خودم   

 

بنا به خواست بعضی اين يادداشت از ده خط تجاوز نخواهد كرد:

 

در رابطه با مورد قبلی من ديروز در كمال وقاحت پاشدم رفتم حوزه. رئيس جلسه نزديك بود گريه اش بگيره. بهم گفت ديگه نيا. من هم بيرون جلسه در يك حركت قابل پيش بينی (!) تصميم گرفتم تمام ايل و تبارش رو به خانه ی بخت بفرستم. حالا از طرف مادری يا پدري.

اين هم يك شعر يا چيز ديگه از من:

 

اما من سرمای صبح گاهی را از درون باد صبح درك نكردم.

پنجره كه گشوده شايد شود و بادی كه صبح است به درون آورد.

نقش شمايلهايی كه من است و شايد بشود از وحشت بر خود بلرزد و با آه چه سرد است نهان كند.

شمايلهايی كه مثل قاعده گی سرخ بر خط خطی هايش دارد و (سرخ   سرخ   سرخ) شكلی از درخت بر خود بگيرد.

شايد ان وقت برگها صدای خش خش صبحگاهی خود را از باد صبحگاهی باز پس (از سر) بگيرند.

درخت سبز است.

برگ سبز است.

خون سبز است.

باد صدای هر خش خشی را مثل يك اه در گوشم جلوه دهد و آنگاه سبز جاری در حياط را همچون نشانه ی يك بلوغ تازه تلقی كنم.

(حتمن بايد عطسه بزنم من در آن لحظه شايد نسيمی بوزد به جای باد صبح كه برگها می لرزند و شمايلهايی كه بر ديوار خط خطی ست صليب كاغذی شود از شرم و بعد كه پنجره را بستم عطسه زنان از الوهيت احساس سرما كنم و شرمگينانه به گوسفندانی چشم بدوزم كه اينسان وقيحانه حواری من می ناميدشان.)

..............................................................................................

(شرمنده انگار تجاوزه رو كرد-تا بعد)

 راستي:‌ خرمگس يكی از شخصيت های مورد علاقه ی منه شمای لال!

 

لینک نوشته
   خودم با ديگران   

 اول- اين يادداشت دوم اين وبلاگه. اولين چيزي كه ممكنه براتون سوال بشه اينه كه يكونات ريغماسي يعني چي؟ و اين شخص كيه؟ كه خوب اين يه سوال ديگه ست. به هر حال من چند وقت قبل يه يادداشت گذاشته بودم تو پروفايلم تو كلوب، اينجا هم ميذارم شايد يه كمكي باشه به حال شماهايي كه كيستي من براتون مسئله ست!

 

اندر احوالات من و پروفايلم

 

مشخصات: اين پروفايل شخصي است يكونات ريغماسي نام. حدود بيست سال سن دارد. متولد بيست و دوم مرداد ماه هزار و سيصد و شصت و چهار است در بيمارستان دزياني ساعت يك نيمه شب. در گرگان متولد شده و در طول بيست سال عمر پر بار خويش به ندرت اين شهر را ترك كرده و تمام خصايص متولدين مرداد در مورد وي صادق مي باشد: مغرور است. شاد و پر حرف است. سر زنده است. خوش تيپ است. به نفع خودتان است توي چشمهاش نگاه نكنيد.

از بين تمام حيوانات به ببر علاقه دارد. گرچه چند سال قبل كه اول دبيرستان يا دوم يا سوم بود (يك سني كه به همچين حركتي بخورد)  يك نفر از اين فالها هست اسم حيوان مي دن مي گن انتخاب كن رنگ مي دن مي گن انتخاب كن اسم مي دن مي گن انتخاب كن از همونا آورد و يكونات از بين گوسفند و اسب و شتر و گاو و خوك و از اين قبيل حيوانات ببر رو انتخاب كرد الان هم همينو انتخاب مي كنه گرچه ممكنه بهش بگن (اون موقع هم گفتن) كه تو آدم مغروري هستي. يكونات ريغماسي مي گويد ‹‹هستم!›› گرچه نسبت به حيواناتي نظير مار دو سر، سگ سه سر، اژدهاي چهارسر و از اين جك جونورا هم بي علاقه نيست.

