خودم با ديگران   

 

 

 

داستان آخرم را انتهاي اين يادداشت گذاشته ام. مابقي افاضات است. ماحصل علافي.

 

1) پنج شنبه يك دي:

وضعيت پست مدرن: دوستي ديشب... راستي ديشب شب يلدا بود و رفته بودم از راه دانشگاه انجمن شعر. خر پرنمي زد. همراه چند نفر نشستيم و استادي سخنراني مي كرد و ما هم در گوشي حرف مي زديم. دوستي مي گفت كه چند سال قبل (آن زمان كه گرگان گرگان بود و استان نبود) شخصي ميانسال با ريش بلند و اوركتي كه به ريشش نمي خورد وارد اداره ي ارشاد گرگان شد. مي گفت ديدم همه مي خندن. نگو طرف مي گفته من پيغبرم و اومدم خودمو ثبت كنم. مراحل قانوني ثبت پيغمبري!!! حتمن موبايلش هم زنگ مي زند آيه جديد نازل شده!

از انجمن كه بر مي گشتم ساعت حدود هشت بود. خيابان ها بر خلاف انتظارم شلوغ بود. مردم دسته دسته مي ايستادند جلوي ويترين مغازه ها و پياده رو را سد مي كردند. به بي خيالي معقول و آرامش عجيب و نگاه مشتاقشان به اجناس احساس حسادت كردم. يادم از چند شب قبل مي آيد خيلي قبل شايد دو هفته كه هوا مه آلود بود و بر كه مي گشتم توي راه فقط تا چند قدمي را مي توانستم ببينم به يك بلوار رسيدم تيرهاي چراغ برق در مه محو مي شدند و فقط نور چراغشان تا آن دورترها بخار آلود در ميان مه ديده مي شد. از تماشايش احساس خوشبختي كردم نمي دانم چرا. براي دوستي تعريف كردم. فكر كرد مه اينجا مثل تهران خودشان از دود است.

 

2) چهار شنبه سي آذر:

 اندي ترانه اي دارد كه در آن مي گويد:

اين هيجان عشقه و هوس نيست

و در همين حال مرتضي نيز آهنگي دارد كه مي گويد:

به جز عشق تو در من هوسي نيست

 

حال سوال اساسي كه باتوجه به اين دو ترانه مي تواند مطرح شود اين است كه عشق هوس است يا نه؟

چرا كه اندي در ترانه ي خود عشق و هوس را از هم جدا كرده و به طور ضمني بر هوس مهر مردود مي زند در حاليكه مرتضي عشق را هم يك هوس مي داند. شايد بهترين توضيح و توجيه اشاره به آن كلام گهربار بهرام صادقي باشد كه مي فرمايد:

«عشق از شاخه ي گل شروع و به زير لحاف ختم مي شود»

پس اگر همخوابگي را صورت نهايي و غايي عشق بدانيم هم كلام اندي درست است و هم مرتضي. و در مورد مرتضي اين نكته را نيز خاطر نشان كنيم كه با دورانديشي و ديدي آگاهانه صورت نهايي را نيز مد نظر قرار داده و اگر كلام مرتضي را سرلوحه قرار دهيم آنگاه در راه عشق ديگر نيازي نيست كه كلي عشقولانه رفتار كنيم و كلي پول خرج كنيم و مودب باشيم و بعد از چند ماه (و گاهي سال) بالاخره يه دستي به معشوقه بزنيم (مبادا به افلاطوني بودن عشق ما شك كند) و شايد روزي روزگاري به مراد دلمان رسيديم. بدين طريق ترانه ي مرتضي باعث صرفه جويي بسيار در وقت و هزينه مي شود و از همين جا پيروي از كلام گهربار ايشان را به تمامي خوانندگان اين وبلاگ توصيه مي كنم!

 

3) دوستي داستاني خواند كه بسيار لذت بردم. ايناهاش:

 

اين روياي من نيست:

كنار دريا؛ درحالي كه با يك پري دريايي واقعي لاس مي زنم، شامپاين سبز سر بكشم و قرار باشد ناهار يك بوقلمون درسته بخورم و بعد از ظهر، اسكي رو آب، بعد دعوت كردن پري دريايي به اتاق خاب و تا صبح از شكست هاي عشقي حرف زدن و صبح حمام شير و بعد از صبحانه با خاويار و عسل و نان تست و يك ليوان آب گريپ فروت و چندتا خرما و يك موز و هرچيز ديگر كه بتواند انرژي مصرف شده ي شب پيش را به من برگرداند.

