در گذاشتن اين داستان در وبلاگ. شايد اگر ترتيب نگارش را، ترتيب گذاشتن مي كردم اين ترديد را نداشتم. اما حالا حس مي كنم كه نوعي بازگشت به گذشته است. نوعي رجعت. نوعي نگاه به گذشته اي كه پشت كنكور بودم و توي سالن مطالعه ي دانشگاه منابع طبيعي مي نشستم و ديوانه وار مي نوشتم. مكان خوبي بود براي نوشتن. بيرون آفتاب بود. دانشجوها بين چمن ها قدم مي زدند. نوشته هاي روي ميزها را مي خواندم و گاه گداري در نوشته هام حتي مي آمدند.

6- اين داستان را مدتي قبل در سايتي گذاشته بودم. مقدمه بود يا باعث آشنايي من با كسي كه نه ماه زندگيم را عجيب و غريب، تنگ و تار، وگاهي زيبا كرد. پشيمان نيستم. نمي دانستم اين كاره است. نمي دانستم. پس نگاه كه مي كنم به اين نوشته، به اين متن كه الان يك فايل ورد است و هنوز مانده تا برود توي وب، فقط گذشته اي را مي بينم كه زجر كشيدم و در آخر، نتيجه اش يك ترم مشروطي بود بدون حتا يك واحد تخصصي كه پاس شود. و البته مصونيت.

7- همين بود. اميدوارم مهديه و سيما اين داستان را بخوانند.

8- گرچه هنوز مرددم.

 

 

 

لینک نوشته