 

شايعه: يكونات ريغماسي داشت توي خيابان راه مي رفت مي آمد اين طرفي اين يادداشت را براي شما بگذارد كه توي راه بچه ي همسايه را ديد كه البته در مورد ظاهرش بايد گفت با خواهرش مو نمي زند. گرچه (مي گويند) خواهر وي به امر فحشا اشتغال دارد، مادرش نيز. ولي يكونات ريغماسي تا كنون آن طرفي نرفته. فقط (خودش مي گويد كه) در بين تمام دخترهايي كه تا كنون ديده دختري را نديده كه از لحاظ فيزيكي به دختر همسايه (قبلي نه. يكي ديگه) برسد. الحق كه خفن خوش هيكل است گرچه سحر مي نامندش ولي كاشف به عمل آمده كه نامش در شناسنامه صغري مي باشد. خدا به خير كند. دوشيزه ي محترمه ي مكرمه ي فلان فلان فلان فلان صغري فلاني آيا وكيلم شما را به عقد دائم آقاي يكونات ريغماسي... نه حرفش را هم نزنيد.

 

اوضاع فعلي: يكونات ريغماسي الان يكي از دندانهايش را از دست داده كه دارد اين يادداشت را مي نويسد. هوا گرم است. خطوط مشكل دارد. اين رونوشتي بدون اصل است. يكونات ريغماسي دلش براي دندانش تنگ شده.

 

موفقيت: يكونات تازه دندانش را از دست داده بود از مطب دكتر آمده بود بيرون و با باباش رفته بود داروخانه داروهايش را بگيرد. چند تا مسكن و از همين چيزها. يكونات چشمش به يك عدد تيغ ژيلت مچ تري توربو افتاد قند تو دلش اب شد سيخ كرد و در يك حركت باباهه رو يه خروار خرج انداخت و يكي از همينايي كه گفتم همراه با تيغ يدكي هشت تايي ابتياع كرد. جالب است. بابا اعتراض نكرد.  گرچه بابا سالي دو بار شهريه دانشگاه آزاد يكونات را مي دهد و اين تابستان هم پول ترم تابستاني را داده چونكه يكونات خان از هجده واحد فقط شش واحد را پاس كرده ولي همچين حركتي از او سابقه ندارد. همين پرويروز بود كه به خاطر قبض تلفن (هشتاد و سه هزار و سيصد و پنجاه تومان و دو شاهي) با او دعوا كرده و به همين خاطر است كه يكونات مي آيد كافي نت و از خانه كانكت نمي شود. البته به خاطر اينترنت بازي اين قدر قبض زياد نيامده بلكه همه اش پول تلفن است. خارج شهر. موبايل.

 

يكونات ريغماسي با بند قبل زياد حال نكرد. دوباره مي رود سراغ اوضاع فعلي.

 

اوضاع فعلي: بي حسي خيلي باحال است. اين را يكونات ريغماسي به بابايش گفت وقتي با هم توي مطب نشسته بودند و يكونات يه وري بود به خاطر بي حسي و دنبال يه آينه مي گشت كه توش خودشو نگاه كنه (راستي لقب يكونات در دانشگاه اينه مي باشد) و حس مي كرد لبش كلفت شده. كلفت مثل لب سياه پوستا گرچه يكونات زياد نسبت به ديگر نژادها خوش بين نيست ( نژاد پرست نيست.  خاطره بد دارد) ولي كمي تا قسمتي ياد باب مارلي و جيمي هندريكس افتاد. (اين اسما رو نوشت تا شماهام بفهمين يه چيزي حاليشه) به هر حال به بابايش گفت بي حسي چه باحاله و بابايش گفت اوناييكه سكته مي كنن همين طوريه ديگه كنترل عصبشونو ندارن و يكونات فكر كرد ديد زياد به اين حالت علاقه ندارد.