من يك كارمند ساده ام كه اتفاقا آدم ساده اي نيستم.

البته درستش اين است كه افعال را ماضي صرف كنم: من كارمند ساده اي بودم كه اتفاقا آدم ساده اي نبود.

صبح ها مي رفتم چاپخانه، حروف چيني مي كردم، بدون اينكه به محتواي متن توجه كنم. پاراگراف ها اهميت شان را برايم از دست داده بودند. چراكه دريافته بودم معنا چيزي جز مزخرفات نيست. توهماتي پوچ ومسخره كه وقت آدم رامي گيرد.

از اين كه كارم در تضاد با ايده ام بود هم ناراحت نبودم، چون ايده ها هم معنامندي را ايجاد مي كردند و من هيچ معنامندي اي را نمي فهميدم.

با اين حال كاملا واقف بودم كه زندگي با همين توهمات است كه لذت بخش است. اما هيچ وقت آرزوي زندگي اي لذت بخش نداشتم.

دلم مي خاست بيهوده زندگي كنم، مردنم هم مهم نباشد يا باشد، چه فرقي داشت. من يا او.

تا اين كه او آمد، مثل فرشته ي نجات. اول قرار شد فقط هم كار باشيم ولي بعدا يك نفر را پيدا كردم كه به هيچ چيز اهميت نمي داد. و در كمال حماقت برايم مهم شد.

مي خواهم ماجرا را از جاي ديگري شروع كنم:

شليك سريع بود، درد با آن كه خيلي بود سريع تر از آن تمام شد كه حس اش كنم. افتادم جلوي پاهايش. دستم را گرفت و با دشواري كشيد طرف چاله اي كه خودم كنده بودم، انداختم آن تو بعد رويم خاك ريخت. آن تنها باري بود كه ترس را واقعن حس كرده بودم. با اين كه خودم از او خواستم وسوسه شده بودم فرار كنم. اما فرار نكردم.

اينجا جاي مناسبي بود. عمق جنگل نمور خيلي زود كرم ها دخلم رامي آوردند و هيچ چيز از من نمي ماند.

او سوار ماشينش شد و رفت. حتمن كسي به او شك نمي كرد. او تنها كسي بود كه من حاضر بودم به حرف هايم گوش بدهد. مي توانست با خيال راحت پول هايي را كه همه ي اين سالها مخفي كرده بودم بردارد و به يك جزيره ي رويايي سفر كند و آن جا بتواند با زيباترين و پولدارترين پسرهاي دنيا لاس بزند.

اين كار را هم كرد اما وقتي برگشت حامله بود پولي هم در بساط نداشت و چون اين جا را ديگر نمي توانست بي خيالي طي كند رفت يك شهر ديگر شد كلفت يك خانه ي اعياني و البته تا آن موقع هم زاييده بود هم چهره اش بعد از زايمان پخته تر و تو دل برو تر شده بود و لابد آقاي خانه هم مرد عياشي بود، پس تعجبي ندارد اگر با  يك بچه در بغل . يك بچه در شكم آن جا را هم ترك كند. والبته هيچ كس به زني كه دو بچه ي مشكوك داشته باشد اطمينان نمي كند.

اما واقعيت اين است كه آن خانه ي اعياني اصلن آقايي نداشت. تنها مردي كه به آن جا رفت و آمد داشت يك دائم الخمر بود كه توجهش تنها معطوف به خانم جوان و زيباي خانه بود و البته الان سه سال بود كه خانم سعي مي كرد از او بچه دار شود اما بچه را مي انداخت.

