خودم   

ديروز غروب، از يك پاساژ بيرون آمدم. چهره ام مثل هميشه درهم (درهم كه نه؛ من لبخند نمي زنم و تازگي فهميده ام دخترها ازم مي ترسند) مي آمدم. مطمئن به قدم هايم. مثل هميشه. چهره در هم، مثل هميشه. بي تفاوت، مثل هميشه آمدم از پاساژ توي خيابان و صدايي از پشت شايد شنيدم يا به دليل ديگري برگشتم پشت سرم را نگاه كنم و ضربه اي به شكمم خورد.

برگشتم. جواني بود. رد شده بود. دست ها در جيب و آرنج ها به اطراف گشاده، شايد به عمد.

لبخند زدم. به راهم ادامه دادم. شايد بايد داد مي زدم(هي يارو چه مرگته؟!) شايد معنايي داشت (آن قدر مطمئن راه مي روي كه...) اتفاقي بود. آره، اتفاقي بود. به راهم ادامه دادم. شكمم را حس مي كردم. مثل هميشه چهره درهم، مثل هميشه دست ها مشت، مثل هميشه قدم ها مطمئن، و سر بالا مثل هميشه.

و شكمم را حس مي كردم.

وسط، مايل به راست. زير قفسه ي سينه.

به راهم ادامه دادم.

و شكمم را حس مي كردم. رفتم انجمن؛ جلسه بود. بعدش مثل هميشه پياده آمدم خانه، هوا سرد بود، مثل هميشه.

مثل هميشه مردم را تماشا مي كردم؛ و گاهي به داستان بعدي فكر مي كردم كه هنوز در حد ايده هم حتا نبود و دستهام را مي آوردم بالا، بيني ام را مي ماليدم، سرد شده بود، حس مي كردم با كمترين ضربه جدا مي شود، مي افتد جلوي پايم، و به قدم هايم دقيق مي شدم كه اگر تكه اي گوشت سرخ يخ زده ديدم برش دارم.

و شكمم را حس مي كردم.

خانه كه رسيدم لخت ايستادم جلوي آينه، روي شكمم جاي آرنج پسرك را با ماژيك خط كشيدم.

به شكمم نگاه مي كردم.

 

پ.ن: هنوز حسش مي كنم. (مثل هميشه)

 

لینک نوشته