خلاصه موقعي كه اومدن بيرون از مطب و رفتن داروخونه و باباهه خرج افتاد (غير از پول ويزيت دكتر)  و به يكونات سفارش كرد كه فوري بياد خونه و توي راه تو آفتاب راه نره آب نخوره حرف نزنه و بعد يكونات سوار يه تاكسي شد كه رانندش پر حرف بود و يكونات انقد هي با اوهوم آه اه اوه جواب داد كه يارو شاكي شد و يكونات عوض انبار جهاد سازمان اب پياده شد كه بياد كافي نت تا اين پيغام رو براي شما بذاره كه پسر همسايه رو ديد كه در مورد مشخصات ظاهريش بايد گفت با خواهرش مو نمي زنه. گرچه مي گن خواهره آره و اينا ولي يكونات تا به حال اونوري نرفته جان شما. فقط گاه گداري پشت پنجره واميسته به راه رفتن دختر همسايه نگاه مي كنه كه قدرتي خدا انگار آدامس مي جوه ولي شنيده كه اسم دختره تو شناسنامه صغري استه. وامصيبتا! يكونات ياد اين موضوع كه مي افته يهو تمام حس و حالشو از دست مي ده دپ مي زنه مي ره تو اتاق مي شينه كتاب مي خونه. شعر.

من عاشق توام يعني حجمي كه درد مي كند از سرم بزرگتر است / من عاشق توام يعني هيچ وقت جز در خيال تو من معني نمي دهم / من همه ي سعي ام را كرده ام كه در دنياي بهتري از خواب برخيزم / حال كه خيالم را پس نمي دهي چشمم را مي بندم و به دنبال تو من محو مي شوم  

 

نكته: يكونات به هيچ عنوان نسبت به دختر همسايه احساس لاو و از اين برنامه ها ندارد. فقط مي گويد كه بركت خداست و بايد فتبارك الله گفت به خالق چنين لعبتي.

 

دختر ميز بغلي آينه دارد.

 

يكونات در آينه كه نگاه كرد خواست چيزي بگويد تا ببيند حرف زدنش چه فرقي كرده. ديد كجكيست. لبخند زد. ياد لانگ جان سيلور افتاد.

 

اوضاع فعلي: ديگر موضوعي به ذهن يكونات نمي رسد. اگر شما چيزي مي خواهيد بگوييد. بنويسيد. تا دو ساعت ديگر اثر بي حسي مي رود و درد شروع مي شود. گرچه دندان درد درد لذت بخشي ست. آدم ارضا مي شود. به ارگاسم مي رسد!!!

 

الغرض: يكونات اين سطرها را نوشت براي آنانكه مي خواهند قدري بيشتر او را بشناسند. گرچه خودش مي گويد بي فايده است. خودش هم خودش را نمي شناسد.

 

 -----------------------------------------------------

 

دوم- يه خبر سوخته(البته براي گرگاني ها): چند وقت قبل تو حوزه يه برخوردي پيش... اصلا مي دونين حوزه چه جور جاييه؟ حوزه هنري يه نهاده وابسته به سازمان تبليغات اسلامي كه در زمينه هاي مختلف فرهنگي براي اعتلاي (!) فرهنگ اين مرز و بوم تلاش ميكنه! خبرگزاري داره. انجمن شعر داره و نشزيه داخلي و از اين چيزا. چند تا مجله هم داره كه من شعر و ادبيات داستاني رو از اون بين ديدم. ادبيات داستاني رو برداشتم. شماره اولي. يه مقاله درباره هدايت. كوبيده بود. يه مقاله راجع به خشم و هياهو. كوبيده بود. خوندم. چرند بود. ادامه دارد. دومي رو برداشتم. يه مقاله درباره هدايت. كوبيده بود. بيخودي. ادامه ي خشم و خياهو رو خوندم. چرند بود. ادامه دارد. بعدي رو برداشتم. به همون سياق. بعدي. به همين سياق. و بعدي ها.