حبيب موسوي بي بالاني

 

4) دوشنبه بيست و هشت آذر:

صبح ساعت نه بيدار مي شوم نيم ساعت توي رخت خواب غلت مي زنم كدام كلاس را از دست دادم گرچه اهميتي ندارد اين ترم رسما كلاس نرفته ام بلند مي شوم حس صبحانه نيست يك تكه كيك برمي دارم و يك شيشه شير نجوشيده سر مي كشم كامپيوتر را روشن مي كنم خوب چرا روشن كردم نمي دانم آهنگ مي گذارم حالم را بهم مي زند فيلمي را كه توي اين هفته ده بار نگاه كردم باز هم مي گذارم نصفه بلند مي شوم تازه مي روم دست شويي توي آينه به خودم نگاه مي كنم زير چشمهام گود افتاده لعنت به اين زندگي بار آخرم بود باور كن / مي آيم توي هال يك آهنگ متال مي گذارم يك ساعت تمام با ريتمش شنا مي روم وقت ناهار مي شود كسي نيست ناهار تنها هستم بلند مي شوم ماهي را تميز مي كنم با برنج گرم مي كنم و مي خورم لباس مي پوشم وسوسه ي عجيبي دارم قبل از كلاس بروم كافي نت ولي كلاس نيم ساعت ديگر است و قبلش بايد ارشاد هم بروم كليد تالار دست من جامانده توي جيبم صدا مي دهد جرينگ جرينگش عذاب آور است دسته كليد كل تالار فخرالدين اسعد توي جيب من هاه مي توانم بروم سرقت / تاكسي سوار مي شوم كرايه يك مسير را دو مسير مي گيرد مي گم مي گه همينه كرايه مي گم باشه پس صبر كن شماره پلاكت رو يادداشت كنم داد مي زند كه برو بنويس من رو از چي مي ترسوني من اينم اينم اله بله مي گويم اره عمت هم همينو مي گفت شروع مي كند به فحش / مي روم تالار كليد را به نگهباني مي دهم و از يك فرعي مي روم به سمت دانشگاه منابع طبيعي جلويش مي ايستم تاكسي مي گيرم پشت سرم سه تا از دخترهاي دانشگاه نشسته اند يكيشان از نزديك مي شناسدم شروع كرده اند بلند بلند خنده و كرم ريختن اعصاب ندارم به ايستگاه سرويس مي رسم سرويس دانشگاه رفته باز تاكسي مي گيرم باز همان سه تا پشت سرم سوار مي شوند مي روم كلاسي كه بار اولم است بعد از اين همه كه از ترم گذشته يارو ولي حضور و غياب نمي كند وقتم تلف شد وقت چي مي آيم بيرون مي روم كافي نت سلام كجايي تو هست نصفه دي سي شد انگار مي آيم بيرون نيم ساعت بعد باز مي رم خبري نيست مي آيم مردد كه ساعت چهار جلسه است و بروم و بعد بروم كانون دوست داران كتاب يا اول بروم خانه و ساعت شش يك راست بروم كانون مي آيم خانه مي نشينم لبه ي تخت برادرم مثل خرس خوابيده نگاهش مي كنم چه آسوده / بلند مي شوم مي روم كانون داستان مي خوانند حالم را بهم مي زند مي آيم بيرون توي خيابان به چند تا از برو بچ برمي خورم مي روند باشگاه اصرار مي كنند كيفم را نگاه مي كنم تهش هنوز چيزكي هست مي روم چهار سال است اسنوكر بازي نكرده ام تا آخر شب سه دست همه را مي برم توي راه برگشت كلي شوخي مي كنند و همراهشان مي خندم نمي دانم به چي مي رسم خانه ساعت يازده لباسم را در مي آورم باز بهتر از شب قبل بود كه تا ده توي قهوه خانه وسط دود سيگار و مكانيك ها و لات و لوت ها نشسته بودم نمي دانستم براي چي / همه خوابند شام را تنها مي خورم دراز مي كشم روي تخت نور لامپ چشمم را مي زند مي بندم يادش مي افتم به خودم مي گويم فراموشش كن / ولي نمي توانم بلند مي شوم از جلوي همان آينه رد مي شوم كه فقط يك بار برايش گفتم جلويش بايستي ديگر فراموش شده / دراز مي كشم كتاب باز مي كنم پوست انداختن را نصفه ام بعد سه چهار صفحه خوابم مي برد صبح بلند مي شوم كسي رويم پتو انداخته ساعت نه است دهنم گس شده يك هفته است مسواك نزده ام

 

بعد تازه داستان هم مي خواهم بنويسم هاه

 

5) اما نوشتم. اما فكر مي كردم نشود به همين خاطر داستاني از دوران كودكي را تايپ كردم بگذارم اما شد و جالا هر دو را مي گذارم. اول داستان قديمي. مال دوره ايست كه هيچ تجربه اي نداشتيم و فقط اوهام بود. كمي بخنديد:

 

 

--«مرثيه به نام ليلا»--

كنار پنجره بوديم؛ من و ليلا: عبور يخزده ي عابران را نگاه مي كرديم و من حجم دقايق سرد و سيال را ميان تيك تاك زمخت ساعت گم مي كردم. سالها و ماههاي پژمرده و پلاسيده را زير پايمان داشتيم و بي توجه به رنگ دستهايمان، عبور گيج و خسته ي رهگذري را تماشا مي كرديم كه كلاهش در باد قوس يك سهمي را رسم مي كرد. قطرات روي شيشه انتظار دستهايمان را مي كشيد و من بهت زده انتظار دستهاي او را داشتم. اين بود كه سرمايي را كه از ميان درز شيشه بر ما مي وزيد نمي ديدم و فقط نگاه او را حس مي كردم كه بي تفاوت خيابان را نگاه مي كرد. پس حجم دقايق سرد و سيال را همچنان در ميان تيك تاكي كه در زواياي تاريك اتاق مي پيچيد مي شمردم؛ اين را به او گفته بودم... شكستگي شيشه را نشانم داده بود. گفته بود «چرا؟» و من شرمزده دست گناهكارم را پشتم پنهان كرده بودم.

حركت عابران از آن بالا، انگار خط سيري غلط انداز را در بوران طي مي كرد، من بيشتر دوست داشتم ماشين ها را نگاه كنم؛ رهگذران سريع و چالاكي كه هيچ حرمتي براي نگاه مشتاق و سكوت ساكن و سرد ما قائل نبودند؛ اين بود كه مطمئن بودم تنها نگاه من است كه در سكوت ما رد و بدل مي شود: چشمهايش زيبا بود: طوري جلوي آينه نشسته بود و موهايش را شانه مي زد انگار جزئي از يك مراسم است؛ موهايش شلاله روي شانه هايش ريخته بود و دستش، بي جهت، شانه را بين آنها مي گرداند. نگاهش به من افتاد. دستش متوقف شد. خيره نگاهش كردم. سرش را به طرفي كج كرد. طرف چپ. و چهره ي آينه بود كه لبخند زنان با موهايش كه بر شانه ي راستش ريخته بود بازي مي كرد و تقارن غريب اين منظره را به رخ من مي كشيد و دست من، وحشت زده از اين غرابت، بيهوده در جستجوي يك تكيه گاه بود. خواستم بنشينم. نگاهش نگران شد. منصرف شدم و پاكشان كنار ديوار روي زمين نشستم. چشمهايم را بستم.        ساعت ديواري تيك تاك غريب خود را از سر گرفت. من تلاش بي رمق اشباحي را كه از درون تاريكي مي تراشيدم با تيك تاك ساعت هماهنگ مي كردم؛ تلاش هاي بيهوده ي مرداني كه براي به دست آوردن دل زنان قيفي شكل، گلهاي موهوم از جنس تيرگي را به آنها هديه مي كردند، دلهاي خام رام مي شد، بوسه هاي تف آلوده رد و بدل مي شد و عشق هاي مشروع پديد مي آمد: بله... من هم اين داستان قديمي را شنيده بودم كه همه ي ما بالاخره روزي مي ميريم يعني روح ما از بدن جدا مي شود و به آسمان ها پرواز مي كند و الي آخر. ولي در حاشيه ي اين توهمات و شبگردي هايم در فواصل اتاق ها سايه اي از مرگ را در چشمان اشباحي كه از سياهي مي ساختم مي ديدم كه نوك پيكانشان به سمت من نشانه رفته بود و من كه وحشت زده از اين سو به آن سو مي دويدم هيچ راهي براي فرار از اين قسمت سراغ نداشتم.