چند وقت قبل تو جلسه ي انجمن شعر اين نهاد يه برخورد بين مسئول جلسه و يكي از اعضا پيش اومد. برخورد كه نبود. مسئول جلسه اون رو به برخورد تبديل كرد. همراه با يه خروار توهين با ماها. ما هم در مقابل در جواب حرفها و اظهار نظرات ايشان و همين طور صحبت هايي كه درباره ي يك طرح كشوري كرده بودند مطالبي نوشتيم كه تو نشريه ي سليم چاپ شد. متن كامل ياداشتها در ادامه اومده:

 

اول متن خودم-

 

پيش درآمدي به چهارده زبان براي يك داستان مناسبتي

 

آنچه هست:

1ـ اين قرار است يك داستان باشد

2ـ داستان كه مي‌گويم يعني يك روايت يك حكايت يك ماجرا يك چه مي‌دانم قضيه... چيزي در همين حدود.

 

آنچه مي گذشت:

3ـ 54: 6 روز چهارشنبه 22/4/1384 از پله‌هاي حوزه بالا مي‌رفتم.

4ـ حوزه در خيابان اول لشكر كوچه نهم واقع است.

5ـ اعضاي جلسه به اين شرح بودند: چند آقا و خانم. حدود بيست و چند نفر. از چهره‌هاي شاخص اين جمع مي‌توان آقاي پاكيزگي و استاد خطر و بقيه را نام برد.

6ـ مروري دقيق‌تر: دايي. استاد خطر. رئيس. عيسي. آقاي پيپ و بانو. دوتا خانم. يك خانم ديگر. يك خانم بغل دستي‌اش. بغل‌دستي‌اش و او. و ديگراني كه شامل من هم مي‌شود وقتي روي صندلي بنشينم.

7ـ وضعيت جلسه بدين شرح بود: و در مورد شعر مناسبتي يعني مي‌گم اگر اسم بياد توي كار يعني شما اجازه بديد نه درباره اثر و از اين حرفها.

8ـ خوب از طرف خانمها كاري هست؟

9ـ نمي‌دانم چرا دم انتخابات انجمن كه مي‌شود همه يكهو به يكسري افراد مخلص با صفا با سواد و دلسوز تبديل مي‌شوند.

10ـ برق رفت.

11ـ پرده را كشيدند. تا پنجره را باز كردند آمد. دو دقيقه بعد باز رفت. باز آمد. دوتا از خانمها بلند شدند بروند رفت. من رفتم پائين بر كه مي‌گشتم آمد و تا آخر به همين نحو بود.

12ـ

13ـ برق رفت.

14ـ خوب در مورد اين شعر؟

15ـ «اون بيت را مي‌شه بخونيد(خواند) تركيب زيبايي بود مشكل وزني داشت ولي اين تركيب خيلي قشنگ بود»

16ـ يك شعر ديگر

17ـ «اون بيت را مي‌شه بخونيد(خواند) تركيب زيبايي بود مشكل وزني داشت ولي اين تركيب خيلي قشنگ بود»

18ـ يك شعر ديگر

19ـ «اون بيت را مي‌شه بخونيد(خواند) تركيب زيبايي بود مشكل وزني داشت ولي اين تركيب خيلي قشنگ بود»

20ـ به طور خلاصه ميتوان گفت عمده بحثها درباره اين تركيب خيلي قشنگ بود و مشكل وزني داشت بود. داشت مي‌گشت. بود.

21ـ برق آمد.

22ـ لطفاً از سطر قبل استعاري برداشت نكنيد. دو دقيقه بعد قرار است برود.

23ـ به وقت نوشتن ، مي‌بينم كه چيزي هم انگار از قماش غريزه در كار نوشتن دخيل است. نوشته پيشاپيش اينجا در دل شب حضور دارد. نوشتن شايد بيرون از خود نوشتن باشد، در نوعي بي‌ترتيبي در زمانها: بين نوشتن و آنچه نوشته شده، بين آنچه نوشته شده و آنچه هنوز بايد نوشت، بين دانستن و ندانستن معناي نوشتن، شروع از مفهوم خالص و غرقگي در معنا و بعد هم رسيدن به بي‌معنايي ـ چه بيهوده است نوشتن اين سطرها براي آنان كه درباره‌شان مي‌نويسم.

24ـ اين روند ديگر همه‌جايي است: گريز از تفكر. ديگر هيچ كس به مغز خود فشار نمي‌آورد. هيچ كس فكر نمي‌كند. وقتي براي كسي موضوعي را تشريح كني يك واكنش نشان مي‌دهد: رو ترش مي‌كند. و به همين دليل است كه در تمام انجمن‌ها آنان كه نقد مي‌كنند را به چشم مگس مزاحم نگاه مي‌كنند. و اين امر آنجا تشديد مي‌شود كه كلاسيك كارها هم باشند. نمي‌دانم شعر كلاسيك چه گناهي كرده كه گير اينها افتاده. تمام بحثشان اين است كه اين تركيب قشنگ بود يا مشكل وزني داشت. همين. و وقتي كسي شروع كند به بحث و با تئوري وارد ميدان شود واكنش همان است كه گفتم. آن هم در چه جلسه‌اي كه رئيسش مدام موبايلش را درمي‌آورد. نگاه مي‌كند. مي‌گذارد سرجايش. موبايلش را درمي‌آورد. نگاه مي‌كند. مي‌گذارد سرجايش. و اگر در بين اين گذاشتن و برداشتنها فرصتي پيدا كند مي‌گويد «خوب از طرف خانمها شعري هست؟» يا «خوب در مورد اين شعر؟»

و دوستان هم مي‌گويند ««اون بيت را مي‌شه بخونيد(خواند) تركيب زيبايي بود مشكل وزني داشت ولي اين تركيب خيلي قشنگ بود» و يا به پچ پچهاي بغل دستي‌اش (استاد خطر) گوش مي‌كند كه احتمالاً زندگي نامه تخيلي بعضي اعضاء را برايش شرح مي‌دهد.

 

آنچه شد:

25ـ خانمي شعر خواند. گفتند. دوباره خواند. خوب در مورد اين شعر؟ استاد غلامي فرمودند شعر ضعيفي بود. و بعد هم يكسري بحث بين حضار درباره اين تركيب قشنگ بود و اشكال وزني و از همين حرفها. عيسي گفت نه من مي‌گم شعر خوب بود ضعيف نبود و بعد راجع به نوع نگاه شاعر به اشياء و دنيا صحبت كرد (قيافه‌ها درهم رفت). رئيس موبايلش را گذاشت سرجايش و گفت نه حرف شما اشتباه است چون كه آقاي غلامي گفتند ضعيفه پس ضعيفه. يا يك همچين چيزي. عيسي گفت « خوب من دارم نظرم رو مي‌گم»

رئيس ـ  نه شما اشتباه مي‌گيد. براي من حرف آقاي شكيب غلامي ملاك مسئله است. چيزي كه خوب همه مي‌دونند آقاي غلامي چندين ساله كه شعر كار مي‌كند. از همه ما جلوترن و كارشون سطح بالاست و در كشور شناخته شده‌ان. و در اين زمينه تحصيلات هم داشته‌اند و در يك بحث ]موبايلش را درمي‌آورد. نگاه مي‌كند. مي‌گذارد سرجايش[ حرف ايشون ملاكه درسته. يعني اگر آقاي شكيب غلامي چيزي رو بگه حرف اون درسته و پايان بحثه.