امتداد توهمم را به اتاق بردم و حرص زنان به تاريكي كه مثل گرد بر اشيا اتاق مي نشست نگاه كردم. چند بار به اين طرف و آن طرف رفتم. ليواني آب خوردم. صندليها را جا به جا كردم و درها را عمدا محكم بستم. اما او همچنان به خيابان مي نگريست. انگار كه من نبودم، آنجا نبودم. انگار حضور من حذف شده بود. حس كردم اگر زمين لرزه هم بيايد از كنار آن پنجره تكان نخواهد خورد: «واي چه منظره اي!» را گفت و صاف رفت كنار پنجره. كيفش را همانجا روي صندلي رها كرد و مشغول تماشاي خيابان شد. ساكت بودم. لحظه اي به من نگاه كرد. شايد منتظر بود چيزي بگويم. اما من هيچ حرفي نداشتم. هيچ. و فقط خلايي را حس مي كردم كه از تماشايش در پهلوهايم موج مي زد و سر انگشتانم كه تير مي كشيد و تنها كاري كه كردم اين بود كه به تاييد سر تكان دادم «آره». سكوت ما داشت طولاني مي شد كه پرسيد «اون چيه؟ اونجا كجاست؟». دستش ده طبقه پايين تر را نشان مي داد. سمتي از چهار جهت فرضي خيابان كه در عبور و مرور عابران گم بود. كنارش ايستادم. نمي دانستم. جملات سردرگم انتظارمي كشيدند و سكوت مرز بين ما را از يك خط باريك به يك ديوار بدل مي كرد. دستش لبه ي پنجره ضرب گرفت. بعد انگار احساس كرد غريبه است. مانتواش را در آورد و گذاشت روي صندلي و شروع كرد به پرسه زدن در اتاق. صداي قدمهايش ضربات ساعت را تداعي مي كرد. آسمان بيرون ابري بود اما وقتي باران گرفت كه نشسته بود جلوي آينه: صداي قدمهايش بر پله ها نزديك شد. كف دستم خيس عرق بود و زانوهايم مي لرزيد. انگار از درون گر گرفته بودم. دستش را كه دراز كرد اول دستم را با پيراهن خشك كردم. خنديد. گفت «خوبي؟» گفتم «ها... آره بد نيستم» و بعد انگار انتظار چيز بيشتري را داشت كه گفتم «راحت پيدا كردي؟» گفت «آره... سر راست بود» و نگاهي به اطراف انداخت. مانده بودم چه بگويم كه گفت «واي! چه منظره اي!» و رفت كنار پنجره: كيفش از لبه ي صندلي سر خورد. چشمم را باز كردم. از توي آينه به من نگاه مي كرد. شانه را گذاشت و لبخند زد. انگار آخرين اميدش بود. رفتم كنارش. دوباره لبخند زد. طوريكه انگار كار ديگري بلد نبود. دستم مي لرزيد. پشتم پنهانش كردم. سرش را به اطراف تكان داد. موهايش پراكنده شد. سرش را عقب داد و زد به شكمم. آرام دستم را لاي موهايش فرو كردم: قطرات باران به شيشه مي خوردند و صداي عبور و مرور ماشين ها، صداي پاشيدن آب بود به اطراف. قهوه اش نصفه مانده بود و خودش داشت عكس هاي روي ديوار را نگاه مي كرد. به هر عكس كه مي رسيد مي پرسيد تا مي گفتم. گفت «اين كيه؟» گفتم «عموم» گفت «اين يكي؟» گفتم «پدرم» گفت «اينا چي؟». رفتم كنارش. گفت «اين؟» «داداشم» «اين؟» «دختر عموم» «اين؟» «خاله ام» «اين؟» «خودم». گفت «تو؟» گفتم «آره خب» گفت «پس چرا اصلا شبيه ات نيست؟» گفتم «پس اينا رو چي مي گي؟» و بردمش طرف ديگر اتاق. خواستم عكس را نشانش دهم. دستم مي لرزيد. پشتم پنهانش كردم. آرام كنارم ايستاد. شانه اش به شانه ام مي ساييد و از گوشه ي چشم بود كه قوس