عيسي ـ  [با تعجب] من حرف آقاي غلامي رو رد نمي‌كنم من مي‌گم كه اون نظرش رو گفته من براي آقاي غلامي احترام قائلم و مي‌دونم كه ايشون مطرحند [خطر در گوش رئيس حرف مي‌زند] ولي خوب ايشون نظرشون و منهم نظرم ـ

رئيس ـ  [با عصبانيت] نه بسه حرف آقاي غلامي درسته و بين حرف شما و آقاي غلامي من مسلماً حرف آقاي غلامي را قبول مي‌كنم. حرف اون درسته [كلاسيك كارها مي‌خندند]

عيسي ـ  [با ناراحتي] خوب بذاريد من حرف ـ من موقع حرف شما ساكت بودم [خطر درگوش رئيس حرف مي‌زند] شما نمي‌ذاريد من حرف بزنم

رئيس ـ  [با افتخار] نه نمي‌ذارم . اگه مي‌خوايد مخالفت كنيد نمي‌ذارم [خنده حضار]

عيسي ـ  [ با ناراحتي] يعني چي؟ يك دقيقه فرصت بديد به من صحبت راجع به حرف من بوده بذاريد لااقل من حرفم رو ـ

رئيس ـ [باقيافه حق به جانب]‌ خوب حالا كه اينطور شد من يك بحثي بود منتظر فرصت بودم‌ـ هفته قبل كه ما تهران بوديم [موبايلش را درمي‌آورد. نگاه مي‌كند. مي‌گذارد سرجايش] و خدمت دوستان نرسيديم يك جلسه بود تهران و خوب راجع به اين شكل سنتي كه جلسه ما داره اين شكل رو رد مي‌كردن و من هم خودم هم مخالفم و به هر حال مي‌خوايم جلسه رو از اين شكل دربياريم و براي اعضاء بين 16 تا 24 سال كارت صادر كنم و جلسه فقط مال اين اعضاست و اونا فقط حق شركت در جلسات هفتگي رو دارند و بقيه افراد طبق نظر و صلاحديد من مي‌تونن بيان تو جلسه شركت كنن.

26ـ طرف بحث او چهل سال داشت.

27ـ خودتان قضاوت كنيد. يا اگر طبق سياق جلسه بخواهيم بنويسيم مي‌شود : خودتان كنيد قضاوت !         مفتعلن مفتعلن كشت مرا !!!

 

آنچه هست:

28ـ متني كه پيش روست.

 

ساعت 2 نيمه شب 23/4/1384

 

بعد از تحرير : رفته بوديم حوزه          حوزه هنري           گوش تا گوش آدم بود

 

 

 

دوم: نيما صفار-

 

از حوزه، هنر و آقاي رئيس

براي ثبت در نشريه(2)

 

شرايط جديد به هيچ كار هم اگر نيامده باشد، مرز دوست و دشمن را مشخص مي سازد. البته اين تشخيص نسبي ست. بسياري از برخوردهاي ميان سفيدها، حالا كمي تا قسمتي خاكستري شده اند و خاكستري هاي سابق (نعل و ميخيان) سياهي شان را رو كرده اند. قصه تحليل و تبين آنچه پيش روست، نيست و بسنده به همين اشاره مي شود:

خبر: رئيس انجمن شعر حوزه ي هنري گرگان در سه حركت اعلام فرمودند:

  1. نظريات آقاي شكيب غلامي اتمام حجت است و ايشان فصل الخطاب غزل، حداقل زير سقف حوزه هنري هستند.
  2. من (حسين عبدي) قادر مطلق هستم براي تعيين صلاحيت صحبت افراد. يعني به شكل صريح تر ايشان مي فرمايند: ‹‹تامن اجازه نداده ام خفه!››
  3. طرح مورد علاقه ي من صدور كارت براي افراد شانزده تا بيست و چهارسال و منوط شدن حضور افراد مسن تر به كسب اجازه از ماست.

گوشزد مي شود:

  1. اگر انجمن خصوصي ست، پس نبايد داعيه ي فراگير بودن داشته باشد. بهتر است با شفافيت كامل بر خصوصي بودن انجمن تاكيد شود.
  2. تجربه ي بشري به اندازه ي كافي نشان داده است كه انديشه زير سر نيزه رشد نمي كند. شرط اول و پيشيني، تحقق ابتدايي ترين فضاي انديشگوني تضارب آراست. پس آنكه حرف آخر را مي زند در واقع انديشه را تعطيل مي كند.

      نامدارترين و جريان سازترين انديشمندان تاريخ همواره به اين باليده اند كه منتقد (به معناي بحران افكن)               و حداكثر پيشنهاد دهنده بوده اند.

الغرض: اهالي انديشه در اين ملك بايد باشند تا صبح دولتشان بدمد.

ليكن هنوز از نتايج سحر است.

 

 

 

سوم: عباسعلی فرهادي-

 

((جشن تكليف شاعران ! ))

 

اما موش خورده شناسنامه من ..!

بي گمان هر جمعي در كنار محاسن درازش آسيب هايي را داراست و آسيب بام شعر هنگامي بيشتر خواهد شد كه انجمن آن در منطقه اي برف گير بنياد شده باشد.

درتاريخ تمام گروه هاي بالاي 3 نفر انواع و اقسامي از شرايط احراز صلاحيت حتي در كشورهاي پيشرفته تا تمام ابري ديده مي شود، مثلا عضويت در انجمن خوشنويسي لازمه ي آن داشتن خط است ولي نه هر نوع خطي، مثلا حافظ با خط و خال مليح اش نمي تواند عضو اين انجمن باشد يا اينكه احزاب سياسي با خط و مش هاي خود اگر چه صاحب خطوطند ولي خطاط نيستند، تازه همان خط جوهري بايد از الفباي رايج بدون الف بيايد. اگر خط خوشنويس با الف در آميزد به خطا مي رود. اين فقط نمونه اي براي انجمن   خوشنويسي مي باشد.

حتي در انجمن موسيقي پيشرفته ترين كشورها نيز شروطي قائلند مثلا در انجمن موسيقي اتازوني افراد زير شش ماه اجازه ي ثبت نام ندارند و تازه نوزاندگان بالاي بيست و چهار ماه بايد كارت عضويت داشته باشند.

اينها و صدها نمونه ديگر اولين اصل ماجرا را  تعيين مي كند كه براي رخصت يافتن به هر جمعي بي شك شرايطي لازم است و اگر هر هنري با انديشه و حكمت توامان نباشد هنر شاعري از گذشته تا بحال و شايد آينده با حكمت قرين بوده است،‌ حال اگر در حوضه اي هنري شاعران حافظ يا  ابن سينايي پيدا مي شوند كه به شانزده سال نرسيده داراي حكمت اند اين دليل قانع كننده اي نمي شود كه هر عبدي  را صاحب حكمت بدانيم چه بسا كه عدم وجود نهادها و اداراتي دقيق مانند اداره ي ثبت احوال در دوران قديم ما را در دقت سن حافظ و ابن سينا به شك بيندازد چه بسا كه سن ابن سينا در بلوغ فكري اش از آن سمت شصت و يك سال باشد نه شانزده سال و اين در حالي است كه ايشان در پنجاه و هفت سالگي فوت كرده اند!