و قعر تنش را تماشا مي كردم. وقتي آلبوم ها را نگاه مي كرد كنارم نشسته بود بعد رفت جلوي آينه و مشغول شانه زدن موهايش شد؛ دستش به طرف دكمه هاي پيراهنش رفت كه دستم را از لاي موهايش بيرون آوردم، پشت كردم و كنار پنجره، به تماشاي خيابان ايستادم: كنار پنجره بوديم؛ من و ليلا: عبور يخزده ي عابران را نگاه مي كرديم و من حجم دقايق سرد و سيال را ميان تيك تاك زمخت ساعت گم مي كردم. ليلا دكمه هاي پيراهنش را يكي يكي باز مي كرد و انگار سالهاي عمر من، بهارها و تابستانها، آذرها و اسفندها را يكي يكي از ميات تارهاي سياه سرم جدا مي كرد و به كف اتاق مي ريخت... من حجم دقايق سردو سيال را ميان تيك تاك زمخت ساعت مي شمردم و ليلا دكمه هاي پيراهنش را يكي يكي باز مي كرد و من حجم دقايق سرد و سيال را ميان ميان تيك تاك زمخت ساعت مي شمردم و ليلا دكمه هاي پيراهنش را يكي يكي باز مي كرد و من حجم دقايق سرد و سيال را ميان تيك تاك زمخت ساعت مي شمردم تا دست ليلا هر بار شمارشم را مختل كند. انگار جزئي از يك مراسم بود كه اينطور با طمانينه دكمه ها را باز مي كرد. انگار مي خواست رازي را فاش كند... شايد دو تا... حتما و دو... غروب در راه را ميان شعاع هاي نور نگاه... ليلا بود كه با تق تق كفش هايش از پله ها بالا مي آمد. ليلا. ليلا و سه... عبور يخزده ي عابران را نگاه مي كرديم و حجم دقايق غليظ و مواج را مي شمرديم. روزها و هفته هاي عمرم را زير پايم داشتم و ليلا با هر حركت شنبه اي ديگر را به زير پا مي انداخت و چهار/ /قطرات باران به شيشه/ /عابراني كه فرض و سريع راهشان را مي گشودند مثل يك توهم گذرا از ميان جمعيت مي گذشتند/ /جمعيت/ /با فانوس هزار توهم. جمعيتي كه با صداي لااله الا الله پيكري را به سوي قبله اي موهوم بر دوش مي برد و پنج/ /خيابان كه با حركت غلطان اين موج يك رودخانه انگار و شش/ /مردي از آن بين مي گفت «سلام آقا... فكر باران را هم نكنيد... آن زن كيست كنارتان آقا؟... مال شماست؟... آه عذر مي خواهم... مي دانم كه چنين آدمي نيستيد... حتما او همسر شماست كه با سينه هايش روي شيشه نقاشي مي كند... اين زن من است آقا... خونريزي كرد و مرد... پيش مي آيد آقا... خودتان را ناراحت نكنيد...» گيسوي گشوده ي زن انگار دسته گلي بود كه تابوت را بدرقه مي كرد/ /جمعيت انگار از من مي گريخت و من من ديگر و هفت/ /مي تواني پيراهن قرمز بپوشي/ /فرقي نمي كند/ /دسته گل يادت نرود و هفت/ /بيل و كلنگ را من مي آورم و هفت/ /و هفت/ /پيراهنش مثل يك خيال گنگ دور كمر گشاده ي شلوارش افتاده بود و هفت/ /مشت گره كرده ام را به شيشه ي پنجره كوبيدم/ /شكستمش/ /خرد هاي شيشه ميان قطرات باران گم شد/ /من نشكستم و هشت/ /انگار خرده هاي شيشه را به عورتش مي ماليدم/ /من نه/ /دستم بود من نبودم/ /من نبودم و هشت/ /ليلا ضجه مي زد و هشت/ /دستم بود/ /من نبودم من نبودم/ /و هشت/ /ليلا با رانهاي خوني مچاله بر و هشت/ /دستان جمعيت كه انگار در انتهاي فرضي خيابان درجا و هشت/ /هشت/ /هشت/ /...

دست لرزانش خرده هاي شيشه را نشانم داد. شرمزده دست گناهكارم را پشتم پنهان كردم. لبهاي بي رمقش نجوا كنان گفت «چرا؟» و من... من... لعنت بر من! از پشت مه سرخ رنگ و فاجعه ي جاري بر كف اتاق هنوز مي ديدمش... ليلا... ليلاي من... ليلا... ليلا...

گذر سرخ خونش را شايد نگاه مي كرد و من، بهت زده از سكون اين منظره، زانو زدم و تكه تكه تنش را براي زفافي كه در راه بود كنار هم چيدم: كنار پنجره بوديم؛ من و ليلا:

 

-----------------------------------------------------------

پ.ن: آه! سكوت سرد و سيال!... عبور يخزده! عجب خل و چلي بودم اون موقع!!!

 

و داستان آخرم:

 

عاشقانه در دو نسخه

 

 

نسخه ي اول

 

اين داستان ماجراي عاشقانه ي من و يك خانومي است و مثل همه ي داستانهاي عاشقانه، چهار لحظه ي حساس و كليدي دارد چرا كه در عشق چهار لحظه مهم وجود دارد: ديدار اول، به هم رسيدن، جدايي و پس از مدتي همديگر را دوباره ديدن.

اين داستان مطابق اين چهار لحظه به چهار بخش تقسيم شده.

بخش اول داستان ماجراي ديدن ماست. در بخش دوم ما به هم مي رسيم و تا بخش سوم با هم هستيم. در بخش سوم از هم جدا مي شويم و در بخش چهارم همديگر را دوباره مي بينيم.

 

بخش اول: خانم را در يك روز سرد پاييزي ديدم. توي ايستگاه ايستاده بود و منتظر تاكسي بود. توي يك تاكسي از جلويش رد شدم و تماشايش كردم.

بخش دوم: خانم را بار دوم در همان ساعت همان ايستگاه ديدم. از كنارش رد مي شدم. منتظر تاكسي بود. بهش رسيدم.

بخش سوم: از كنارش رد شدم. منتظر تاكسي بود. نمي دانم رد شدنم را نديد يا خودش را به نديدن زد.

بخش چهارم: خانم را روز بعد هم در همان ايستگاه ديدم. منتظر تاكسي بود. توي يك تاكسي از جلويش رد شدم. جلوتر برگشتم و نگاهش كردم. هنوز تاكسي را نگاه مي كرد.

 

 

 

نسخه ي دوم

 

اين داستان ماجراي عاشقانه ي من و يك خانومي است و مثل همه ي داستانهاي عاشقانه، چهار لحظه ي كليدي دارد. در عشق چهار لحظه مهم وجود دارد: ديدار اول، به هم رسيدن، جدايي و پس از مدتي همديگر را دوباره ديدن.

اين داستان مطابق اين چهار لحظه به چهار بخش تقسيم شده.

بخش اول ماجراي ديدن ماست. در بخش دوم ما به هم مي رسيم و تا بخش سوم با هم هستيم. در بخش سوم از هم جدا مي شويم و در بخش چهارم همديگر را دوباره مي بينيم.

 

بخش اول: خانم را در يك روز سرد پاييزي ديدم. توي ايستگاه ايستاده بود و منتظر تاكسي بود. توي يك تاكسي از جلويش رد شدم و تماشايش كردم.

بخش دوم: خانم را بار دوم در همان ساعت همان ايستگاه ديدم. از كنارش رد مي شدم. منتظر تاكسي بود. بهش رسيدم.

بخش سوم: از كنارش رد شدم. منتظر تاكسي بود و افقي را نگاه مي كرد كه يك ميدان بود با آبنمايي يخزده در وسطش و زنجير دورش كه روزهاي آفتابي مردم مي ايستادند جلويش عكس يادگاري مي گرفتند بگذارند توي آلبومشان تا سالها بعد كه نوه ي پسريشان را بغل كرده اند آلبوم را ورق بزنند و به ياد روزهاي گذشته اشك توي چشمشان جمع شود بگويند چه روزهايي بود نوه بي توجه يقه شان را بكشد و بخواهد آلبوم را ورق بزند مادرش بيايد بايستد بالاي سرشان و از روي دستشان عكس ها را نگاه كند بچه را بغل كند ببرد بگويد وقت خواب است عزيزم باشه الان مي آم جلوي آينه ايستاده براي اينكه نام آينه بيايد روي يقه اش لكه ي قهوه مانده به صداي اخبار شبانگاهي گوش مي دهم پدرم نيمه هاش خوابش برده آلبوم عكس هاي قديمي روي پايش باز است

بخش چهارم: خانم را روز بعد هم در همان ايستگاه ديدم. منتظر تاكسي بود. توي يك تاكسي از جلويش رد شدم. جلوتر برگشتم و نگاهش كردم. هنوز پدرم را نگاه مي كرد كه برق فلاش صورتش را روشن كرد انگار به نوه هاي نداشته اش فكر مي كرد.

 

 

پنج شنبه / بيست و پنجم / آذر / هشتاد و چهار / يكونات

 

 

 

 

لینک نوشته