يكي ازآسيب هاي انجمن هاي هنري بالاي سه نفر عدم تناسب سني بين شاعران است، سن تقويمي شاعران حوضه هاي هنري را مي توان به سه گروه تقسيم كرد: شاعران قبل از تولد تا شانزده سالگي، شاعران شانزده تا بيست و چهار سال و شاعران بيست و چهار سال تا رو به قبله. تنوع در سبك ها  و مضامين شعري ، گوناگوني قالب ها و اوزان اشعار و گرايش به آرايه ها و مصالح زباني اين اصل را ثابت مي كند كه از برخورد اين شاعران به امر خطيري دست يازيده ايم آن هم هنرمنداني كه هر كدام ضميري پيچيده دارند.  

تكثر گرايي در جنسيت و عدم سنخيت كاري كرده است تا هر شاعر بياني آزاد داشته باشد و در طلب مطلوب هنري خود شكيبايي به خرج دهد. پيشنهاد حاتمانه ي ما براي قرباني نشدن اسماعيل شعر و فرو نريختن عماد كاخ هنر با اين  كلام كريمانه  حل مي شود كه شاعران زير شانزده سال به همراه دفتر چه بهداشت براي سلامت روحي شان به مهد كودك ها يا كودكستان هاي بهشت سرازير شوند و عروض را در ضرب آهنگ اتل متل توتوله بياموزند و شاعران شانزده تا بيست و چهار سال با شناسنامه ي عكس دار و يا كارت عضويت حوضه هاي هنري مريد پيراني شوند كه خانقاه هايي نو بنا نهاده اند پيراني كه بندگي را حتي در نام خانوادگي شان به دوش مي كشند و نيازي به خرقه و موبايلي بي قرار ندارند.

واما بعد مي ماند شاعران بالاي بيست و چهار سال كه بعضا به علت ناراحتي هايي چون مشكل قلبي، چربي خون، ‌مصرف سيگار و سرطان ريوي مرغ باغ ملكوت خواهند بود. اين شاعران كه اغلب كد پستي ده رقي ندارند اگر هنوز اميد به حيات در ناصيه ي ايشان هويداست مي توانند به حوضه هاي هنري استان واحد قهوه خانه ي شكور مراجعه كنن  و اگر اميد به صحتشان كمرنگ است باز دو حالت دارد،‌ اگر داراي دفترچه بيمه اند خيابان پنجم آذر و اگر فقط داراي برگ جريمه اند انتهاي خيابان شهدا با يك دسته ي گل دست راست.

                                                        

 

به هر حال به قول يكی از رفقا فحشمون دادن فحششون داديم!

منتظر بوديم جوابيه بدن كه خبر رسيد رئيس حوزه (آقای مزرعي) بهشان گفته جوابيه ندن تا قضيه ادامه پيدا نكنه و فراموش بشه.

 

------------------------------------------------------

 

سوم: هنوز وجود ندارد. گرچه با نوشتن اين كلمات انگار دارد می يابد پس فعلا تمام.

 

 

لینک نوشته
       

 

 

به وقت نوشتن ، مي‌بينم كه چيزي هم انگار از قماش غريزه در كار نوشتن دخيل است. نوشته پيشاپيش اينجا در دل شب حضور دارد. نوشتن شايد بيرون از خود نوشتن باشد، در نوعي بي‌ترتيبي در زمانها: بين نوشتن و آنچه نوشته شده، بين آنچه نوشته شده و آنچه هنوز بايد نوشت، بين دانستن و ندانستن معناي نوشتن، شروع از مفهوم خالص و غرقگي در معنا و بعد هم رسيدن به بي‌معنايي.

حيات مجسم-مارگريت دوراس

 

 

تحويل بگيريد

 

بعد از چندين و چند وبلاگ از جمله خودم با ديگران خدابيامرز باز آغاز مي كنيم كه انگار قرار است به روال قبل نباشد. حداقل هفته اي يكبار به روزش مي كنيم. تحويل بگيريد: اين وبلاگ با ياري يكونات ريغماسي كارش را آغاز مي كند: سلام!

 

 

لینک نوشته